وبلاگicon
درباره الی

فوتوبلاگ نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

همراهان

 

دوست جدید

 



 
عادت میکنیم

احتمالا خیلی معلومه که من این ترم خالی از امید و انگیزه ام که از کلاسهام بنویسم؟؟ نه! خیلی معلومه؟؟ خب نه! چون احتمالا شما قضاوت نکردید و ببخشیدید! این تیکه کلام این روزهای ماست! ولی  ثانیه پیش یه انگیزه دوید در وجودم! اونم چی! یه دوست قدیمیم همزمان با ساعت کلاس من کلاس داره...دوستش میدارم و فک کردم اگه فک کنم که اون میاد و میشه یه نیم ساعت خفقان آور رو باهاش تبدیل کرد به یه نیم ساعت ایده آل خیلی چیزها حل میشه! حالا این نیم ساعت چیه؟ نیم ساعتی که از اون کلاس تا این کلاس فاصله است...

دو کلاس این ترمم طوریست که دلم میخواست یه کلاس میشد! هرچند دارم زود قضاوت میکنم ولی مشکلم به آدمها و قضاوت نیست مشکلم با کلیته! سختمه یه کلاس 42 نفری تک جنسیتی داشته باشم اونم مذکر!!! یعنی گفته بودن مختلط رفتم دیدم خداوندا من با 42 نفر مرد چطوری هر هفته 2 و نیم ساعت کلاس اداره کنم؟! بعد همون موقع به خودم گفتم چون تو میتونی پس میتونی! علت و معلول رو دارید؟ در حد خدا! بعد نکته جالب تر اینه که از 42 نفر مرد مذکور حدود نصف رو به بالاشون فک میکنم(قضاوت نادرست حتی!!!) کمی عقاید ضد زنی و این چیزا داشته باشن...چون از برخی حرفهاشون قشنگ من گرفتم این قضیه رو! بیشترشون هم یه نوع خستگی عمیق و خواب آلودگی و فقط سرتکون دادن و نگاه کردن و حواسشون جای دیگه بودن داشتن! امیدوارم پیروز میدون کلاس من باشه!

اما 42 نفر دوم! شب چهارشنبه سوری ان و البته خدا رو شکر مختلط! یعنی بینشون بمب هست! ترقه هست! زنبوری! سیگارت! ... کلا سطح آدم رو بعد از یه حالت تخت به یه حالت در آسمان مانده رنجر شهربازی خدابیامرز درمیارن. طوری که بعد از پایان کلاس هنوز هایپر خورده باقی می مونی و اینم مطمئنا برای قلب ضرر داره!  از لحاظ رنج سنی هم تو رده خودشون هستم! و جالبه بعد از کلاسشون ترجیح میدم سوار ماشین نشم و یه راهی رو پیاده برم و به چیزهای آروم کننده فک کنم! خلاصه دیگه خبری از بچه های نود درصد آروم ترم پیش نیست!... 

اما تجربه ثابت کرده ملت عادت میکنیمی هستیم پس من هم عادت میکنم!... 

 

چند حرف نه چندان بلند:

1. دیروز خوش گذشت!...هفته دیگه هم تولد داریم! ...

2. کارها گره تو گره شده!... استعفا نمیدهیم اما جهت بهبود کارها از اول فروردین سر شغل جدیدی هم میرویمخنثی

3. یکی نوشته بود: گذشته رو ببخش تا آینده رو بسازی! متاسفانه من بی ادب نمیتونم گذشته رو ببخشم و جاش میگم «گور باباش» ...نمیدونم دیگران انقدر پاک و خدایی هستن که می بخشن یا من انقدر هیولا و دارکولا هستم که نمیتونم ظلم دیگران رو ببخشم! اصلا چرا باید ببخشم؟ به چه دلیل؟ یه دوستی داشتم زمان دبیرستان به من شاگرد اول کلاس میگفت چند زدی درصدهای فلان رو توی کنکور آزمایشی میگفتم 80 درصد مثلا! اون میگفت من صد زدم فقط 10 تا غلط داشتم! یعنی میخوام بگم بخشیدن معنیش اون صد در صده نه با حساب ده تا غلط! و احتمالا اون 80 درصد من همون واقعیتیه که میگم نبخشیدم ولی بیخیال! حالا یه سوال دارم اگه اون صد در صد در زندگیتون اتفاق افتاده چطوری بوده؟ یعنی چه فرایند ذهنی ای داشتید با خودتون و حالا هرچی که به اون صد در صد رسیدید؟ 



سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ توسط الی




چند سانتی؟

ساعت دو ظهر بود...زل زدم به آیینه موهام روی بازوهام ریخته بود. دستم رو کردم بینش و حس کردم جدی جدی خسته ام از این موها... سریع کله ام رو گرفتم زیر دوش آب و شستم... خشک نشده یه شال انداختم روی سرم... از در زدم بیرون...

رفتم نشستم روی صندلی گفتم کوتاهش کن!‌ از ته!‌ گفت مطمئنی؟ گفتم به شدت!‌ کوتاه کن...پشت موهام رو گرفت با شونه صاف کرد...چشم دوخته بود از توی آینه به چشمهای من ببینه من چی میگم... ببینه تاییدش میکنم یا نه! گفتم نکن این کارها رو من مطمئنم کوتاه کن... گرفت دستش و قرچ قرچ قرچ جلو رفت و من میخندیدم و اون استرس داشت... یه برگه روزنامه آورد... موهام رو گذاشت لاش...نگاهش کردم...گفت صاف و لطیف و براقه ازش به عنوان مو استفاده میکنم...درستش میکنم... گفت عمرت توی هر تارش بوده ها! گفتم آره و تو میخوای عمر من رو گره بزنی به موهای یکی یه جایی یه روزی...گفت خیلی هم دلشون بخواد...گفت موی بلند یعنی زنانگی...گفتم من زنم حتی با موهای یک سانتی ای که تو برام ساختی زنانگی بلدم... یه رژلب آنچنانی گل گلی... یه گوشواره بلند آویزون... یه خط چشم ظریف از این سر چشم تا اون سر چشم و عطری که بوی بهشت میدهد و لبخندی به پهنای صورت تبدیلت میکند به زنی پر از شیطنت شاید دوست داشتنی حتی باموهای یک سانتی که دیگه نیاز به بسته بندی زیر روسری و مقنعه نیست...سرم نفسش کشید... توی سرم هم نفس بکشه همه چیز حله...در کشور من زنها با موی چند سانتی بیشتر نفس میکشند... 



یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ توسط الی




نحوه آرایش کردن شب ولنتاین!

توی این روزایی که از زمون و آسون و هوا و همه جا داره میباره عده ای هم هستن که با سرچ « طریقه آرایش کردن در شب ولنتاین» میرسن به وبلاگ من بیچاره که فکر کنم مدت مدیدیست خودم رو توی آینه نگاه هم نکردم...دوباره برگشتم به این جریان که همین یکی دو ساعت پیش داشتیم با سمیه حرف میزدیم توی این روزا چه جوری آدما میتونن بچه دار بشن؟ باز برگشتیم یه کم عقبتر و اینکه چه جوری آدما میتونن ازدواج کنن!!! تهش به هیچی نرسیدیم...البته که یه نظر شخصیه نه حکم متقن! ولی به هرحال روزهایی آمده که با ده ها من عسل هضم شدنی نیست! خسته ام و مریض...

به صورت پنجاه درصدی از کارم استعفا دادم! یعنی پنجاه درصدیش اینطوری توجیه میشه که من استعفا دادم رئیس نپذیرفت! خنثی دلم میخواد بزنم تو کاری مثل جهانگردی! به نظرم زندگی معناداریست!

ولی به هرحال اگر از نحوه آرایش کردن ما در این شب جویا باشید باید بگویم یک کرم ساده خوشبو روی پوست هم به دل عاشق می نشیند! نیازی به سیستم خلیجی و عربی نیست! مگر عاشقهای بی هویت امروزی باشند که از زنهاشون انتظار جنیفر لوپز دارن و از مردهاشون انتظار برد پیت!

-----------------

یکشنبه30/11/90 ساعت14-16سخنرانی جناب آقای تمدن با عنوان: آئین عیاری بر اساس کتاب سمک عیار در پژوهشگاه علوم انسانی ما برقرار است. احتمالا من که میروم با اشتیاق هم میروم!‌اگر بروم بعد از مدتهاست که به این شکل از درخانه میزنم و میروم!‌ هرکس دوست داشته باشه میتونه بیاد!‌ پس بیاد! هم دیدار و هم لذته! به هر حال ما که میرویم!



دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط الی




← صفحات بعدی