وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نت نامرد!

یعنی شده است یک سال و دو ماه!!!

اینجا یک سال و دو ماه خاک خورده... روزی برای انتقال وبلاگ قبلی به اینجا بدون افت مخاطب چقدر تلاش کردم ولی نمیدانستم چند سال بعدش آنقدر بی تفاوت میشوم که برایم مهم نباشد یک سال و دو ماه شده که اینجا خاک میخورد!... البته قسم میخورم از آن دسته ای نبودم که در دسترس بودن شدید تلگرام یا نمای اینستاگرام مرا با خود برده باشد. هر دوی اینها هست و در عین حال نیست! هست چون استفاده میشود گاهی و نیست چون چیزی برای ماندن در آنها نیست! کاملاً واضح است که به شدت از مد افتادنی و فراموش شدنی است. چند روز قبل جایی مهمان بودم حرفی شنیدم که در دلم گفتم زهی خیال باطل! کسی نظر بر این داشت که چپاندن عکسهای زیاد در اینستاگرام سبب خاطره سازی برای آیندگان است. به ظاهر با لبخند سر تکان دادم ولی در اصل همان زهی خیال باطل را گفتم! آیندگان؟ با این سرعت و حجم سریع حرکت کدام آیندگان؟ چند سال پیش که از صبح تا شب، فیس بوک میچرخیدیم گروهی از جمله خودم آلبوم میساختیم برای آینده خودمان و بعدی هایمان! ولی حالا نزدیک به یکسال است فیس بوک هم نرفتم! حالا مثلا فکر میکنید اینستاگرام برای همیشه می ماند؟ اگر خیلی قدرتمند باشد نهایت چند سال دیگر! بعد کم کم کم کم نسبت به آن سرد میشویم و دنبال چیز بهتری میرویم. هر وقت این حس را پیدا کردیم در کمتر از یکسال بعدش برای همیشه با این همه عکسش مثل کشتی تایتانیک به زیر آب میرود! دقیقا مثل مادرهایی که برای بچه هایشان وبلاگ ساختند! مثل ما که روزی فوتوبلاگ ساختیم الان یادمان نمی آید آدرسش چه بود!

ولی خب ضرورتی به نام نوشتن در بعضی هست که ممکن است برای مدتی کمرنگ شود اما هر روز به شکلی خودش را نشان میدهد و می آید جلو... تمام این مدت با این همه حوادث ریز و درشتی که از زندگی شخصی تا شهروندی هر کداممان اتفاق افتاده کلی مطلب از دست رفته در وبلاگ داشتم... میدانم ولی خب ننوشتم. هیچ قولی هم نمیتوانم بدهم که دوباره بتوانم مرتب بنویسم. ولی خب از وقتی اینجا می نوشتم چندین تفاوت اساسی زندگی ام کرده که مهمترینش کارها و مسئولیتهای سنگینم است... دیگر در خانه و پشت کامپیوتر کار نمیکنم... حالا مدتی است بهتر است بگویم در همین حدود یک سال و نیم، ساعات کلاس دانشگاهم بالا رفته و بیشتر از هرچیز معلمم. بعد از آن از ویراستار بودن در موسسه X تبدیل شدم به مسئول بخش ادبیات همان موسسه از پنجم دبستانش تا سوم انسانی. قبلا اسم موسسه را برده بودم و نمیخواهم مجدد بنویسم که دانش آموز یا کسی بتواند بیاید به راحتی اینجا را بخواند. حالا به دشواری پیدا کرد و خواند خیالی نیست نوش جون زحمت و دشواری ای که کشیده. خلاصه تقریبا خفه از کارم. دیگر همکاری ده ساله ام با بهترین رئیس دنیا کمرنگ شد و زندگی ام پیچیده و پیچیده تر... خوابم کم، تفریحم کم، فرصت فکر کردن کم و کلا همه چیز کم است به جز رضایت از زندگی ام که به نحو جالبی بالا رفتهنیشخند...

اما دلیل همه یاد اینجا کردن و نوشتنها میدانید چیست؟ من از این ترم بعد از این همه مدت درس دادن همه مدله... از جمله تجربه درس دادنهای شاخه های مختلف علوم کامپیوتری در دانشگاه برای نخستین بار قرار است وبلاگنویسی درس بدهم! شاید در هیچ زمینه ای از علوم کامپیوتری به این اندازه تبحر نداشته باشمنیشخند درسی که کاملا با آن بزرگ شدم را قرار است این ترم به بچه هایم یاد بدهم... بیش از هرچیز این بود انگیزه نوشتن از نت نامردی که به هیچ کس وفا نکرده و نمیکند و نخواهد کرد! 

نظرات هم بسته باشد سنگین تریمنیشخند



شنبه ٩ بهمن ۱۳٩٥ توسط  الی





افرا

از خیلی سالهای دور دلم میخواست وقتی ...اگر...دختری داشتم اسمش را میگذاشتم «افرا» دلایلم هم زیاد و برای خودم درخور بود و هست... حالا اینکه پدر این افرا کیست و چیست را نمیدانم نیشخند حس تعلیق ندانستنش بهتر است حتی...

من از آن دست دخترهایی بودم که از ابتدای زندگی ام رفته بودم عمیق در نقش مادری! مثلا در بازیهای بچگی هیچ وقت همسر نبودم، دوست و رفیق کسی هم نبودم ولی مادر بودم با یک عروسک مو طلایی چشم آبی که اسمش آن موقع ها افرا نبود مروارید بود. مروارید هنوزم در یک جعبه در انباری خانه است و برای افرا نگهش داشتم... 

گاهی دلم میخواسته برای افرا بنویسم و بارها هم نوشته ام و هیچ جا هم منتشرش نکردم...نامه هایی به افرا... این پست را نوشتم که از این پس مثلا کسی فکر نکند که یعنی این افرا کیست؟ یعنی آیا ایشان ازدواج کردند که بچه دار شدند؟ نه گفتم بدانید که این افرا دختر علمی تخیلی من است!!!  نیشخند که گاهی دوست دارم از او بنویسم و گاهی برایش که از این به بعد اینجا منتشرش میکنم...

نامه هایی برای افرا...

*این پست را از سایت دانشگاه نوشتم... امروز کلاس جبرانی ای داشتم که بچه ها نیامدند و تشکیل نشد و به جایش من آمدم سایت و نشستم وبلاگ نویسی... همواره معتقدم به خیر در آنچه اتفاق می افتاد... حالا هم بچه ها یکی یکی آمدند و همین جا در سایت کلاس را تشکیل می دهیم...



سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤ توسط  الی





عصیر

دو ماهه میخوام اینجا بنویسم و نشده!‌ انقدر ننوشتم موقع نوشتن اهم و مهم میکنم یا به نظرم میاد دیگه مثل قدیم نمیتونم همممممه چی رو بنویسم! چون همه از قبل و بعدش خبر ندارند مثل سابق...

حالا شاید روزی همتی دوباره در من دوید برای اونطور نوشتنی که دوست دارم!‌ الان هم از وقت کارم زدم و دارم اینها رو مینویسم...

فقط انصافاَ دم اونی گرم که این تلگرام و مشابهاتش رو راه اندازی کرد تا ما نه تنها دوستانمون رو از دست ندیم بلکه هر روز رو باهاشون پا میشیم و میخوابیم! 

یه دورانی ما فقط اینجا با بعضی از این دوستان وبلاگی حرف میزدیم یا ته محیط خصوصیمون یاهو مسنجر بود! بعد  میشد که در روز یکی دو پیام بینمون رد و بدل میشد ولی الان این گروه تلگرامی - وبلاگیمون خستگی از تنم در میکنه!

این ترم سه روز آخر هفته یعنی سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه تا شب دانشگاهم! حس خوبی هست و حس خوبی نیست! اجبارهای آموزشی برایم خوب نیست و همیشه دوست دارم نباشد! ولی کلاس رفتنها و بچه ها را عاشقانه دوست دارم...

سه شنبه ها کلاسم کاملاً مردانه است... روز اول عصیان کردند و حس خوب نداشتند ولی حالا بعد از گذشتن دو ماه از کلاسها همه چیز براشون خوب و دلچسب شده! و برای منم! حالا با هم کنار می آییم و تو ساعت کلاس دیگه نه به من سخت میگذره و نه به خودشون...هرچند روز اول در برابر عصیان اونها منم داد کشیدم! ولی لازم بود! من کوتاه نمیام سر کلاسها هیچ وقت... اونها هم فهمیدند و حالا همه چیز خوبه!

چهارشنبه ها کلاس بچه های قدیمی خودمان است! در دانشگاه من و دو سه تا از دوست-همکارهای هم رشته ام به این بچه های ویراستاری میگوییم بچه های خودمان! غریبه نیستند...آشنا هستند و انگار سالهاست همدیگر را میشناسیم...خیلی هم رابطه خوبی داریم ... چهارشنبه ها از آن کلاسهایی است  که میشود درباره اش فکر نکرد... میشود رفت و دلگرم به کلاست پرداخت! حتی از آن جنس کلاسهایی است که در میانه کلاس میشود با بچه ها درددل شخصی کرد... حتماً بچه ها از کلاس چهارشنبه ها اندازه من لذت میبرند همین قدر...

پنجشنبه های این ترم ولی چیز دیگری است... اینکه از صبح تا هشت شب پشت بند هم کلاس داشته باشی دنیای دیگری است... دیگر اسمش میشود زندگی در روز پنجشنبه ها! و پاشنه آشیل این روز، بچه های کلاس هستند! غریبه هایی بودند که هنوز جلسه ای نگذشت آشنا شدند! حالا میگوییم با هم رفیقیم! سرکلاس اولی که بچه ها خیلی هاشون خبرنگارن و هم سن و سال هم و من که لذت میبرم و دوست دارم اینکه گاهی بچه ها به من بگن: تو گفتی این کار رو بکنیم! شاید اگر در کلاس دیگری بود خونشون حلال بود برام که به من بگن تو! به من بگن گفتی! ولی این کلاس طور دیگری است انگار... آمدیم یاد بدهیم یاد بگیریم حرف بزنیم بحث کنیم بخندیم غصه بخوریم  و خلاصه در مجموع حاااال کنیم... نقطه ثقل دیگر پنجشنبه ها کلاس 6 تا 8 شب است من «جستجو در سایتهای خبری» درس میدهم! بالاخره گاهی کامپیوتربازی ما به کمک ادبیات دانی هم می آید دیگر! کلاسم عااالی است و خدا رو شاکرم! شاید اگر این را درس نمیدادم قسمتم میشد که بروم این ساعت فارسی عمومی درس بدهم! ولی حس فوق العاده ای است بودن در این کلاس که روحم با روح بچه هایش گره خورده حالا!

گاهی در همین مواقع از ترم که میشود میگویم: چطور از این بچه ها جدا شوم آخر ترم؟ ولی به موقعش راحتی خاصی نسبت به جدا شدن از گروهی از دانشجویان داشتم و هنوز هم دارم... 

خوشبختانه در کل این ترم کلاس انرژی تخلیه کن! ندارم... البته من فهمیدم اینکه گاهی شکایت میکردم از انرژی تخلیه کن بودن کلاس که کم هم بوده برمیگشته به خودم و اشتباهاتم! وگرنه در حال حاضر استقبال میکنم از اینکه بروم سر یک کلاس که انرژی من را بگیرد! یک طور مرض مثلا...

ولی چیزی که این روزها آزارم میدهم باز هم مبحث کار کردنهای بی قاعده ام است! کلاسهایم حکم خستگی در کردن بین کار را دارد! بودنم در کانون و در کنارش کارهای دفتر خودمان... دارد از من یک موجود خسته داغون میسازه که دارم مقاومت میکنم زیر بارش... اینکه شما به غیر از جمعه سه روز وقت داشته باشی برای مجموعه کارهایت خیلی کم است...تازه این وسط شما تنها هم نیستید خانواده هم دارید که باید طبق انتظارات آنها هم کارهایی بکنید! اینجاست که دلتان میخواهد گاهی همه چیز را فراموش کنید و بروید به همه جا بگویید دیگر کار نمیکنید! خسته شدید! من واقعا گاهی زندگی هم برام سخت میشه...یادم میرود بخوابم! یادم میرود غذا بخورم! یادم میرود باید بروم دکتر فلان! تفریحم خیلی زیاد کم است! خانواده ام گاهی تنها می مانند و همه این چیزها میتواند آزارم دهد!

سبک زندگی بدی است میدانم! و این دانستن و کاری نکردن خیلی بد است خیلی!!!

 

***

-سه هفته است افتادم در خط ترسناک دندان پزشکی که دیگر ترسناک هم نیست شبیه یک بازی شده حتماً در یک پست درباره اش خواهم نوشت! حتماً...

- اصلاً هم این پست رو به خاطر تهدید به حذف یکی از دوستان ننوشتم!استرس

- اسم پست رو گذاشتم عصیر! که هم یادآور اسیر باشد! هم به معنی اش اشاره داشته باشد که این پست فشرده زندگی این دو ماهم بود و اینکه خودم هم حالا فشرده شده هستم! گفتم فکر نکنید اشتباه نوشتم!



دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٤ توسط  الی





بهترین رنگی که دیدم...

من به رنگ زرد علاقه دارم

قبلا گفتم اینو اینجا دو سال پیش

امشب دلم برای اولین بار طلا خواست...یه طلا که توش سنگ زرد کهربایی کار شده باشه... گشتم مدلشم پیدا کردم ...میدم بسازنش با طلا..بندازمش توی یه زنجیر که همیشه بمونه

بمونه برای همیشه که به هیچ کس ندم... شاید اگه یه روزی نبودم از گردنم درش بیارن و ...راستی بعدش چی میشه این گردنبند؟ 



دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ توسط  الی