وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
افرا

از خیلی سالهای دور دلم میخواست وقتی ...اگر...دختری داشتم اسمش را میگذاشتم «افرا» دلایلم هم زیاد و برای خودم درخور بود و هست... حالا اینکه پدر این افرا کیست و چیست را نمیدانم نیشخند حس تعلیق ندانستنش بهتر است حتی...

من از آن دست دخترهایی بودم که از ابتدای زندگی ام رفته بودم عمیق در نقش مادری! مثلا در بازیهای بچگی هیچ وقت همسر نبودم، دوست و رفیق کسی هم نبودم ولی مادر بودم با یک عروسک مو طلایی چشم آبی که اسمش آن موقع ها افرا نبود مروارید بود. مروارید هنوزم در یک جعبه در انباری خانه است و برای افرا نگهش داشتم... 

گاهی دلم میخواسته برای افرا بنویسم و بارها هم نوشته ام و هیچ جا هم منتشرش نکردم...نامه هایی به افرا... این پست را نوشتم که از این پس مثلا کسی فکر نکند که یعنی این افرا کیست؟ یعنی آیا ایشان ازدواج کردند که بچه دار شدند؟ نه گفتم بدانید که این افرا دختر علمی تخیلی من است!!!  نیشخند که گاهی دوست دارم از او بنویسم و گاهی برایش که از این به بعد اینجا منتشرش میکنم...

نامه هایی برای افرا...

*این پست را از سایت دانشگاه نوشتم... امروز کلاس جبرانی ای داشتم که بچه ها نیامدند و تشکیل نشد و به جایش من آمدم سایت و نشستم وبلاگ نویسی... همواره معتقدم به خیر در آنچه اتفاق می افتاد... حالا هم بچه ها یکی یکی آمدند و همین جا در سایت کلاس را تشکیل می دهیم...



سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤ توسط  الی





عصیر

دو ماهه میخوام اینجا بنویسم و نشده!‌ انقدر ننوشتم موقع نوشتن اهم و مهم میکنم یا به نظرم میاد دیگه مثل قدیم نمیتونم همممممه چی رو بنویسم! چون همه از قبل و بعدش خبر ندارند مثل سابق...

حالا شاید روزی همتی دوباره در من دوید برای اونطور نوشتنی که دوست دارم!‌ الان هم از وقت کارم زدم و دارم اینها رو مینویسم...

فقط انصافاَ دم اونی گرم که این تلگرام و مشابهاتش رو راه اندازی کرد تا ما نه تنها دوستانمون رو از دست ندیم بلکه هر روز رو باهاشون پا میشیم و میخوابیم! 

یه دورانی ما فقط اینجا با بعضی از این دوستان وبلاگی حرف میزدیم یا ته محیط خصوصیمون یاهو مسنجر بود! بعد  میشد که در روز یکی دو پیام بینمون رد و بدل میشد ولی الان این گروه تلگرامی - وبلاگیمون خستگی از تنم در میکنه!

این ترم سه روز آخر هفته یعنی سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه تا شب دانشگاهم! حس خوبی هست و حس خوبی نیست! اجبارهای آموزشی برایم خوب نیست و همیشه دوست دارم نباشد! ولی کلاس رفتنها و بچه ها را عاشقانه دوست دارم...

سه شنبه ها کلاسم کاملاً مردانه است... روز اول عصیان کردند و حس خوب نداشتند ولی حالا بعد از گذشتن دو ماه از کلاسها همه چیز براشون خوب و دلچسب شده! و برای منم! حالا با هم کنار می آییم و تو ساعت کلاس دیگه نه به من سخت میگذره و نه به خودشون...هرچند روز اول در برابر عصیان اونها منم داد کشیدم! ولی لازم بود! من کوتاه نمیام سر کلاسها هیچ وقت... اونها هم فهمیدند و حالا همه چیز خوبه!

چهارشنبه ها کلاس بچه های قدیمی خودمان است! در دانشگاه من و دو سه تا از دوست-همکارهای هم رشته ام به این بچه های ویراستاری میگوییم بچه های خودمان! غریبه نیستند...آشنا هستند و انگار سالهاست همدیگر را میشناسیم...خیلی هم رابطه خوبی داریم ... چهارشنبه ها از آن کلاسهایی است  که میشود درباره اش فکر نکرد... میشود رفت و دلگرم به کلاست پرداخت! حتی از آن جنس کلاسهایی است که در میانه کلاس میشود با بچه ها درددل شخصی کرد... حتماً بچه ها از کلاس چهارشنبه ها اندازه من لذت میبرند همین قدر...

پنجشنبه های این ترم ولی چیز دیگری است... اینکه از صبح تا هشت شب پشت بند هم کلاس داشته باشی دنیای دیگری است... دیگر اسمش میشود زندگی در روز پنجشنبه ها! و پاشنه آشیل این روز، بچه های کلاس هستند! غریبه هایی بودند که هنوز جلسه ای نگذشت آشنا شدند! حالا میگوییم با هم رفیقیم! سرکلاس اولی که بچه ها خیلی هاشون خبرنگارن و هم سن و سال هم و من که لذت میبرم و دوست دارم اینکه گاهی بچه ها به من بگن: تو گفتی این کار رو بکنیم! شاید اگر در کلاس دیگری بود خونشون حلال بود برام که به من بگن تو! به من بگن گفتی! ولی این کلاس طور دیگری است انگار... آمدیم یاد بدهیم یاد بگیریم حرف بزنیم بحث کنیم بخندیم غصه بخوریم  و خلاصه در مجموع حاااال کنیم... نقطه ثقل دیگر پنجشنبه ها کلاس 6 تا 8 شب است من «جستجو در سایتهای خبری» درس میدهم! بالاخره گاهی کامپیوتربازی ما به کمک ادبیات دانی هم می آید دیگر! کلاسم عااالی است و خدا رو شاکرم! شاید اگر این را درس نمیدادم قسمتم میشد که بروم این ساعت فارسی عمومی درس بدهم! ولی حس فوق العاده ای است بودن در این کلاس که روحم با روح بچه هایش گره خورده حالا!

گاهی در همین مواقع از ترم که میشود میگویم: چطور از این بچه ها جدا شوم آخر ترم؟ ولی به موقعش راحتی خاصی نسبت به جدا شدن از گروهی از دانشجویان داشتم و هنوز هم دارم... 

خوشبختانه در کل این ترم کلاس انرژی تخلیه کن! ندارم... البته من فهمیدم اینکه گاهی شکایت میکردم از انرژی تخلیه کن بودن کلاس که کم هم بوده برمیگشته به خودم و اشتباهاتم! وگرنه در حال حاضر استقبال میکنم از اینکه بروم سر یک کلاس که انرژی من را بگیرد! یک طور مرض مثلا...

ولی چیزی که این روزها آزارم میدهم باز هم مبحث کار کردنهای بی قاعده ام است! کلاسهایم حکم خستگی در کردن بین کار را دارد! بودنم در کانون و در کنارش کارهای دفتر خودمان... دارد از من یک موجود خسته داغون میسازه که دارم مقاومت میکنم زیر بارش... اینکه شما به غیر از جمعه سه روز وقت داشته باشی برای مجموعه کارهایت خیلی کم است...تازه این وسط شما تنها هم نیستید خانواده هم دارید که باید طبق انتظارات آنها هم کارهایی بکنید! اینجاست که دلتان میخواهد گاهی همه چیز را فراموش کنید و بروید به همه جا بگویید دیگر کار نمیکنید! خسته شدید! من واقعا گاهی زندگی هم برام سخت میشه...یادم میرود بخوابم! یادم میرود غذا بخورم! یادم میرود باید بروم دکتر فلان! تفریحم خیلی زیاد کم است! خانواده ام گاهی تنها می مانند و همه این چیزها میتواند آزارم دهد!

سبک زندگی بدی است میدانم! و این دانستن و کاری نکردن خیلی بد است خیلی!!!

 

***

-سه هفته است افتادم در خط ترسناک دندان پزشکی که دیگر ترسناک هم نیست شبیه یک بازی شده حتماً در یک پست درباره اش خواهم نوشت! حتماً...

- اصلاً هم این پست رو به خاطر تهدید به حذف یکی از دوستان ننوشتم!استرس

- اسم پست رو گذاشتم عصیر! که هم یادآور اسیر باشد! هم به معنی اش اشاره داشته باشد که این پست فشرده زندگی این دو ماهم بود و اینکه خودم هم حالا فشرده شده هستم! گفتم فکر نکنید اشتباه نوشتم!



دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٤ توسط  الی





بهترین رنگی که دیدم...

من به رنگ زرد علاقه دارم

قبلا گفتم اینو اینجا دو سال پیش

امشب دلم برای اولین بار طلا خواست...یه طلا که توش سنگ زرد کهربایی کار شده باشه... گشتم مدلشم پیدا کردم ...میدم بسازنش با طلا..بندازمش توی یه زنجیر که همیشه بمونه

بمونه برای همیشه که به هیچ کس ندم... شاید اگه یه روزی نبودم از گردنم درش بیارن و ...راستی بعدش چی میشه این گردنبند؟ 



دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ توسط  الی





دستور یعنی وزیر یعنی قاعده بعدها شد فرمان!

یکی از شاخصه های من اینه که خیلی آدم حرف گوش کنی نیستم! شاید بشه گفت ایراد بهش! شاید بشه گفت حرف زور نشنو!

میریم سر مثال جهت درک بیشتر مطلب. مثالهای واقعی!

من کاری دستمه که همه قوانینش رو میدونم. اصلا نصف قوانین رو خودم ایجاد کردم. برای خودم به طور شخصی اولویت فوق العاده بالایی داره که زودتر تموم بشه. چون اگر زودتر تموم بشه من میتونم از این کار خلاص شم و برم یه بخشی از آینده خودم رو بسازم. چون این کاری که دارم انجام میدم ارتباط مستقیمی با آینده من نداره. ارتباط مستقیم هم غلطه ارتباط سازنده بهتره. کاری که دارم انجام میدم ارتباط سازنده ای با آینده من نداره. یعنی انجام دادن و ندادنش برام یکسانه. حتی از نظر مالی! چون میتونستم به جاش یه کار دیگه ای انجام بدم که نمیگم پول ساز تر از اینه نه! ولی میتونست همپای همین برای من درآمدزایی کنه ولی انقدر ازم انرژی نگیره! 

حالا این مقدمات، تصور کنید کج دار و مریز داشتم کار میکردم و میرفتم جلو حالا گاهی تند گاهی بنا به شرایط کند! یک نفر یک مرتبه وسط کار آمد و به کار اضافه شد که وظیفه اش این است که روی کاری که من انجام میدهم و به دنبال من کار دیگری رو کار اصلی انجام دهد! حالا این شخص بیاید به من! به منی که اولویت دارد برایم که این کار زودتر تمام شود اس ام اسی بزند زندگی بزند بگوید «پس کار چه شد؟؟؟» این دقیقاً جمله ای است که روی من نتیجه بسیار بدی دارد! بهتر است هیچ کس این را به من نگوید! هیییییچ کس! چون من از همان لحظه دچار یک انرژی منفی مضاعف میشوم! میروم سر کار ولی کارم پیش نمیرود! فکر میکنم باید انجامش دهم نمیشود! از در و دیوار هم نازل میشود! مثلا مریضی پیش می آید، مهمانی، عروسی، تولد، مرگ و میر! یعنی همه موجودات هم دل میدهند به دل من که این کار دیگر پیش نرود! تمامش برمیگردد به همان جمله ویرانگر که: «پس کار چه شد؟؟» ... یک نوع زورگویی محض! من خودم هم این جمله را سعی میکنم به کسی نگویم! فقط به خاطر بار منفیش!

شاید از دید دیگران این جمله خیلی ساده باشد و لزومی به اینکه ناراحتش شوی نیست ولی خب من همان بالا گفتم حرف گوش کن نیستم! نه اینکه حرف حق نشنوم و گوش ندهم ها! حرف زیادی، حرف تأکیدی، حرف امری! از این جنس حرفها نمیتوانم کوش دهم! چون تمام روز و شب خودم را تحت فشار میگذارم که حرف بدی نزنم! حرف زشت نزنم(البته به جز به دوستان که حرف زشت نیست یعنی عاشقتم مثلاً کصصصصصافت یعنی خیلی عاشقتم) کم کاری نکنم، به موقع باشم، کسی را منتظر نگذارم! هرشب هم از خودم حساب پس میگیرم! کار بدی کرده باشم میزنم خودمو حتی!

حالا همه اینها را که گفتم بعد میخواهم یک درس اخلاق بدهم! مثلاً از خودم مثال میزنم که بقیه ایراد نگیرند!

مثال دوم:

من در حال حاضر فقط عضو یک گروه در تلگرام هستم و بس! قبلاً هزارتا گروه بود! الان یک گروه! حالا آن گروه که هستند بماند. یک گروه که شش نفر عضور دارد!

در گروه خانوادگی نیستم چون فکر میکنم میتواند سوءتفاهم برانگیز باشد! با هرکس بخواهم انفرادی در ارتباطم. عضو گروه شعر و موسیقی و اینها بودم آمدم بیرون چون زیادی چیزی مینوشتند و تعدادشان خیلی زیاد بود! محتوایش خوب بودها ولی با اینکه بی صدایش کرده بودم همین که میرفتم می دیدم مثلا هزار پیام نخوانده دارم غمم میگرفت. برای همین بیرون آمدم! هر ترم بچه های دانشگاه در کلاسهای مختلف گروه سازی میکنند و من را هم عضوش میکنند! هر ترم هم ماندم و پایان ترم پیش از شروع امتحانات از گروه آمدم بیرون! یعنی گروه موقتی بود برایم...گروه آشپزی و هنری و عکاسی و اینها هم بود که دانه دانه بیرون آمدم. یک گروهم هست مربوط به استادان دانشگاه که همه عضوش هستند ولی هیچ پیامی به هم نمیدهند! من هم عضوش هستم ولی هیچ پیامی بین کسی رد و بدل نمیشود حالا چرا هست احتمالاً مدیرش حوصله نکرده پاکش کند! گروه هایی بوده که قانون داشته یعنی همان ابتدا مدیر گروه گفته قانونمان اینهاست! خب این قابل قبول است ولی هر گروهی رفتم و بعد از مکالمه ای حالا هر مکالمه ای قانون جدید گذاشته همان لحظه ترکش کردم! چون این یعنی حرف امری- تأکیدی!

مثلاً مدیر یک گروه می گوید حرف سی.اسی ممنوع! خب پس هر کس سی.اسی حرف بزند بیرون انداخته میشود! ولی وقتی از اول هیچ چیز گفته نشده پس نباید یکباره با درآمدن کوچکترین حرفی قانون لحظه ای تصویب کند که! این حکمش میشود حرف امری! و من به هیچ وجه از هیچ کس تا به حال امری را نپذیرفتم! حتی محبت امری را هم نپذیرفتم! یعنی اینطوری: عزیزم ببخشیدا میشه دیگه اینو نگی! این امری است در قالب محبتی و من دوستش ندارم. 

حالا این را در خانه هم فکر میکنم همه تجربه کردند ها! مثلاً سر میز غذایی داری غذا میخوری لیوانت را برمیداری آب برداری می بینی نیست! بی شکایت و بی حالت خاصی از پشت میز بلندی میشوی داری میروی به سوی یخچال که آب بیاوری پارچ هم دستت است یکی از سر میز به عنوان دانای کل داد میزند: پارچ را هم بیار!!!! بعد از دو ثانیه پارچ روی میز است. حالا دانای کل اگر عاقل باشد میگوید: اِ...نفهمیدم تو هم رفتی که پارچ بیاری! دانای کل نادان هم یا چیزی نمیگوید یا حالتی از افتخار میکند که خوب شد گفتم وگرنه نمی آورد! 

در نهایت هدف از این پست چیست؟ به کسی دستور ندهید! به کسی که میدانید خودش فلان چیز را میداند دستور ندهید! انرژی بدنش را به حداقل نرسانید! بگذارید این آدم برای خودش زندگی اش را بکند! به کسی دستور ندهید! دستور ندهید! دستور ندهید!

خدایا خدایا پناه همه به توست! خودت درستمون کن! اول از همه هم منو درست کن! آخه همین خداها تو همین قرآن ها به خدا قسم اینطور دستور نمیده! حرفش رو میزنه قانونش رو میگه اینطور دل شکننده دستور نمیده!



دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ توسط  الی