|
احتمالا خیلی معلومه که من این ترم خالی از امید و انگیزه ام که از کلاسهام بنویسم؟؟ نه! خیلی معلومه؟؟ خب نه! چون احتمالا شما قضاوت نکردید و ببخشیدید! این تیکه کلام این روزهای ماست! ولی ثانیه پیش یه انگیزه دوید در وجودم! اونم چی! یه دوست قدیمیم همزمان با ساعت کلاس من کلاس داره...دوستش میدارم و فک کردم اگه فک کنم که اون میاد و میشه یه نیم ساعت خفقان آور رو باهاش تبدیل کرد به یه نیم ساعت ایده آل خیلی چیزها حل میشه! حالا این نیم ساعت چیه؟ نیم ساعتی که از اون کلاس تا این کلاس فاصله است...
دو کلاس این ترمم طوریست که دلم میخواست یه کلاس میشد! هرچند دارم زود قضاوت میکنم ولی مشکلم به آدمها و قضاوت نیست مشکلم با کلیته! سختمه یه کلاس 42 نفری تک جنسیتی داشته باشم اونم مذکر!!! یعنی گفته بودن مختلط رفتم دیدم خداوندا من با 42 نفر مرد چطوری هر هفته 2 و نیم ساعت کلاس اداره کنم؟! بعد همون موقع به خودم گفتم چون تو میتونی پس میتونی! علت و معلول رو دارید؟ در حد خدا! بعد نکته جالب تر اینه که از 42 نفر مرد مذکور حدود نصف رو به بالاشون فک میکنم(قضاوت نادرست حتی!!!) کمی عقاید ضد زنی و این چیزا داشته باشن...چون از برخی حرفهاشون قشنگ من گرفتم این قضیه رو! بیشترشون هم یه نوع خستگی عمیق و خواب آلودگی و فقط سرتکون دادن و نگاه کردن و حواسشون جای دیگه بودن داشتن! امیدوارم پیروز میدون کلاس من باشه!
اما 42 نفر دوم! شب چهارشنبه سوری ان و البته خدا رو شکر مختلط! یعنی بینشون بمب هست! ترقه هست! زنبوری! سیگارت! ... کلا سطح آدم رو بعد از یه حالت تخت به یه حالت در آسمان مانده رنجر شهربازی خدابیامرز درمیارن. طوری که بعد از پایان کلاس هنوز هایپر خورده باقی می مونی و اینم مطمئنا برای قلب ضرر داره! از لحاظ رنج سنی هم تو رده خودشون هستم! و جالبه بعد از کلاسشون ترجیح میدم سوار ماشین نشم و یه راهی رو پیاده برم و به چیزهای آروم کننده فک کنم! خلاصه دیگه خبری از بچه های نود درصد آروم ترم پیش نیست!...
اما تجربه ثابت کرده ملت عادت میکنیمی هستیم پس من هم عادت میکنم!...
چند حرف نه چندان بلند:
1. دیروز خوش گذشت!...هفته دیگه هم تولد داریم! ...
2. کارها گره تو گره شده!... استعفا نمیدهیم اما جهت بهبود کارها از اول فروردین سر شغل جدیدی هم میرویم
3. یکی نوشته بود: گذشته رو ببخش تا آینده رو بسازی! متاسفانه من بی ادب نمیتونم گذشته رو ببخشم و جاش میگم «گور باباش» ...نمیدونم دیگران انقدر پاک و خدایی هستن که می بخشن یا من انقدر هیولا و دارکولا هستم که نمیتونم ظلم دیگران رو ببخشم! اصلا چرا باید ببخشم؟ به چه دلیل؟ یه دوستی داشتم زمان دبیرستان به من شاگرد اول کلاس میگفت چند زدی درصدهای فلان رو توی کنکور آزمایشی میگفتم 80 درصد مثلا! اون میگفت من صد زدم فقط 10 تا غلط داشتم! یعنی میخوام بگم بخشیدن معنیش اون صد در صده نه با حساب ده تا غلط! و احتمالا اون 80 درصد من همون واقعیتیه که میگم نبخشیدم ولی بیخیال! حالا یه سوال دارم اگه اون صد در صد در زندگیتون اتفاق افتاده چطوری بوده؟ یعنی چه فرایند ذهنی ای داشتید با خودتون و حالا هرچی که به اون صد در صد رسیدید؟ |