وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

همراهان

 

دوست جدید

 



 
درد سخت تنهایی

دیدید آدم هر دردی می‌گیره فکر می‌کنه بدترین درد روی زمین رو داره؟

مدتی هست که گه گاه سردرد بدی می‌گیرم خیلی بد...مثل امروز که از صبح کم کم شروع شد و حالا تمام سرم رو گرفته...گاهی حس می‌کنم گردنم، چشمم و خیلی جاهای دیگه‌ام درد می‌گیره...خوردن هر مسکنی هم نقشی در خوب و بد شدنش نداره...این دکترها هم که هر بدبختی‌ای تو بدن من هست به اعصاب ربط می‌دن... فقط می‌دونم که سردرد بدترین درد عالمه! البته یادمه چند وقت پیش در مورد دستم، در مورد معده ام، در مورد دندونم، در مورد پام و در مورد سایر دردهای بدنم هم این حرف رو زدم!!! پس خیلی جدیش نگیرید! چون اینا بدترین درد نیست...بدترین درد دنیا درد تنهاییه...دردش از همه‌ی دردها سنگین‌تره...

همسایه‌ی طبقه ی اول ما پیرمرد تنهاییست که روزی قهرمان بوکس بوده... حالا چند سالی هست که آلزایمر گرفته...اگر در عرض سی ثانیه دو بار از کنارش رد بشی یادش نمیاد که تو همونی بودی که الان رد شدی...چند روز پیش از در خونه داخل شدم...در آپارتمانش را باز کرد و گفت: «سلام! شما بودی اومدی تو یا رفتی بیرون؟» منم نگاش کردم و گفتم: «نه من بودم اومدم تو!» ... بچه‌هاش هیچ کدوم ایران نیستند و یادشون رفته که یه بابای پیر داشتند...چند وقت قبل یکی از اقوامش کارگر آورده بود خونه‌اش رو تمیز کنه! نزدیک به 100 تا بطری خالی نوشابه از خونه‌اش ریخت بیرون...پیرمرد کارش به جایی رسیده که گاهی آشغال‌های خیابون رو می‌کشه می‌بره توی خونه‌اش...دوست دارم دیوار خونه‌اش را ببینید که پر از مدال و عکسه... حالا شده همدم گربه زشت سیاه چشم سبز کوچه که هیچ کس تحویلش نمی‌گیره...پیرمرد و گربه شبیه هم شدن... تنهایی درد خیلی بدیه خیلی از آلزایمر هم بدتر...از سردرد منم بدتر... بدترتر اینکه هر وقت بوی بدی از جایی میاد، شک همه به این می‌بره که نکنه پیرمرد مرده!!!

گاهی فکر به این تنهایی پشتم رو می‌لرزونه... اینکه ممکنه عاقبت هر کدوم ما این شکلی باشه و یه عده بهمون ترحم کنن، یه عده ترکمون کنن، یه عده مسخره کنن ما رو...بدتر از تمام ترحم‌ها و ترک‌ها و مسخره کردن‌هایی که توی تنهایی جوانیمون دچارش شدیم... خدایا دعای همه کسایی که به من گفتن پیرشی الهی رو برآورده نکن...تنها که هستم دلم نمی‌خواد یه تنهای پیر باشم...

 

who flew in the sky- edmondo senatore.jpg

*:امشب اولین باری بود که از طریق ورد، وبلاگ به روز کردم...چه حال خوبی داشت...جدی جدی ها!!! دوستش داشتم...به خصوص که هم ویرایشش کار آسونیه، هم استفاده از فونت‌ها! البته شاید خیلی‌هاتون استفاده می‌کنید من خوب چون تازه بهش رسیدم شوق و ذوق دارم

این پست رو هم از دست ندید...



چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




50 افقی!

نمی‌دانم تا چه حد در جریان بازی پست پیش بوده‌اید... خلاصه آنکه جدولی طراحی شده بود از وبلاگم و فراخوانی داده شد برای شرکت در بازی... همین بس که دوستان صفحه را ترکاندند... همهٔ سؤال‌ها به خوبی و بدون حاشیهٔ خاصی جواب داده شد... با کمی بالا و پایین کردن! اما امان از ۵۰ افقی که یه جورایی لاینحل بود... دوستان کلا هم باهاش حال می‌کردند هم دوست نداشتند جواب بدهند و مشخص بود که به یکدیگر پاس می‌دادند. سؤال این بود: عشق اول الی!

کمی که از روند بازی گذشت... سؤال عمودی‌ای پاسخ داده شد که حرف «ت» از این کلمهٔ جذاب ۵ حرفی روشن شد... ولی به حدی هوش و حواس دوستان به دنبال آزاد شدنشان برای جواب دادن بود که کوچک‌ترین توجهی به این حرف «ت» بیچاره نداشتند... و دوستی که نام نمی‌برم در یکی از جواب‌ها با جدیت تمام اعلام کرد: «مهران» و من هم گفتم غلط است!!! این لحظه بود که فریادهای ایشان گوش کر می‌کرد که چرا دروغ می‌گویی؟ سندش هست! داشت می‌رفت کم کم از زیر میز سند بیرون بکشد با عکس که بنده گفتم: ایشان عشق اول دانشگاهم بوده... خوب من که از زمان دانشگاه به یک آنی که متولد نشدم!!! قبلش هم زندگی می‌کردم و به قطع به چیز‌ها و کس‌هایی هم دل می‌بستم!!! ولی کجا بود توجه!!! همچنان فریاد‌ها بر سرم بود که چرا چرا چرا؟!!! خب بابا جان عشق اول من نبوده ایشون حتی عشق آخرم هم نیست!... در ضمن گفتم بعد از آشکار شدن جواب به قطع شما ناراحت خواهید شد که این عشق آتشین را به من یادآوری کردید... ولی انگار نه انگار...

 بعله!! فرایند بازی ادامه داشت که به ناگاه دوستی که باز نام نمی‌آورم فرمودند: آرمان!!! خوب این یکی انصافا حتی به زبان من هم تاکنون نیامده بود... با اینکه یاد یک آرمان نامی افتادم... ولی باور کنید تا به حال عاشقی‌ای بین ما نبوده... همین دوست در ادامه سریع تشخیص دادند پس یا سامان بوده یا کامران!!! خوب عزیز دلم اصلا کی گفته «ان» داره؟!! بندهٔ آنی که که در بند آنی؟!!! (جزو سوالات دکتری بود)... آخه آدم چی بگه؟؟ نه چی بگه؟! تازه چند نفری حیا فرمودند و اعلام کردند خصوصی و عمومی که این چه سؤالیست که باعث می‌شی ما به حریم خصوصی تو وارد شویم؟!!! چرا کاری می‌کنی که اسمی که نمی‌خواهیم بگوییم به زبان بیاوریم؟... در این هنگام قسم خوردن هیچ ارزشی برایشان نداشت که داشتم هوار می‌زدم که برادرم خواهرم فکر شما درمورد من اینگونه است من چه کنم؟!

دوست دیگری وارد میدان شد این بار و فرمودند: اسمش یادم نیست،‌‌ همان پسره که خونه شون کرجه!!! خوب دوستم عزیزم بار دیگر باید بگویم؟؟؟ نه بگویم؟؟؟ این عشق آتشین را به یاد من نیاورید... از دیشب دوباره انگیزهٔ خودکشی در سرم افتاد... اصلا این طراح سؤال کار بیخودی کرد همچین چیزی گذاشت!!! بعد از مدتی همین دوست عزیز اعلام فرمودند: «یه پسره»... بله واقعا متشکرم! همش وقتی اسم عشق من می‌آید فکر یک پسری باشید قبول؟؟؟

دوستی آمد فرمود: «یه سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن، مادر!!!» خب برادر من به حروف نگاه کن بعد بگو... بعد مادر ۵ حرف است آیا؟ دوستی هوش به خرج دادند اعلام عمومی کردند «ت» دارد... و‌‌ همان دوستی که گفت مادر فرمودند: «عشقی که ت داره رو نمی‌شه حدس زد!!!» هی وای من! خب چرا؟... و بهانه آوردند که «من با ناموس مردم کاری ندارم. عشق رو بچسبین که وسطش «ت» داره. من توی اینترنت سرچ کردم چنین اسمی وجود نداشت. یا جده سادات»

دیدم نمی‌شود. با خودم گفتم برای حل ماجرا بهتر است پای راهنمایی به میان آید. گفتم: انقدر به مذکر‌ها فکر نکنید. و اینچنین شنیدم: «اگر عشق شما مونث باشه فکر ما منحرفه که حدس بزنیم. مگه شما نعوذ بالله هم جنس... استغفرالله» و من کاری جز سکوت بلت نبودم... ماجرا ادامه داشت و همچنان دوستی بر آن بود که من سه جنسیت رو از مذکر و مونث و مخنث جستجو کردم مگر آنکه شیء باشد. عاشق «راسته» هستید؟!!!! کسی گفت عاشق «حمیته!» هستی... و من گفتم کار هر روزم است و اینجا بود که دوستان اینچنین فسفر سوزاندند:

 «ویراستار!» «ادیته!» «سکته!» «ویراسته!» «ویراستن!» «رته ته!» «دیکته!» «خپلتک!» «تیلیته! یعنی نون تیلیت می‌کنین و کارتون توی اونه و عشقتونه!» «سفتن!» «پیراستن، به سلمانی علاقه دارید؟!» «رفتن!» «شانتل!». نه جدی من هر روز سکته می‌کنم؟ من هر روز خپلتک می‌کنم! یا تیلیته! و جالب آن «ه» بود که به انتهایش می‌چسباندند... تصور کنید: «رته ته!» «شانتل» و اینجا بود که بعد از فشارهای زیاد من و راهنمایی‌های ناجورم دوستی فریاد برآورد: «نوشتن»

 

بله! به خداوندی خدا قسم عشق اول من «نوشتن» است! نه مهران، آرمان، کامران، سامان و نه حتی رته ته و شانتل و خپلتک!!! حالا جدای از شوخی‌هایی که در این بازی کم نبود و اصلا محوریت همهٔ این حرف‌ها شوخی بود... واقعا شما فکر می‌کنید عشق اول یک آدم همیشه باید یک آدم باشد؟؟؟ نه جدی! به نظر من نه! برای من واژهٔ عشق هیچ وقت در یک آدم خلاصه نشده...شعار نیست ها! واقعیت زندگی خودمه! به نظرم همهٔ ما می‌تونیم چیزهای زیادی رو عاشقانه دوست داشته باشیم و یکی از این چیز‌ها یه آدمه! فکر کنم این از اون تفکری میاد که همهٔ ما در یه سنی وقتی قلبمون لرزیده برای یه آدم لرزیده... نه؟

 در آخر دوستی حرف خوبی زد: گفت اما تو استعداد همهٔ این عشقها رو داری!! الله اکبر!!!...یعنی حتی استعداد رُفتن را هم دارم؟ که عشقم باشد که هر روز بخواهم انجامش دهم؟



سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




ورود افراد پایین تر از 18 سال ممنوع!

سلام علیکم بر دوستان!

خوبید؟ دیگه ببخشید یه پستی هست خودم دوستش دارم ولی خوب نباید همه دوستش داشته باشند دیگه! بنابراین خصوصی و رمزی و این حرفهاست...فقط رمز را دست یک عده میدهیم ببخشید دیگه!!! اسم دیگر این پست را میتوان گذاشت وقتی الی شیطون میشود!!!

اگر رمز دستتان افتاد به صورت احتمالی وارد لینک زیر شوید تا در این شیطنت سهمی داشته باشید.

لینک پست شیطنتی الی



دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




بازی جدولی الیانه...

دوستان هم مثل من دلشان برای دیدار تنگ شده. بنابراین قرار شد قراری بگذاریم...ولی مطمئن هستم شما هم قبول دارید قرار بی جایزه و کادو فایده ندارد. همه سعی کنید حضوری در این بازی داشته باشید. این پست از مصایب استعداد تحصیلی به ذهنمان خطور کرد... بسیار ساده است برای کسانی که از ابتدا با درباره الی بوده اند و یا حتی آرشیو خوانده اند. هوشتان را نشان دهید...در ضمن مثل همیشه خارج نشین ها هم می توانند شرکت کنند و بدانند که اگر ببرند جایزه به دستشان خواهد رسید. جایزه بسیار ویژه ای است...نه از لحاظ مادی...از لحاظ دیگری که بعد از دریافتش خواهید دانست که چیست!!!! اما بازی چیست؟ حل جدول الیانه!!!

***

 

شرایط مشارکت شما در حل جدول:

1. جواب یک سوال را پیدا میکنید- فقط یک سوال-.

2. در یک کامنت جواب خود را مینویسید به این شکل: 5 عمودی- کلمه ی مورد نظر.

3. منتظر می مانید سه نفر دیگر بعد از شما به سه سوال جواب دهند.(درست یا غلط)...البته شوخی و گپ و گفت آزاد است به هر میزانی که بخواهید. ولی جواب دادن آزاد نیست.

4. حالا میتوانید جواب بعدی خود را وارد کنید.

5. دقت کنید اگر رعایت این مورد را نکنید. جواب صحیح را در اختیار فرد دیگری گذاشتید.

6. به تعداد سوالاتی که جواب دادید امتیاز میگیرید.

7. بعد از باز شدن حروف خواهید دید که بعضی حروف قرمز رنگ دیده میشود. این حروف در انتها حروف رمز جدول است که باید حدس بزنید چیست که به موقع توضیح داده خواهد شد.

 تا حل نهایی جدول و معلوم شدن برنده و سایر قضایا اینجا به روز نمی شود. از کمکهای یک دوست بسیار بزرگوار هم در طراحی و نصب این جدول اینجا بسیار ممنون...ولی به دلایلی نمیتونم اسمش رو ببرم ...دیگه دیگه!

 

نمای کوچکی از جدول:

جدول را در سایز بزرگ اینجا ببینید و برای خودتان سیوش کنید.

 

سوالات:

افقی:

1.  پژو مخفف ..... است. 7. اسم دوست شاعر الی. 8.خواننده دوست داشتنی الی.11.برای پرواز جناب صهبا چه وسیله ای را پیشنهاد دادند. 12. الی در چه هتلی خاطره ی خوش دارد. 13. دود چی خوبه؟ 14.نام بازیگر هفت دقیقه تا پاییز.  15. پازل الی چه تصویری داشت. 16. نام دبستان الی. 17.ماه مورد علاقه الی. 21. بازیگر محبوب الی. 24. اسم یکی از شخصیتهای داستان الی. 26. گل و .... 27. نام یکی از چهره های جدید که در قرار وبلاگی دیدیم. 28.نام وبلاگ قبلی الی.29. نام چهره جدیدی که در قرار وبلاگی فوتبالی دیدیم. 30.خواننده وبلاگ الی که تحلیلگر خوبی است. 33. الی و خواهرش میشوند.....34. نام شخصیت یکی از داستانهای الی. 37. نام خانوادگی مسترشین. 38. نام جایزه ای که الی به منتخبین انتخاباتش داد. 39. نام قبلی وبلاگ الی. 40. کدام یک از بستگان بهلول در ویدئو نگاه کردنشان نقش داشت. 41. نام قبلی وبلاگ حمیده. 42. حوزه ی امتحانی کنکور الی. 44. از دوستان وبلاگی الی. 45. نام نان مورد علاقه ی الی. 46. نام رنگ مورد علاقه ی الی. 48. از لینکهای وبلاگ الی. 49. اسم مادربزرگ الی. 50. عشق اول الی. 53. نام همسر اول سیما تیرانداز. 54. عشق شبهای الی کـ.... است. 56. شخصیت محوری داستان " بادی که از پنجره اتاق امیر می آید" 57.نام وبلاگ یکی از دوستان الی. 58. دیشب باباتو دیدم...    60  . سیم گیرنده است. 61. نام رئیس الی.

عمودی:

 ٢. کامپیوتر چی میشه؟ 3. سالگرد ازدواج پدر و مادر الی که یک پست هم به این نام وجود دارد. 4. نام رشته تحصیلی الی و دوستان. 5. اسم پسردایی الی. 6. بخش ناراحت کننده کنکور.  9.ریشه ی انتخابات خرداد 89 پستی بود با موضوع.... 10.شهر شمالی مورد علاقه ی الی.  15.نام وبلاگ دوست الی. 16.الی متولد این سال است. 18. نام پست شماره 124 درباره الی. 19. همسفر الی در سفر مشهد. 20. نام پر کامنت ترین پست درباره الی. 22. نام بازیگری که در قرار وبلاگی فیلمش در سینما دیده شد 23. مانی با الی چه نسبتی دارد. 25. نام برنده آکادمی گوگوش. 31. معدل کارشناسی ارشد الی. 32. چه سازی در اتاق الی هست. 35. اسم فرزند کوچک الی!. 36. مانی در این مقطع درس میخواند. 43. الی از چه کسی بدش می آید. 47.الی چه غذایی درست کرد که عکسش در وبلاگ آمد؟ 51. الی و سمی رفتن .... خرید. 52. تولد الی کی است؟ 55. نام بغل دستی الی زمان دبیرستان. 59. درباره الی این موقع به روز میشه.

*******

تصویر جدول کامل شده

سوالات:

افقی

1. پژو مخفف ... است. (پژوهشگاه علوم انسانی. نیره). 7. اسم دوست شاعر الی.(حسام بهرامی. حسام). 8. خواننده دوست داشتنی الی(داریوش. امیر.ح) . 11. برای پرواز جناب صهبا چه وسیله ای را پیشنهاد دادند(پاراگلایدر. سمی). 12. الی در چه هتلی خاطره خوش دارد(جرقه. مستر شین). 13. دود چی خوبه(عود. حسام). 14. نام بازیگر هفت دقیقه تا پاییز(محسن تـنابنده. صهبا). 15. پازل الی چه تصویری داشت(زمستان. سمی). 16. نام دبستان الی(هاجر. صهبا). 17. ماه مورد علاقه الی(دی. حمیده). 21. بازیگر محبوب الی( حـامد بهداد. صهبا). 24. اسم یکی از شخصیتهای داستان الی(البرز. مستر شین). 26. گل و ....(مل. امیر.ح). 27. نام یکی از چهره های جدید که در قرار وبلاگی دیدیم( مریـم. حمیده). 28. نام وبلاگ قبلی الی(انگیزه های خاموشی. سمی). 29. نام چهره جدیدی که در قرار وبلاگی فوتبالی دیدیم( وحید. حمیده). 30. خواننده وبلاگ الی که تحلیلگر خوبی است.( صهبـا. حمیده). 33. الی و خواهرش میشوند( دو خواهر. مستر شین). 34. نام شخصیت یکی از داستانهای الی.(جعفر چله. صهبا). 37. نام خانوادگی مستر شین( شاهـرخ. سمی). 38. نام جایزه ای که الی به منتخبین انتخاباتش داد( خپلک. حمیده). 40. کدام یک از بستگان بهلول در ویدئو...(عمو. سمی). 41. نام قبلی وبلاگ حمیده(تکچهره. امیر.ح). 42. حوزه امتحانی کنکور الی( دانشکده فنی. صهبا). 44 . از دوستان وبلاگی الی( کـاوا. مستر شین). 45. نام نان مورد علاقه الی(بربری. صهبا). 46. نام رنگ مورد علاقه الی(سیاه. سمی). 48. از لینکهای وبلاگ الی(غزل. حمیده). 49. نام مادربزرگ الی( عذرا. مستر شین). 50. عشق اول الی( نوشتن. سمی). 53. نام همسر اول سیما تیرانداز( نـاصر هاشمی. صهبا). 54. عشق شبهای الی است( کتاب. صهبا). 56. شخصیت محوری داستان...(پدر امیر. صهبا). 57. نام وبلاگ یکی از دوستان الی( خلوت یک صدا. سمی). 58. دیشب باباتو دیدم...(فلانی. کاوا). 60. سیم گیرنده است( باقـالی. مستر شین). 61. نام رئیس الی( دکتر احمد ..... . حمیده)

عمودی

 ٢. کامپیوتر چی میشه؟(هـنگ. سمی). 3. سالگرد ازدواج پدر و مادر...(نهم آذر. صهبا).4. نام رشته تحصیلی...(زبـان و ادبیات فارسی. امیر.ح). 5. اسم پسردایی الی(علی. حسام). 6. بخش ناراحت کننده کنکور( استعداد تحصیلی. حمیده). 9. ریشه انتخابات(ازدواج. حمیده). 10. شهر شمالی مورد علاقه الی( بابلسر. کاوا). 15. نام وبلاگ دوست الی( زیرزمین. سمی). 16. الی متولد این سال است( هزار و سیصد و شصت و سه. سمی). 18. نام پست 124(تصمیم کبری. صهبا). 19. همسفر الی در سفر مشهد( سمـیـه. سمی). 20. نام پر کامنت ترین(تب فوتبال کلا داغ است. حمیده). 22. نام بازیگری که در قرار....(محمدرضا فروتن. مسترشین). 23. مانی با الی...(خواهرزاده. صهبا). 25 . نام برنده آکادمی...(سروش. امیر.ح). 31. معدل کارشناسی ارشد...( هجده و پنج صدم. حمیده). 32. در چه سازی در اتاق الی هست( دف. حمیده). 35. اسم فرزند کوچک الی( تـپلک. علی جان). 36. مانی در این مقطع درس میخواند(پیش دبستانی. صهبا). 43. الی از چه کسی بدش می اید(دروغگو. سمی). 47. الی چه غذایی...(ماکارونـی. صهبا). 51. الی و سمی...(ونک. مسترشین). 52. تولد الی کی است( شب یلدا. حسام). 55. نام بغل دستی الی...(صدف. حمیده). 59. درباره الی این موقع به روز میشه(شب. صهبا).

 نتیجه بخش حل جدول : نیره: 1 امتیاز. علی جان: 1 امتیاز. کاوا:  2 امتیاز. حسام: 4 امتیاز. امیر.ح: 5 امتیاز. مستر شین: 8 امتیاز. حمیده: 13 امتیاز. سمی: 13 امتیاز. صهبا: 15 امتیاز.

****

دقت کنید متوجه میشوید بعضی حروف قرمز است...ولی نه! بازی ادامه ندارد! راستش داشت ولی حس کردم خیلی شرکت کنندگان اذیت شدند بسه دیگه ...قصد اذیت کردن بود که انجام شد!!!...البته که شوخی میکنم...برنده بازی هم مشخص شده که کیست؟! درسته!!! بله جناب آقای صهبا با کوشش دو شبه ای که داشتند پیروز شدند...هرچند که احتمالا از کار بیکار شدند و از خانه.... بگذریم... پست بعدی کمی از حال و هوای بازی خواهم گفت و حاشیه های خفنش به قول بچه های این دوره و زمونه!!!



یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




هفت شنبه‌های بیمار
هیچ کاری بی‌معنی‌تر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی از خودت بگویی (فریبا وفی) 

این‌ها که می‌نویسم برای هفت شنبه ایست که می‌آید


 
شنبه: صحبت می‌کردیم، توی یه ناامیدی مطلق... حس می‌کردم چشم‌های اونم مثل منه... بی‌هیچ حسی... گفتم کاش می‌شد می‌رفتیم توی تیمارستان یه مدت زندگی می‌کردیم... شوخی بود... معلوم بود که شوخی بود... ولی خیلی هم دور از واقعیت نبود... تیمارستان جاییست که می‌شود برای خودت باشی... برای خود خودت... کسی نگوید چرا کج خوابیدی؟ چرا دروغ نگفتی؟ چرا درس خواندی؟ چرا کار نکردی؟ چرا غذا نمی‌خوری؟ چرا جیغ زدی؟ چرا گریه کردی؟ چرا خودت رو می‌زنی؟ چرا؟... چرا؟... چرا؟... کاش به دنیا نیومده بودیم که الان دلمون بخواد بریم تیمارستان بستری بشیم... اونم یه تیمارستان خوش آب و هوا!
_
_
_
یکشنبه: گفت: دیدی وقتی آدم آهنگ شاد گوش می‌ده چه حالی بهش دست می‌ده؟ گفتم: من آهنگ غمگین هم نمی‌تونم گوش بدم... گفتم من اصلا نمی‌تونم این روز‌ها آهنگ گوش بدم چون اگه شاد باشه اعصابم رو به هم می‌ریزه اگر شاد نباشه باعث می‌شه عجیب بزنم زیر گریه!!! این روز‌ها بیشتر ترجیح می‌دم به ترک دیوار اتاقم نگاه کنم و دلتنگ بشم که به زودی قراره بره زیر کاغذ دیواری! بعدش هم قرص زلفتم رو بخورم و بخوابم... فقط به خاطر اینکه یه روزی شاید چند سال پیش یه جایی یکی که برام قد یه پشه هم ارزش نداشت به خاطر نمی‌دونم چی به پدر و مادرم توهین کرد... دلیلش رو نفهمیدم چون همون موقع زدم زیر گریه! من واقعا کار خوبی کردم که در ازای توهینش به پدر و مادرش توهین نکردم و فقط گفتم می‌سپارمت دست خدا؟ واقعا کار خوبی کردم یا باید همون موقع جوابش رو می‌دادم مثل خودش؟ مثل خودش می‌شدم یه زن پاچه ورمالیده؟ واقعا چرا این خاطره از یاد من نمی‌ره؟ حتی وقتی خود پدر و مادرم می‌گن بی‌خیال؟ چرا من نمی‌تونم بی‌خیال بشم؟ من که خیلی چیز‌ها رو تا الان بی‌خیال شدم؟ چرا؟ چرا همیشه بعد از این خاطره یه چیزی شبیه نفرین از ته دلم رد می‌شه؟ چرا فکر می‌کنم خدا این ته مایه‌های نفرین رو می‌بینه؟ چرا فکر می‌کنم خدا جواب این توهینش رو می‌ده؟ چرا؟ اگه اینطوری بود که باید تمام کسانی که تو خیابون به هم فحش پدر مادر می‌دن بدبخت می‌شدن! ولی مگه خوشبختن؟ شاید واقعا بدبخت باشن... یه بدبختی عمیق... خیلی عمیق...از فحش دادن اینجوری بدم میاد...فکر می کنم هیچ گناهی مستحق این فحش نیست...هیچ گناهی!...توی عربستان یه ماشین پیچید جلوی ماشینی که من توش بودم راننده به جای اینکه بگه مادر فلان گفت لااله الا الله... قلبم رو لرزوند ...خجالت کشیدم ...
_
_
_
دوشنبه: از دیشب تا حالا مدام دارم به دیگران جواب می‌دم که امتحان دکتری را چطور دادم. پس بهتره همین جا عمومی بگم خلاص هرکی هم پرسید ارجاعش بدم به اینجا. با مداد و تراش و پاک کن مانی رفتم سرجلسه امتحان... همونجوری امتحان دادم که از یه آدمی انتظار می‌ره که ۱۰ ساله ریاضی نخونده، ۳ ساله زبان نخونده، ۲ ساله کتاب‌های رشته خودش رو هم نخونده مگر به صورت استثناء در کارش... فکر کنم خیلی واضحه که نتیجه‌اش چی بود... من و نیره عین دو تا بچهٔ تنها همدیگر رو پیدا کردیم و با هم به زور باقالی پلو خوردیم! که به قول نیره دوربین کم داشت برای ثبت خاطره چون خوردنش ماجرا داشت...چون همه مجبور بودن اونجا کالباس بخورن! ... ولی امروز جدی متحول شدم وقتی از زبون یکی شنیدم که برای قبولیم نذر کرده!!! برام جالب بود چون فقط فکر کنم مامانم همیشه این کار رو می‌کنه بدون اینکه من بخوام!!! راستی حس خیلی خوبی داشتم که دیروز مامانم هم اومده بود دم حوزهٔ امتحان دنبالم... شما نمی‌دونید چرا!! من و قلبم می‌دونیم چرا...من هنوز عشق اینو دارم که مثل بچگیم مامانم بیاد منو از سر جلسه امتحان ببره خونه...با همهٔ سختی توی آخرین کنکور زندگیم هم این کار رو کرد...پس زنده باد مامان!
_
_
_
سه شنبه: از این آدم‌هایی که می‌خوان به رخم بکشند که ایمانشون باعث آرامششونه متنفرم... این آدم‌هایی که می‌خوان بگن اینکه خیلی خوشبختن که معلوم نیست واقعا باشن اینکه خیلی همه چیزشون آرومه از ایمان به خداشون نشأت گرفته!... نمی‌گم ایمان چیز بدیه نه!!! ولی از این افرادی که ایمان و خدا رو به خاطر ظاهرشون متعلق به خودشون می‌دونن متنفرم... آدمایی که فکر می‌کنن من به خاطر ظاهرم خدایی ندارم! و فقط همه چی مال خودشونه... آقا همه چیزهای خوب که به ظاهر مال شماست... خدا هم مال شما خوبه؟ راضی کننده هست براتون؟
_
_
_
چهارشنبه: هیچ وقت از گفتن کلمهٔ «ببخشید» نترسیدم... هیچ وقت حس نکردم کم می‌شم... گفتم «ببخشید» حتی اگه رفته باشم برای همیشه... شاید برای همینه که آدمهایی که برای همیشه ترکشون کردم و دیگه باهاشون ارتباط نداشتم با یه علامت سؤال توی ذهنشون مواجه شدن که «ما که با هم مشکلی نداشتیم» راستش باید بگم فقط نخواستم یه تصویر منفی از من در ذهنشون باشه... و اینکه من یه آدم خودخواه مغرورم... چون نیستم... همیشه گفتم وقتی کسی قول می‌ده که منو بخشیده من سبک می‌شم... می‌رم توی ابر‌ها... فقط امیدوارم همیشه... فقط امیدوار که این بخشایش خواستن من باعث نشه فکر کنه که حق با اون بوده و من در دفاع از حق خودم کوتاه آمدم... اما تا به امروز در اکثر موارد متأسفانه همین نتیجه در پی کارم بوده... ولی هنوز هم عارم نمی‌شه بابت بخشی از کارهای بدم یا حرفهای بدم که نباید انجام می‌دادم و می‌گفتم بگم ببخشید... امشب هم می‌خوام برم به یکی که یادم رفته بود بگم ببخشید این حرف رو بزنم... می‌دونید چرا این کار رو می‌کنم چون به تنها چیزی که امیدوار نیستم ادامهٔ زندگیمه... برای همین تا فرصت هست می‌خوام بگم ببخشید... این بخشی از حق منه... بخشی از دفاع از حق منه... اگه بهش فکر کنید بهش خواهید رسید... راستی نامهٔ نسرین ستوده به دخترش مهراوه را خواندید؟ چقدر خوب از حق حرف زده... این گمشدهٔ تاریخی این روز‌هایمان...
_
_
_
پنجشنبه: این تجربه را خیلی زیاد داشتم و دیدم چه دربارهٔ خودم چه دیگران که به راحتی می‌تونه آتشین‌ترین عشق‌ها و رابطه‌ها به نفرتی عمیق تبدیل بشه... می‌دونید چه جوری؟ با چند اتفاق کوچیک... انقدر کوچیک که حتی به خیال کسی هم نمی‌رسه چرا؟! چی شد؟!... به نظرم باید بیشتر از اتفاق‌های بزرگ غیر قابل جبران، مواظب اتفاق‌های کوچیک قابل جبران باشیم... اتفاق‌هایی که ممکنه با یه حرف عاشقانه یا یک تماس تلفنی کوتاه یا حتی یه اس ام اس تموم بشه و نگفتنش باعث بشه همه چی برای همیشه خراب بشه... چون تو این دور و زمون آدم اگه آدم باشه از هیچ کس انتظار نداره جز کسی که عاشقانه دوستش داره...
برای یکی از عیدی هایی که قرار بود امسال بدم خیلی زحمت کشیده بودم...خیلی ویژه بود...خیلی خیلی ویژه و همونقدر راز...هیچ کس خبری ازش نداشت...امروز که تقویم رو نگاه کردم دیدم انقدر از اون روز گذشته که دیگه ارزش اصلیش از دست رفته...در کمدم رو باز کردم و انداختمش توی کمد... تا پیش از این روی میزم بود...جلوی چشم...کادو شده...آماده...حتی روبان زده شده...
_
_
_
شش شنبه: هیچ وقت به من بی‌موقع زنگ نمی‌زنه... هیچ وقت... تقریبا در این ۵ سال! - وای دلم لرزید گفتم ۵ سال... اینکه من ۵ سال عاشقانه دوستش داشتم یعنی خیلی خوب بوده-... آره می‌گفتم در این مدت هیچ وقت هیچ وقت یادم نمی‌اد دیر‌تر از ساعت ۹ شب زنگ زده باشه چون می‌دونه می‌رم تو حال خودم و دوست دارم برای خودم باشم... هیچ وقت زود‌تر از ساعت ۱۲ ظهر زنگ نمی‌زنه چون همیشه می‌دونه که تا ظهر می‌خوابم چون تا صبح بیدارم... هیچ وقت روزهای تعطیل به من زنگ نمی‌زنه چون همیشه به تعطیلی و استراحت من احترام می‌ذاره... دیروز وقتی بعد از کنکور اومدم خونه بهش چند بار زنگ زدم که بتونم روی شونه‌اش هق هق کنم ولی خاموش بود... امروز پیش مامانم بودم و گوشیم مثل همیشه روی سایلنت بود... اومدم دیدم زنگ زده و برام پیغام گذاشته که کجایی دختر خوبی؟ درست همون موقع فهمیدم بعد از ۵ سال خیلی خیلی احتمالا اوضاع بده که جمعه، جمعه!!! به من زنگ زده... کاری که در تمام این ۵ سال نکرده... همین باعث شده بازم حس کنم عاشقانه دوستش دارم و هیچ کس مثل اون برای من نیست... هیچ کس...
_
_
_
 هفت شنبه:دلم پرواز می‌خواد...دوست داشتم به خودم بال وصل می‌کردم عین کارتون‌ها پرواز می‌کردم... من عاشق اوج و پروازم... شاید یه روزی برم یه عالمه پر وصل کنم به دستهام و از پشت بوم خونه مون ادای پرواز رو دربیارم... اون روزی که این کار رو بکنم حتما هفت شنبه خواهد بود... روزی که دیگه موقع خواب با صداهای کش دار وحشیانه و هوس انگیز گربه‌ها نلرزم... روزی که فکر کنم دیگه به تیمارستان نیاز نیست... چون من می‌تونم اون کاری رو بکنم که دلم می‌خواد... هر شب می‌خوابم و صبح تقویم رو نگاه می‌کنم شاید هفت شنبه باشه...


شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




موش های گوگوری مگوری دکتری!

پست تقدیمی چه حالی داد‌ها!!! پس این پست هم تقدیم به همهٔ داوطلبان کنکور دکتری ۹۰!

********

برگ راهنمای شرکت در آزمون ورودی دوره های دکتری موش های گوگوری مگوری سال 1390

موش گرامی باسلام و آرزوی توقیف در همهٔ مراحل زندگی، به اطلاع شما می‌رسانم در طول شرکت در آزمون همواره در نظر داشته باشید که دو در در قسمت جلو، دو در قسمت عقب و دو در در طرفین در هنگام اضطراری مرگ شما با لگد باز خواهد شد. فقط با لگد لطفا فحش ندهید! به خصوص فحش ناموسی! از خداوند سبحان آرزوی سلامت شما به خصوص موشهای سوریه و لبنان را در طول این فرایند پیچیده مسألت داریم! نه مسالت!!!

قبل از هرچیز به این جمله به شدت دقت کنید: در جلسه امتحان برای نوبت صبح به همراه هر دفترچه سوال یک پاسخنامه و در جلسه نوبت عصر... به سایر داوطلبان به همراه دفترچه سوال یک پاسخنامه برای درج پاسخهای سوالات در اختیار آنان قرار خواهد گرفت!!!

اگر فکر می‌کنید این جملات غلط است باید بگویم ذهن خودتان غلط است‌ای موش‌های گوگوری مگوری! شما نمی‌توانید دکتر شوید! کی گفته این جمله غلط دارد؟؟؟؟ در ضمن هر مشکلی هم دیدید در طول امتحان و یا اشتباهات دیگری حق ندارید بیدرنگ به مراقب خود اطلاع دهید!!! اصلا شما حق ندارید... شما امتحان نمی‌دهید ما هستیم که شما را امتحان می‌کنیم!!! مواظب استخراج سوالات هم از پوشش پلاستیکی باشید! مبادا پوشش پاره شود که عواقبش با خودتان است... از حالا بروید روی یک برگه امضاء کردن هم تمرین کنید که ابتدای امر باید مرتب امضاء دهید!!! فقط کادر مستطیل بالا را امضاء نکنید، گل هم نکشید...‌‌ همان دم به عنوان متخلف معرفی می‌شوید و در صورت امکان، قاطی این همه اعدامی که صبح تا شب صورت می‌گیرد به جد اعدام می‌شوید!!!

ابتدا به شما دو عدد دفترچه تحویل داده خواهد شد! استعداد تحصیلی!!! خیال کردید این همه مدت بی‌هوش و استعداد درس خوندید حالا هم می‌توانید دربرید!! خیر؟ به عنوان نمونه به سوال زیر توجه کنید:

آقای گلمنگلی طراح محترم این سؤال شب قبل از طراحی با زنش دعوای سختی می‌کنند به نحوی که هفت خانه آنور‌تر هم فهمیدند و هفت خانه اینور‌تر هم فهمیدند. زنش مدام به خانه‌های شماره هفت نگاه می‌کرد حالا بگویید اسم عمهٔ مبارک آقای گلمنگلی چیست؟

۱. اقدس   ۲. بتول    ۳. صدیقه    ۴. نازگل

اگر جواب ۱ صحیح بود روی پاسخنامه‌ای که امضاء کردید بنویسید a اگر ۲ صحیح بود بنویسیدb اگر ۳ صحیح بود بنویسید c اگر ۴ صحیح بود بنویسید d اگر ممتحن غلط کرده بود با این سوال طرح کردنش بنویسید f اگر به نظرتان بتول جدیداً نازگل صدا می‌شود یعنی ۲ پاسخ صحیح است بنویسد e. در ضمن اگر به این شکلی که من نوشتم بنویسید کلا ضایع کردید و آی ما می‌خندیم چون باید قبلش کلید caps lockتان را روشن می‌کردید!!!

دفترچه دوم زبان انگلیسی است! آهان خوشم میاد که حالتون گرفته شد!!! شما باید جاهای خالی را پر کنید! دقت کنید با حروف مناسب! ده بیست سی چهلی نمی‌شود باید چیزی بنویسید... هر جا ماندید بنویسید ok خودش حل است... کامپیو‌تر صحیح می‌کند نمی‌فهمد که!!! شاید رد شد رفتید!!!

تبصره: واژه cancel را به هیچ عنوان به کار نبرید... موش تو موش است! یک آن می‌بینید کامپیو‌تر ارور می‌دهد!!!!

اما وقتی به این‌ها جواب دادید یعنی از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ ظهر، مختان کشش بیشتری نخواهد داشت یا درجا می‌میرید یا اگر از این موش‌های چموش باشید همچنان زنده خواهید ماند. اگر زنده ماندید به درستی برای کسی واضح نیست بین ساعت ۱۲ تا ۲ و سی دقیقه بر شما چه خواهد گذشت! فقط مواظب خودتان باشید و در ذهنتان باشد این ساعت‌ها دقیقا چه کردید! چون ممکن است از شما پرسیده شود!

بعد که برگشتید اگر همچنان زنده بودید! یعنی از نمونه‌های موش‌های نادر هستید! پس باید در مرحلهٔ بعدی نیز تست شوید پس به شما دو دفترچه دیگر داده می‌شود!!! خیالتان راحت قضیه ده بیست سی چهل است!!! تستی!!! فقط تمیز بنویسید کثیف کاری نکنید! امضاء و اثر هم از خودتان به جا نگذارید... اگر اهل ده بیست سی چهل هستید یادتان باشد خیلی متنوع نزنید!!! نتیجهٔ تنوع خوب نیست!!! ما کشوری هستیم که رعایت الگوی مصرف پشت سر گذاشتیم! تلاش مضاعف هم لازم نیست بکنید بیشتر فکر جهاد باشید بر روی برگهٔ خودتان!!! البته جهاد چشم نداشته باشید که بغل دستیتان سوالاتش شبیه شما نیست!

تبصره: از امشب نام پدرتان را در ذهن مدام مرور کنید چون باید زیر همهٔ برگه‌ها بنویسید!

خب ساعت ۴ و نیم شد... جنازه‌های موش‌های مرده را به سطل آشغال و زنده‌های چموش ناقلا را به خیابان هدایت کنید!

تبصره نهایی: هرگونه وسیله صوتی تصویری همراه شما در کوچه پرت خواهد شد. چون جایی برای نگهداری آنها تعبیه نشده!

***

من هم پنجشنبه یکی از همین موش‌ها هستم! گزارش جریان را خدمتتان عرض خواهم کرد! از بین دوستان هم هنوز کسی را هم حوزهٔ خودم پیدا نکردم تا یه کم از سنگینی ساعت ۱۲ تا ۲ و نیم بکاهم! من دانشکده جدید(از خود راضی) برق و مهندسی در خیابان کارگر امتحان خواهم داد!!! رفیق نبود؟؟؟

فردا هم چون مامانم گفته باید شب زود بخوابم به روز نمی‌شوم... تا بعد از امتحان براتون شرح مفصلی بدم از آنچه بر من و قلبم و دلم گذشت!!!! راستی برگ اصلی راهنما را حتما دانلود کرده‌اید از سایت سازمان سنجش! یه وقت با طناب من نیافتید ته چاه!!! اگر دانلود کنید شاید این متن طور دیگری بر شما بچسبد که هرچه نوشتم به یاری همین برگهٔ استثنایی تاریخی بود!!! به نظر باید جزو اسناد ملی به حسابش آورد!

 این هم جایی برای دانلود برگه راهنما: برگه راهنمای واقعی سازمان سنجش!



چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




گمشده های جنگل آمازون!

من تا به حال پست تقدیمی نداشتم. نامه‌های الی هم حتی تقدیمی نبوده فقط مخاطب خاص داشته. حالا می‌خواهم این پست را تقدیم کنم به «غزل پست مدرن» که این روز‌ها ورژن ۱۴ش هم فیلـ ‌تر شد.

سرم درد می‌کند. سرم منفجرانه درد می‌کند. نیرویی مرا به سمت بالش هل می‌دهد. به سمت خواب. به این امید که شاید وقتی بیدار شوم همه چیز کمی خوب‌تر باشد... ولی مدتیست که روز‌هایم اینطور گذشته: خوب - معمولی - بد - بد‌تر و این روز‌ها بد‌ترین... امیدم را به روزهای خوب از دست دادم. درست مانند مجسمهٔ گوشهٔ اتاق بدون هیچ پستی و بلندی روز‌ها شب می‌شود. دیگر نیرویم را برای مبارزه از دست دادم. برای جنگیدن. می‌دانم دقیقا همین را می‌خواستند. دقیقا همین را. اینکه خسته شویم. اینکه خسته‌مان کنند. شده‌ام شبیه سیمینِ «جدایی نادر از سیمین». دارم فرار می‌کنم... از خودم از دورم از اطرافیان...

آقای غزل پست مدرن، فقط خودت می‌دانی و احتمالا خدا که نوشتن این پست چقدر برایم سخت است... اشکم گوله گوله پایین می‌ریزد... وقتی اس‌ام است آمد: که غزل پست مدرن باز هم فیلـ ‌تر شد، تمام سرم ایستاد. هزار بار خواستم جواب دهم: آرام باش... فهمیدم مسخره است... خواسته بگویم: ناراحت نباش... فهمیدم مسخره است... دلم سکوت خواست... یک سکوت مسخره... هرچند اس‌ام اس مسخره‌ای نوشتم از همین حرف‌ها که آرام باش و چه اهمیت دارد و... فکر کردم واقعا وبلاگ چه اهمیت دارد وقتی ما هستیم. وقتی... وای یادم نبود این روز‌ها از مبارزه خسته شده بودم. حوصلهٔ گله کردن ندارم. حوصلهٔ فحش دادن ندارم...

فیلـ‌ تر چی، ببین منو! نه منو نیگاه کن! می‌خوای برات چند تا وبلاگ مستهجن بیارم که فیلـ ‌تر نیست؟ می‌خوای برات کلی حرف زشت شنیع بیارم که فیلـ ‌تر نیست؟ می‌خوای برات کلی حرف تحریک کننده بیارم که فیلـ‌تر نیست! برو بشین کامنتهای بچه‌هایی که با هزار شوق و ذوق پدر خطابش می‌کنند رو بخون! نه برو! بچه‌هایی که دوست دارند دعوتش کنند به خوندن شعرهاشون، داستان هاشون! بچه‌هایی که امیدشون برای ادامه وجود‌‌ همان خانه است! احمقانه رفتم کل مادهٔ ۲۱ قانون جرایم رایانه ایتون رو هم خوندم... من مغایرتی ندیدم... مگر اینکه... بله جواب در‌‌ همان مگر اینکه است... ازت متنفرم. نه برای خودم. نه برای خودش فقط به خاطر همه بچه‌هایی که احساس می‌کنند پناهگاهشون فیلـ‌ تر شد.

بعد با این وضعیت می‌گویید وی پی ان خلاف است؟!!! دوست دارم یک شهروند انگلیسی باشم، آمریکایی باشم، آمازونی باشم، اصلا هر جهنم دره‌ای که فکر کنی باشم ولی آزاد باشم... آزادی داشته باشم حتی برای مردن!

حالم از دنیایی به هم می‌خوره که الکی باید جواب اس‌ام اس بدم: روزهای خوب میاد!... وقتی اعتقادم سست شده به همه چیزهای خوب دنیا... من دلم پره... دلم خیلی پره... این فیلم‌ها رو دیدید که مثلا یه گروهی تو جنگل‌های آمازون گم می‌شن، بعد دنبال مسیر آب هستند یا یک راه؟ من درست اون فردی شدم که وسط راه از دویدن و پیدا شدن راه خسته شده و نشسته یه گوشه زار می‌زنه و گریه می‌کنه که دیگه نمی‌تونم. حاضرم همین جا بمیرم ولی خسته شدم از ادامه... من از مبارزه خسته شدم... بی‌حالم...مضحک آنکه با این حال می خواهم پنجشنبه بروم در گوشه ای از جنگل آمازون دکتری ادبیات امتحان دهم...

آقای غزل پست مدرن، تو از سرگروه‌های بچه‌های گمشده تو آمازون هستی ... خیلی‌ها پشتشون به توست، تو خسته نشو... ادامه بده... خواهش می‌کنم خسته نشو حتی اگر به ورژن صد هزارم باحال برسی!!!



سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




گریه از پشت عینک آفتابی!

امشب سردرد بدی داشتم خیلی خیلی بد! فکر می‌کنم برای دود ماشین‌ها توی ترافیک بود... یا شاید دود سیگار... یا مطمئناً برای خبر بدی که صبح به جای صبح بخیر شنیدم و حالم بد شد... می‌خواستم عاشقانه بنویسم ولی نمی‌شد... نه اینکه نخوام نمی‌شد... حالا تا چند شب بعد شاید... نوشتهٔ زیر از این نوشته‌های قدیمی پیش نویس بود که قرار نبود منتشر بشه ولی حالا منتشرش می‌کنم...

***

تلفن زنگ خورد... در خانه تنها بودم... هرچه فکر کردم صدایش را پیش از این پای تلفن شنیده باشم یادم نیامد ولی خب به محض گفتن سلام شناختمش... بغض داشت و فکر می‌کرد من کوه استقامتم!... همهٔ کسانی که من را دیده‌اند همین خیال را در سر دارند... مدام دست دست می‌کرد برای شروع... گفتم باید ببینمت تا رو در رو حرف بزنیم... گفت پای تلفن راحت ترم... گفتم باید ببینمت!... تصور کنید اولین باریست که در این روز‌ها خودم خواستم کسی را ببینم... من که این روز‌ها خودم را کرده‌ام در حبس خانگی!!! رژلب قرمزم را که به تازگی خریدم برداشتم تا مثل همیشه ظاهری بسازم تا دیگران را گول بزنم که من کوه استقامتم! ولی دیدم بهتر است خودم باشم پس ولش کردم... شالم را دور سرم پیچیدیم و از خانه بیرون زدم...

این روز‌ها وقتی از خانه بیرون می‌زنم اولین کاری که می‌کنم زدن عینک آفتابی به چشمم است... عینک، اشک‌هایم را پنهان می‌کند، اشک‌هایم دردر‌هایم را... در تاکسی نشسته بودم... تنها بودم چون پیش از این بی‌هوا گفته بودم دربست! در حالی که نیازی به دربست گرفتن نبود... تا نشستم صدای رضا یزدانی داخل پراید مشکی پسر جوان بلند شد... می‌گم: می‌شه زیادش کنید؟ بدون جواب دادن زیادش می‌کند... سرم را به شیشه می‌چسبانم و وقتی یزدانی صدایش بالا می‌رود منم مقدار ریزش اشک‌هایم ناخودآگاه بالا می‌رود... از ماشین پیاده می‌شوم...

روی نزدیک‌ترین نیمکت نشسته است... نزدیکش می‌شوم اول دست می‌دهیم، واقعیت قصد نداشتم در آغوش بگیریمش ولی خودش آمد در آغوشم... کمی با دستش پشتم را فشار داد... حس کردم نیاز دارد... پس من هم همین کار را کردم... مدتی هست روابط حقیقی‌ام با آدم‌ها درست عین یک دیوار شده... نشستیم... انقدر‌ها با هم خودمانی نیستیم که راحت سر حرف باز کنیم... به بچه‌ای که در پارک بازی می‌کرد و تلپ می‌خورد روی زمین نگاه کردیم و خندیدیم... گفتم: چه خبر؟ گفت: هیچی... خب واقعیت وقتی کسی این سوال مسخره را از من می‌کند منم همین جواب مسخره‌تر را می‌دهم... پس فکر کردم بهتر است بی‌مقدمه شروع کنم...

گفتم: الان درست چند ماهه ازدواج کردید؟ گفت: ۵ ماه دیگر می‌شود ۲ سال!... گفتم: خیلی زود نیست برای تصمیمی که گرفتی؟ گفت: زود! دیرم هست! ما از دوران عقد با هم مشکل داشتیم. گفتم: خب چرا همون موقع جدا نشدید؟ گفت: همه می‌گفتن دوران عقد همینه... همه با هم مشکل دارن برید سر خونه زندگیتون مشکلات خود به خود حل می‌شه... گفتم: یعنی چی خود به خود حل می‌شه؟ تو با خودش مشکل داری یا خانواده‌اش؟ گفت: با خانواده‌اش... نه نه با خودش! گفتم: تکلیفت رو معلوم کن! راست و حسینی بگو خودش یا خانواده‌اش؟ گفت: چه فرقی می‌کنه؟ گفتم: خیلی فرق داره! تو وقتی با خود یه آدم مشکل داری یعنی همه چیز واقعا خرابه. ولی وقتی با خانواده‌اش مشکل داری یعنی فقط یه بخش ماجرا خرابه... گفت: نمی‌دونم.... گفتم: الان می‌شه به دور از اینکه توجه کنی با هم دوستیم بگی چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتی جدا شی؟ گفت: فکر می‌کنم لیاقت من بیشتر از اینو و خانوادشه! گفتم: کسی رو دوست داری؟ گفت: خیانت یعنی! نه نه! گفتم: نه قصد بدی نداشتم همین جوری پرسیدم... چه جورین که تو فهمیدی لیاقتت رو ندارن؟ گفت: پول خرج نمی‌کنه! حقوق منو می‌گیره! مامانش برای زندگی ما تصمیم می‌گیره! مجبورم یواشکی از بابام پول بگیرم... الان دختر داییم رو دیدی؟ به نظرت خوشبخت نیست؟ گفتم: به نظر من تو هم خوشبختی! می‌دونی چرا؟ چون ما ظاهر آدم‌ها رو می‌بینیم! گفت: الان تو مگه بدبختی؟ گفتم: خوشبخت نیستم! گفت: ظاهرت نشون می‌ده خیلی خوشبختی! تو همیشه می‌خندی! تو همیشه آرایش می‌کنی! تو همیشه بین دوست‌ها سرزنده ترینی... گفتم: از روی چی قضاوت کردی؟ گفت: از روی چیزی که چشمم می‌بینه. گفتم: بیا و از امروز به چشم‌ها دیگه اعتماد نکن.

چند لحظه‌ای گذشت... زد زیر گریه!... گفت: کسی نمی‌خواد من خوشبخت بشم! گفتم: نه بیا به این طرف قضیه نگاه کن که کسی نمی‌خواد تو بدبخت بشی! گفت: طلاق چیز بدیه؟ گفتم: بد‌ترین اتفاق ممکنه! نه برای اینکه تو از یه آدم جدا می‌شی که خوب حتما اون بخشش شیرین هم هست... چون اجبارت رو برای ادامه با آدمی که دوستش نداری از دست می‌دی ولی مهم‌ترین بخشش خودتی که داغون می‌شی... حس می‌کنی همه چیزت رو از دست دادی... مهم‌ترین چیز نابود شدن اعتمادته! تو اعتمادت رو به همه چی از دست می‌دی حتی شاید به خدا! ‌ پس باید به همه چیش فکر کنی بعد عمل کنی...

سعی کردم بحث رو عوض کنم گفتم: دیشب توی فیس بوک بودم! چه عکس خوشگلی گذاشتی؟ عکس عروسیتون بود نه؟ شبیه اون عکس رو به همه دادی شب عروسی یادته؟ گفت: مدتهاست فیس بوک نرفتم یادم رفته عوضش کنم... گفتم: چرا می‌خوای عوضش کنی بهش نگاه کن... به اون روز... به اون همه اتفاق خوبی که اون روز افتاد!... زد زیر گریه باز! گفت تو که نبودی ببینی اون روز به من چی گذشت... جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم: هم نزن خاطرات رو... نکن این کار رو... بالاخره روزهای خوبی با هم داشتید به اون روز‌ها فکر کن... التماست می‌کنم با خودت این کار رو نکن... خودمون دوتا هستیم دیگه... گور پدر اون... تا جایی که راه داری بمون و زندگی کن برای خودت... گفت ببین مهدی رفت دوباره زن گرفت چقدر خوشبخت شد! تو هم داری برای خودت حال می‌کنی! چرا نمی‌خوای زندگی منم از این غصه دربیاد... گوشیم رو در آوردم بین اس‌ام اس‌ها بالا و پایین کردم تا اس‌ام اسی که می‌خواستم پیدا کردم... گفتم بخونش، بلند بخونش... اس‌ام اس‌‌ همان مهدی بود که تعریف می‌کرد... بلند خواند: من باز هم خوشبخت نیستم... هنگ مانده بود... در کیفم رو باز کردم رژ لب قرمزم رو درآوردم گفتم ببین می‌دونی این چیه؟ گفت چی؟ گفتم ماله! این یه ماله کشی روی روحمه تا جسمم آدم نشون داده بشه... اینه زندگی واقعی دو تا الگوی تو... دو تا الگوی تو تحصیلکرده‌ترین و روشنفکر‌ترین اعضای خانواده بودن و این شد ته زندگیشون...

یا ازدواج نکن یا وقتی کردی پاش وایسا! عین یه قول مردونه که باید پاش وایسی! فک نکن زندگی بعد از طلاق یعنی همه چی روبراهه! فکر نکن یک نفر دیگه یعنی ایده آل یعنی همه چی!... بعد از طلاق فقط خونه مامان بابات برات همون خونه اس بقیه جا‌ها دیگه جای قبلی نیست... تازه اگر توی خانوادهٔ روشنفکر باشی... می‌دونی چرا؟ چون اینجا ایرانه! از فردای طلاقت حتی اگر روشنفکر‌ترین آدم روزی زمین باشی، بعضی از همون روشنفکر‌ترین مردهای دورت میان سراغت که بتونن تو رو موقتی مال خودشون کنن، یه عده میان سراغت چون فکر می‌کنن تو دیگه مشکل برقراری رابطه جنسی نداری و می‌تونن باهات راحت باشن... اتفاقاتی برات می‌افته که فقط روز به روز به تعداد قرص‌هایی که می‌خوری اضافه می‌شه... بعد می‌دونی باید چقدر زن باشی، چقدر محکم باشی، چقدر آدم باشی که بتونی جواب همه چیز رو بدی... و مهم‌تر از همه جواب خودت رو بدی! ولی اگر فکر می‌کنی عاقلانه تصمیم گرفتی! می‌تونی عواقبش رو تحمل کنی می‌تونی پای همه چیش وایسی تمومش کن زود‌تر... قبل از اینکه پای یک بچهٔ بی‌گناه به زندگیتون باز بشه... ولی قول بده که مطمئنی بعدا یک ثانیه هم نمی‌شه شک کنی که کارت غلط بوده... گفت: تو کار غلطی نکردی؟ گفتم: به هیچ وجه! ‌ ولی به عواقبش هم فکر کردم و پذیرفتم!

دست هاش رو گرفتم.... گفتم تو خوشبختی! چون هنوز دلت نیومده حلقه‌ات رو از دستت دربیاری! تو خوشبختی... برای خوشبختیت تلاش کن... گفت: فکر می‌کردم برای جدا شدن از همچین آدمی تشویقم می‌کنی! گفتم من اصلا نگاه نمی‌کنم آدم تو کیه! گفتم که حرفم زشته ولی گور پدرش... من فقط دارم تو رو نگاه می‌کنم... دلم نمی‌خواد تو بد‌تر از این بشی... من به تو فکر می‌کنم... ولی یادت باشه اگه طلاق بگیری همیشه یه ترکی می‌خوری که به این زودی‌ها درست نمی‌شه... به این فکر کن...

قرار به پایان رسید... عینک آفتابی‌ام را زدم... سوار تاکسی شدم... دیگر رضا یزدانی هم نمی‌خواند... سرم به شیشه بود و مدام مسیر اشک روی صورتم را پاک می‌کردم بدون رژ لب قرمز...

وبلاگ داستانیمان با یک داستان از من به روز شد. البته داستان کمی کهنه... دوست داشتید در اینجا بخوانیدش: آدمهای کوچه بهارمست

بعد نوشت: وبلاگ بهلول عزیز بعد از مدتها به روز شده است. این بار با مطلب طنز جالب و خواندنی ای در باب ویدئو و فیلم دیدن ها...حتما بخوانیدش در این جا: گناه کبیره ای به نام ویدئو



دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




سیم گیرنده باقالی!

آقا یادتونه اوایل ویدئو اومده بود؟ چه چیزی بود فیلم دیدن! قبلا اگه یادتون باشه گفته بودم ما چه جوری فیلم میدیدیم در این پست . فیلم دیدن اون زمان یه طریق دیگه هم داشت، اینکه از ویدئوی همسایه سیم میگرفتن! بعد نقش همسایه سیم گیرنده نسبت به همسایه سیم دهنده، نقش باقالی بود. یعنی سیم دهنده هرچی میدید سیم گیرنده هم باید میدید! مثلا یوهو فیلم رو میزد جلو، سیم گیرنده هاج و واج نگاه میکرد و باید بخشهایی رو خودش حدس میزد. گاهی طرف داشت به قول فیلم "هیچ" فیلم نرم میدید اونها با زن و بچه نشسته بودن ببینن چیه که یک مرتبه با صحنه های شدتی روبرو میشدند و مجبور بودن جلوی چشم بچه ها رو بگیرن! یا بپرن پای تی وی کانال رو عوض کنند. چون اگر یادتون باشه خیلی از تلویزیونهای اون دوره کنترلی نبود! ...خلاصه دنیایی بود...و البته همان زمانها انگار فیلم دیدن ارزش بیشتری برای همه داشت تا الان که با دنیای فیلمها و دی وی دیها و ماهواره روبروییم!

از دیشب بعد از مدتی که اعلام کرده بودم به پدر خانواده که لطفا یه سیم به من بدهید! بالاخره به مقام عظمای باقالی دست پیدا کردم! البته این سیم را از ماهواره به من دادند نه ویدئو! بعد از کلی پت و مت گری با بابام سیم وصل شد...کلی هم هزینه سیم و رابط دادیم که از این کله خونه تا اون کله سیم بکشیم. چند ساعتی باقالیانه داشتم نگاه میکردم. مثلا داشتم توی  شبکه پی ام سی موزیک، موسیقی مورد علاقه ام رو گوش میدادم و  میدیدم و حال میکردم که پدر از راه رسید و درست در نقطه اوج موزیک ویدئو کانال رو عوض کرد! کجا؟ پی ام سی فامیلی! بعد گذاشت رفت! نه اینکه ببینه ها! از در اتاق رفتم بیرون میگم چرا عوض کردی؟ مظلومانه میگه همینطوری!!! خلاصه این یه بخش مشکل!

بفرمایید شام شروع شد، منم علاقه مند! به ویژه که الان تحت تأثیر گیاه و علف خوردن به شدت بهش عشق میورزم! روی تختم دراز کشیدم و هنوز چند صحنه ای نگذشته بود که پا شدم تلویزیونم رو خاموش کردم رفتم کنار مامان و بابا نشستم و نگاه کردم و شروع کردم پشت شرکت کننده ها مثل همیشه حرف زدم و باهم خندیدیم...دیدم این کار من برای همه مواقع کار خوبی نیست! چون باعث میشه همین دو ساعتی که دور همیم هم از بین بره!



یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




سفرنامه من در هتلی به نام جرقه!

بعد از نظرخواهی در همان ساعت شب قرار شد با آرای دوستان، پست شنگولی و شیش و هشتی را بگذاریم که متاسفانه پرشین بلاگ از شانس گند ما داغون شد. خلاصه ببخشید. حالا میریم سر پست شنگولی خودمان!

****

با خانواده به مسافرت رفتیم. اما این خانواده چند فرق کوچک با خانواده  فعلی من داشت، من بودم، بابا، مامان، خواهرم ... خواهرم ازدواج نکرده بود و مانی هم در کار نبود...خواهرم همراه با دوستش به این سفر آمده بود. دوستش را ندیده بودم...همه موهایش فر ریز بود و مژه مصنوعی داشت با آرایش خیلی غلیظ و من مدام از این قضیه ناراحت بودم و حرفم این بود که چرا این را با خودت آوردی؟!...خواهرم هم به مامانم یواشکی می گفت: یه چیزی به این بگو ها!!! مامان هم چیزی به هیچ کداممان نمی گفت!

محیط مسافرتمان از لحاظ وضعیت جغرافیایی به شدت شبیه شهر مکه بود...یک فضای کوهی با هتلهای سر به فلک کشیده! ولی مکه نبود! جای دیگری بود در ایران ... هتل را من از طریق نت رزرو کرده بودم و مدام تعریف میکردم که استثنایی است...داخل هتل شدیم و مثل همیشه من پریدم جلو ...آقای پشت میز اعلام کردند که فقط 4 نفر میتوانند در اتاق 4 تخته خوابه حاضر شوند...منم گفتم خوب به یک نفر از ما رختخواب اضافه دهید! ولی زیر بار نمیرفت که نمیرفت...خانواده هم زیاد این قضیه براشون ناراحت کننده نبود!...منم حس ضایع بودن پیدا کردم و گفتم عیب نداره شما برید توی هتل، من میرم یه هتل دیگه ساکن میشم...همه گفتند باشه و رفتند...و من را با یک ساک تنها گذاشتند...من هم بعد از  بغض و این حرفها گفتم باید قوی باشم...پس به دنبال هتل رفتم!

کات

هتل من، بسیار هتل ضعیفی بود ولی خوب خدا رو شکر یک تخت برای خوابیدن پیدا کرده بودم...کپه مرگم را گذاشتم...وقتی بیدار شدم نگاهی به ساعتم انداختم و دیدم شده 11 و نیم! گفتم ای داد بیداد صبحانه را از دست دادم...چون هتل تا ساعت 10 صبحانه میدهد... از در رفتم بیرون عین این بدبختها! ناگهان اتوبوسی جلوی میدان هتل ایستاد و حلیمه سعیدی اگر درست بگویم از اتوبوس پایین اومد( همان پیرزن بازیگر ترک زبان بی تربیت سریالهای طنز)...منم رفتم جلو و یه فصل تو بغلش برای بدبختی خودم گریه کردم... بدون اینکه حرفی بزنه با دست اشاره ای کرد به سمت پنجره هتل! دیدم ملت دارن صبحانه میخورن و یه آقایی که درست پشت شیشه معلوم بود داشت آب پرتقال می نوشید!

منم خداحافظی نکرده با حلیمه مثل روح منتقل شدم در رستوران! دیدم مامان و بابام و خواهرم و دختره نشستن، دختره داره مثل چی میخوره! منم هاج و واج نگاشون کردم و گفتم مگه خودتون تو هتلتون صبحونه نخوردید؟ مامانم هم اشاره کرد که بده نگو! بعد از چند دقیقه گفت: چه هتلی بود چه صبحانه مفصلی داشت. خیلی همه چی خوب بود. منم همینطور نگاش کردم. خلاصه دختره صبحونه اش رو کوفت کرد منم نگاه کردم. بعد بابام گفت تو سرعین هتل دیدی؟ منم گفتم نه! ولی آدرس دارم...گفت خب میخوای تو زودتر برو هتل رو ببین به ما خبر بده.

کات

ایستاده بودم کنار یه جاده خاکی و مدام می گفتم سرعین! یوهو یه پیکان قرمز ضایع اومد جلوم ایستاد. گفتم سرعین گفت بپر بالا. نگاه کردم پره توش. تازه همشون هم مرد بودن. یک نفر جلو. سه نفر عقب. گفتم جا نداری که! گفت چرا دیگه جلو دو نفر  سوار میکنم. خلاصه منم گفتم جهنم. مرده اومد پایین. گفتم اکهی آقا خوب تو بشین که من بشینم دم در. گفت من نمیتونم خفه میشم. زل زدم تو صورتش که بگم خیلی بیشعوری دیدم پسر سوپری سرکوچه مونه! خلاصه رفتم بالا وسط راننده و بهرنگ! بعد همینطوری که نگاه میکردم از توی آینه دیدم ای بابا عقب نفر وسط پسر داییمه! برگشتم گفتم : اِ علی تو اینجا چی کار میکنی؟ بعد به راننده گفتم میشه بایستی؟ گفت: برای چی؟ گفتم میخوام پسرداییم بیاد جلو این آقا بره عقب بشینه. با خودم فکر کردم تو بغل پسرداییم باشم بهتر از پسر بقال سرکوچه اس دیگه! باز این مثل داداشمه! ما زیاد تو سر و کله هم زدیم. تو همین گیر و دار پسرداییم به زبون اومد که نه من اینجا با دوست دخترم نشستم نمیام جلو. نگاه کردم دیدم یه پیرمرد اینورشه. یه مرد دیگه هم خوابیده اونورشه! با بغض گفتم نامرد اینا کدومشون دوست دخترتن آخه؟! دیگه هیچی نگفت و روبروش رو نگاه کرد. منم گفتم به جهنم همین وسط میشینم الان میرسیم.

کات

از دور سر در هتلی را دیدم به نام جرقه! نگاهی به آدرس توی دستم کردم دیدم بله همین جاست...خوشحال رفتم تو...دیدم یه آقای چاق میانسال کچل اومد جلو. بعد با من دست داد گفت جمشید هستم! خوشحالم! منم چون به یه جای آروم رسیده بودم خوشحال شدم. خلاصه گفتم ببخشید میشه من یکی از اتاق هاتون رو ببینم هدایت کرد منو به سمت پایین. چند پله ای پایین رفتم دیدم به به چه جایی است. البته یه کم شبیه غسالخونه بود. همش در و دیوار کاشی سفید بود و سر در هر سوئیتی با یک کاشی آبی اسمی نوشته بودن. دیدم آسانسور هم داره. گفتم خوب خوبه برای مامان!  اومدم بالا و گفتم به خانواده خبر بدم بیان. خلاصه به بابام زنگ زدم و گفتم بیاین اینجا. بعد جمشید اومد جلو گفت تا اونا تشریف بیارن توی جکوزی ما استراحت کنید. گفتم ممنون کجاست؟ گفت همین جا! دقیقا جلوی پایش روبروی در ورودی! گفتم: بد نیست اینجا؟ گفت نه راحت باشید...خلاصه رفتم تو راحت! که دیدم مامانم اینا با ماشین اومدن. دختره و خواهرم هم بودن.

از توی آب شلپ شلوپ اومدم بیرون رفتم تو گوش بابام گفتم جاش دبشه! میدونی که تو سرعین جای تمیز و روبراه سخت پیدا میشه. همین اکیه. فقط خودتون رو طالب نشون ندید قیمت بره بالا!!! بابا و مامانم نشسته بودن که خواهرم و دختره گیر دادن ما میخوایم سوئیت رو ببینیم منم خون خونم رو میخورد!!! بعد جمشید گفت چه عیب داره بذار برن ببینن! خلاصه اون دوتا که رفتن پایین. مامانم گیر داد من سالاد میخوام. منم گفتم ننه ات خوب بابات خوب سالادمون کجا بود ول کن حالا. گفت نه!. همون موقع خواهرم و دختره شگفت زده و خوشحال اومدن از پله ها بالا...دختره رفته بود آرایشش رو عوض کرده بود من داشتم همینطور نگاهش میکردم که خواهرم  با داد گفت عالیه! عالی! همه چی عالیه! منم با اخم نگاش کردم که خب حالا!!! بعد یکی از این خانمهای کارگر هتل داشت با چند تا سالاد رد میشد که دختره چنگ زد تو سالاد!!! از توش یه انگور بزرگ پرت شد پایین...من داشتم اوضاع بد رو نگاه میکردم که جمشید همون موقع  اومد بالا سرم و من هول کردم و گفتم ببخشید! با عصبانیت گفت: برو تو جکوزی!!! و سفر ما به پایان رسید!

خواب سبکی دارم و با یک صدای خیلی کوچک هم بیدار می شوم. اما خوب به تازگی به دلایل متعددی خوابم بسیار عمیق و سنگین شده... طوری خوابم می برد که هیچ چیزی را متوجه نمی شوم... با این وضع جدید، خواب دیدن هایم هم جدید شده...نوعش فرق کرده...قبل ها کابوس وار و بی نام و نشان و دردناک بود و تصویرشان چیزی شبیه نقاشی های کوبیسم بود، حالا داستانی شده و رئال تر، ...انقدر عمیق شده که واقعا فکر می کنم در جریان است...دیشب بعد از این سفر حس کردم از جکوزی درآمدم!!!  برای راحت شدن خیالتون باید بگم شام هم نخورده بودم کلا!

نکته قابل توجه برای دوستانی که میگویند نمیدانیم کی به روز میشوی تا سر بزنیم. در گودر هم نیستند که مطلع شوند. من هر شب حدود ساعت 12 تا 2 به روز میشوم. اگر به روز نشدم چند دلیل دارد:

1. مردم.

2. پرشین بلاگ مرده.

 3. خدای نکرده زباتم لال شخص ثالثی مرده.

4. روحم مرده.

5. قلمم مرده.

* اگر به عکس پست پیش علاقه مند شدید، به سایتی که معرفی میکنم مراجعه کنید. اونجا میتونید سمبل چینی هرچیزی رو پیدا کنید. به نظرم جالبه. لینک سایت



شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




سوزش در مناطق خاصی از بدن!

« بچه بودیم وزنمون خیلی کم بود همه گفتن این مریضه! بیچاره!

« افتادیم تو سن رشد استخون ترکوندیم همه گفتن ای وای نگفتیم مریضه!

« درسمون خوب بود همه گفتن شاید مادرش پول میده مدرسه!

« با وجود معدل خوب و شاگرد اولی رفتیم انسانی خوندیم همه گفتن وا! چرا انسانی؟ انسانی که مال تنبلاست!

« رتبه سه رقمی کنکور آوردیم گفتیم میخوایم بریم ادبیات بخونیم همه گفتن مگه میشه آدم با این رتبه بره ادبیات بخونه؟ چرا حقوق نخونه؟!

« آرایش کردیم رفتیم بیرون همه گفتن ای داد این دختره هم از دست رفت!

« داخل دانشگاه عاشق شدیم! همه گفتن وا! دختره همش تو خط پسراست!

« زدیم به تیپ و تاپ هم تو دانشگاه! همه گفتن ای داد شما چرا؟ پسره آشغال بود (نکته آنکه خودش از فردا با پسره بود!)

« رفتیم سرکار همه گفتن این چه کاریه که تو داری! همش لای کتابها!

« گفتیم دیگه نمیخوایم بریم سر کار همه گفتن نکنه میخوای شوهر کنی؟ خرجت رو اون بده؟ خسته شدی خوب حق داری!

« شوهر نداشتیم همه گفتن آخی ترشیدی؟ کسی دوستت نداره؟

« شوهر کردیم همه گفتن آخی چه زود! تو خیلی سری ازش!

« طلاق گرفتیم همه گفتن چه حیف پسر خوبی بود که! باید می ساختی!

« خونه نشسته بودیم موسیقی گوش می دادیم و دو قطره اشکی... همه گفتن آخی از طلاقش ناراحته!

« دیدند وسط جمع می خندیم قهقهه همه گفتن حتما پای مرد دیگه ای وسطه که دوباره خوشحاله!

« تو قبرستون روی قبرها رو میخوندیم همه گفتن نه بابا افسردگی داره فکر خودکشیه!

« با دوست پسرمون رفتیم سینما همه گفتن وا مگه آدم توی این سن و سال دوست پسر بازی می کنی! بعد این همه بدبختی که کشیده؟!

«  شروع کردیم دردهامون تو یه وبلاگ تو بلاگفا نوشتیم، همه گفتن وا سایت نداری؟ بلاگفا هم شد جا؟ برای بچه ابتدایی هاست! هیچی نداره.

« اسباب کشی کردیم تو پرشین بلاگ دیدیم مخاطب شکست؟ گفتیم چرا شکستید؟ همه گفتن: سخته اینجا کامنت گذاشتن! (نیست یه کم بیشتر لو میره کی هستند از اون جهت!)

« نوشتیم دیگه اینور می نویسیم نه اون ور! رفتیم می بینیم کامنت خصوصی گذاشته که عزیزم در اینجا با تو راحت ترم!!! گلم!! دلبندم!! زندگیم!! شب و روز به یادتم!! حالا همش چیه: کرم!  

« رفتیم مردیم همه گفتن آخی حیف شد به ظاهر دختر خوبی بود!!!!

 

واااااااااااااااااااای ...حرف مردم باد هواست... نباید براش تره خرد کرد! ولی خوب در هر صورت همین باد هوا  سوزش در مناطق خاصی از بدن را در دل خود دارد! اول طرف خودش منطقه اش سوخته بعد اصرار داره با حرفش منطقه ی خاص فرد مورد نظر رو هم بسوزنه! و گاهی واقعا می تونه این کار رو بکنه!!! در ضمن مردم کسی غیر از ما نیستند!!! همین خود ما!!! البته همه در جریانید که اینها که من گفتم فقط چند مورد مختصر از این حرفهاست!! راستی عکس کاملا مرتبط با متنه!!!

 

علاقه مندان به بازی به این لینک مراجعه نمایید و سپس بی وقفه تلاش کنید : لینک بازی!



جمعه ۱٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




راهروی تنگ خط خطی

سالن بزرگی بود که به یک راهروی تنگ منتهی می‌شد. دو طرف راهرو صندلی داشت. همه پشت در منتظر بودند. دختر‌ها با مادرشان آمده بودند و چند نفر همراه برادرشان. دیر کرده بود. دختر‌ها بیشتر انتظار می‌کشیدند برای آمدنش. پسر‌ها در سراسر سالن بزرگ پراکنده نشسته بودند و گروهی هم قدم می‌زدند. انقدر دیر کرده بود که همه سر درد دل را باز کنند.

دختری می‌گفت بعد از ازدواج فهمیده که شوهرش مشکل روانی دارد. تا پرده‌های جهازش را مرد پاره پاره کرده بود. با خودم یک بازی راه انداختم تا گذر زمان را فراموش کنم. گفتم می‌گردم مثل بازی‌های پیک شادی بچگیمان دختر‌ها را به پسر‌ها وصل می‌کنم البته این بار با یک خط فرضی!... دختر گفت که شوهرش مشکل روانی دارد در به در دنبال آدمی با ظاهر روان پریش می‌گشتم ولی نبود... فقط پسری را دیدم که سر روی شونه‌های پیرمردی گذاشته و اشک می‌ریزد. دلم کمی سوخت. نه برای پسر برای پیرمردی که گه‌گاه عرق روی پیشانی و سر بی‌مویش را با دستمال مچاله شده‌ای پاک می‌کرد... کمی که زیر نظر گذراندم فهمیدم پیرمرد گاهی به همین دختر و مادرش در این راهروی تنگ نگاه می‌اندازد. فهمیدم خط اولم را درست وصل کردم. کمی خنده‌ام گرفت که پسر واقعا دیوانه است. عین بچه‌ها رفتار می‌کرد. دختر و مادرش خیلی آرام و بی‌صدا بودند و گاهی با هم حرف آرامی می‌زدند و می‌خندیدند... البته خندهٔ تلخی بود... هر دو رنگ و روی پریده داشتند... دختر دستانش می‌لرزید... با خودم فکر کردم چند وقت بعد از این دختر به حال عادی‌اش بر می‌گردد! با چند دوره دارو درمانی! چند دوره روان‌شناسی!... و پسر با این دختر چه کرده!

دختر دیگری به دیوار راهرو تکیه داده بود و یک عدد آدامس در دهانش بود به این بزرگی و مدام زیر لب فحش خواهر مادر می‌داد. از این ادبیات‌های خاصی که من نمی‌پسندم! همیشه می‌گم تو اگه با طرف مشکل داری چی کار به مادر و خواهرش داری آخه! بعد فهمیدم زن میانسال مضطربی که کنارم نشسته مادرش است. دو پسر حدودا سی و چند ساله هم نزدیک‌ترین مردان به این تونل زنانه بودند که متوجه شدم با همین دختر نسبت دارند... چون یکی از پسر‌ها به دختر نیم نگاهی می‌انداخت و از‌‌ همان دست فحش‌ها می‌داد طوری که همه می‌شنیدند... سریع داستانش را در ذهنم ساختم و این دو را هم با‌‌ همان خط فرضی به هم متصل کردم... کمی گذاشت مادرش دست روی پای من گذاشت. به سمتش برگشتم. جلو آمد و نزدیک گوشم آرام گفت: به نظرت امکان داره پزشک قانونی اشتباه کنه؟ گفتم: چی رو؟ گفت: دخترم عقد کرده است، ازدواج نکردند، حالا اومده طلاق بگیره ولی پزشک قانونی گفته دختر نیست! آخه خودم به چشم خودم دیدم که این پسر یه شب هم نیومد خونهٔ ما تو یک ماه عقد اینا! گفتم: خب دخترتون خودش چی می‌گه؟! گفت: می‌گه با همین پسره رابطه داشته! اشاره‌ای کرد به پسری که کنار پسر فحش دهنده ایستاده بود. خطم را به هم زد. گفتم پس کنار دستیش کیه که فحش می‌ده؟ گفت: پسرمه دوست همین پسره است!... کمی تعجب کردم گفتم یعنی الان پسرتون یه ساعته داره به خواهر خودش فحش خواهر مادر می‌ده؟ اشک تو چشمش جمع کرد و گفت آره... دلم برای مادره گرفت... این بار نگاهم را زوم کردم روی پسر اصلی ماجرا شبیه یکی از این قویتران مردان ایران بود از همین هیکل اونجوری‌ها!! گفتم: خوب خود پسره چی می‌گه؟ گفت: می‌گه من کاری نکردم... خب خودم هم شاهد بودم که این پسر و دختر اصلا کنار هم نبودن توی این یک ماه! گفتم: خب دخترتون پیش از این با کسی رابطه نداشته؟ با دست پنجه انداخت روی صورتش گفت: خاک بر سرم. اصلا فکرش هم نمی‌کنم. گفتم: خب چرا؟! شاید دوست پسری یا کسی! الان خیلی این مسئله سخت نیست به نظرم!... مجدد کمی به پسره نگاه کردم و گفتم: بعد اگه پسره با این قضیه مشکل داره چرا انقدر بی‌خیاله داره با موبایلش بازی می‌کنه. گفت: چه می‌دونم والله... دو شب پسرم پشت هم اومد خونه رفتند توی اتاق با دخترم پچ پچ کردند. روز سوم این پسره اومد خواستگاری دخترم! آخر هفته‌اش رفتیم محضر عقد کردیم! یک ماه گذشت دخترم گفت من از این پسره حالم به هم می‌خوره پسره هم راضی به طلاق شد حالا هم اینجاییم!! فقط بگو دخترم من با آبروم چه کنم؟

خیلی دلم گرفت... خیلی... نه برای این پسر‌ها و دختر‌ها برای پدر مادرهایی که شاهد این صحنه‌ها بودند... قاضی محترم بالاخره بعد از ۵ ساعت تأخیر آمد... همه انگار که برپا داده باشند ایستادند. قلب‌ها به تالاپ تالاپ افتاد! پسر‌ها هنوز شبیه لشکر شکست خورده بودند. دختر‌ها همچنان مصمم. لغزشی در نگاه هیچ کس نبود. هرچه بود نفرت بود.

قاضی حکم‌ها را امضاء کرد و دست منشی داد. منشی به ترتیب اسم دختر‌ها و پسر‌ها را می‌خواند. خط‌های من گاهی درست بود، گاهی نادرست. دومین اسم، اسم‌‌ همان دختر رنگ پریده بود با پسر دیوانه! پسر به سمت دفتر قاضی نمی‌آمد. درست شبیه کسانی که در فیلم می‌خواهند به سمت دارالمجانین ببرندشان. بالاخره با اصرار پدر پیرش جلو آمد و در همین حین فحش بدی به دختر داد. مادر دختر هم بدون هیچ درنگی چنان کشیده‌ای به گوش پسر زد که همه دوست داشتند برایش هورا بکشند. فکر کنم در عمرش چنین کاری نکرده بود. ولی وقتی تا مغز استخوانت می‌سوزد هر کاری می‌کنی... پیرمرد گریه‌اش گرفت...

همزمان دختر دوم با برادرش شروع به دعوا با صدای بلند کردند... مشخص بود راز مشخصی بین آن دو در جریان است که کس دیگری از آن خبر ندارد. شوهر دختر هم همچنان با موبایلش بازی می‌کرد و کوچک‌ترین عکس العملی نداشت... موقع دعوا من ایستاده بودم... مادر سرش را مدام به دیوار پشتش می‌کوبید...

بیاین وقتی زندگیمون به بن بست می‌رسه... وقتی کار خودمون به دکتر و دوا و روان‌شناس و هزار کوفت و زهرمار دیگه می‌رسه بقیهٔ خانوادمون رو توی این همه استرس نندازیم... ایشالله هیچ وقت هیچ دو نفری از هم جدا نشوند ولی اگر شدند که گاهی لازم است، همون جا توی خودتون تمومش کنید... می‌دونم شبیه خوابیدن روی نارنجک فعال است... ممکنه خودتون از درون متلاشی بشید ولی لااقل اطرافیانتون رو هم منفجر نمی‌کنید... دیدن این صحنه‌ها برای پدر مادر‌ها لازم نیست... باور کنید... شما بزرگ شدید برای رفتن به همچین جاهایی نیازی به حضور مادر پدر‌ها نیست... به زندگیتون گند زدید لطفا شرمنده شون نکنید!

گاهی یک روز به صورت اویلبل آن میشم تا با دوستان گپ و گفتی بکنم، دیشب از 9 شب تا 5 صبح مشغول این جریان بودم با چند نفر! از سوالات مشکوک از جانب یک آقا بگیرید تا شماره گرفتن یک دکتر خوب از یک دوست و در آخر دوستی که تعریف کرد  دیروز با مادرش بعد از یک سال زندگی مشترک به دادگاه رفته و مادر الان توی بخش سی سی یو بیمارستان بستریه یاد این صحنه ها افتادم که خودم با چشم خودم دیدم...خاک بر سر مملکتی که جوانهاش شدن این...از این به بعد قصد دارم بیشتر در دسترس باشم در یاهو...صحبت های شما گاهی برای من دنیایی جدید می سازد...

راستی در انتها یادم رفت بگویم که قضاوت سخت ترین کار دنیاست!



پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




+18

مشاهده یادداشت خصوصی



چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




به خاطر یک مشت در دهن!

جونم براتون بگه امشب مثل هرشب سری به صفحهٔ فیس بوکم زدم... جاتون خالی هر روز تعدادی درخواست دوستی دارم از گروهی از عناصر ذکور و جالب آنکه کمتر نیروی مؤنثی به جز آشناهای جدی‌تر من را آدم حساب می‌کنند... این اتفاق کم و بیش در گودر هم می‌افتد... حالا دوست دارم بدانم اگر مثلاً اسمم قنبر بود و یک سیبیل داشتم از اینجا تا آنجا آیا مؤنثین عزیز من را تحویل می‌گرفتند یا نه؟! به نظر شما چرا بعضی از ما از هر محیطی برای دوست پسر یابی و دوست دختر یابی استفاده می‌کنیم! بازم دم اون مردهایی گرم که راست و حسینی توی پروفایلشون نوشتن علاقه‌مند به زنان!! تکلیفت باهاشون روشنه...

 

 

خلاصه هر روز که می‌روم به سوی این دعوت‌ها! معمولا رد دعوت می‌کنم چون گروهی بدجور مجهول الهویه می‌زنند و البته گروهی را هم می‌پذیرم... از حق نگذریم در این بین دوستان قدیمی زیادی یافتیدم... دوستان دانشگاه اول، دوستان فعلی دانشگاه دوم، دوستان دبیرستان که به شدت تغییر کردند و اگه شما بشناسیدشون من هم می‌شناسم. خودشون می‌گن با تو همکلاس بودیم دیگه الله اعلم... بعضی رو به اسم یادم هست ولی قیافه هاشون این شکلی نبود... یادمه اکثرا یا دماغ هاشون عقابی بود یا کوفته... ابرو داشتن تا روی چشم... لوازم آرایش هم که ‌‌نهایت کرم مصرف می‌کردن اون موقع! ولی الان!!! همه هم از دم عکس‌های فشن در حد آتلیه‌ای از اینا که نصف مو‌ها روی هواست...البته من اصلا مخالف این قضیه نیستم ها!!! در این بین با فامیل هم که آشنا بودیم ولی به ناچار مجبوریم آشناتر شویم...رد دعوت هم کنیم خوب ضایع است...یعنی با فامیل کلا طوری در فیس بوک برخورد داریم که انگار نه انگار!!!

      

حالا روضه‌ای که می‌خوام براتون بخونم ربطی به این ماجرا نداره... ماجرا جای دیگه است... امشب رفتم دیدم به به آقایی خوش چهره، قد بلند، باکلاس از من تقاضای دوستی کرده به علاوه پیام خصوصی... خب از این اتفاقات هم زیاد می‌افته طرف شماره‌اش رو هم ضمیمه می‌کنه تازه... ولی خب رفتم ببینم این چی نوشته اینجور نوشته بود:

 «سلام خانم...، منو به یاد دارید؟ یاسوج. دانشجو بودم. من شماره موبایل شما را سیو داشتم اسمتون یادم بود. خوشحال شدم اینجا پیدایتان کردم. ممنون می‌شوم من را به عنوان دوستتان بپذیرید»

حالا من فکر فکر... خدایا! یاسوج طرف دانشجو بوده، خب به من چه؟! بعد این چه جوری شماره موبایل من رو داشته؟ خدایا دیگه کسی هم پیدا می‌شه شمارهٔ من رو نداشته باشه؟ بعد که کمی به چهره‌اش نگاه کردم چیزی مثل پتک فرود آمد بر سرم! عین این آدم‌هایی که توی فیلم‌ها فراموشی دارن بعد یهو همه چیز به ذهنشون میاد، همه چیز به ذهنم اومد.

سالیان دور، جاتون خالی با یکی از دوستان فیلمسازم - البته در حوزه فیلم کوتاه - برای تصویربرداری فیلمش با اتوبوس راهی یاسوج شده بودیم. ساعت حدود ۱۱ یا ۱۲ شب بود ولی ما که خواب نداشتیم نشسته بودیم به وراجی و خنده‌های ریز ریز... حالا چراغ اتوبوس هم خاموش... بعد داشتیم برای هم خاطرات جذاب تعریف می‌کردیم از نوع خانمانه!!! یعنی از اون سبک که خانم‌ها دوست دارند... متوجه زمان و مکان کلا نبودیم... کمی که گذشت ساعت پسر جلویی توجه‌مان را جلب کرد که ما حدود ۵ الی ۶ ساعتی هست که داریم حرف می‌زنیم... پیرمردی هم کنار پسر نشسته بود. البته قبلش متوجه شده بودیم که پسر از سر فضولی، تنهایی یا هرچیز دیگه بدجور در کف صحبت‌های ماست... ما هم حرف را پیچوندیم به سمت فیلم... کمی که صحبت کردیم دیدیم پسر مربوطه برگشته و زل زده توی چشم‌های ما! حالا این دوستم هم می‌گه من تو کیفم ناخن گیر دارم‌ها!... من پقی زدم زیر خنده که واقعا الان این چه حرفی بود زدی؟ ناخن گیر واقعا به چه درد ما می‌خوره! خلاصه پسره برگشت بعد از کمی نگاه کردن گفت: فیلمسازید؟ منم کلا عین انسانی که هیچ چیز نشنیده بیرون را نگاه کردم و دوستم هم گفت فیلم کوتاه می‌سازم... خلاصه کم کم دیدیم شروع کرد به تحلیل سینما... نصفه‌های راه کاملا از روی صندلی جلویی تا نیمه خودش را انداخته بود عقب تا با ما صحبت کند.... پیرمرد کنار دستی در خواب نازی بود و هر از چند گاهی هم استغفرالله می‌گفت... پسره ‌‌نهایت کلاس رو برای ما پیاده کرد و هی از خودش تعریف کرد که توی ارشاد و نیروی انتظامی و کجا و کجا آشنا داره... خلاصه منم به دوستم زدم و گفتم اگه راست بگه به دردمون می‌خوره... بنابراین گفتم می‌شه شمارهٔ شما را داشته باشیم در صورت بروز مشکل تماس بگیریم اونم از خدا خواسته شماره داد و البته شماره گرفت! شمارهٔ منم دیگه از قضیه خصوصی گذشته... شماره رو دادیم... آقا این بندهٔ خدا خرکیف شماره و سیو و این حرف‌ها بود که ناگهان پیرمرد کنار دستیش با دست‌های کار کردهٔ پینه بسته یه دونه زد روی سینهٔ پسره یه دونه هم مشت زد تو دهن بدبخت!!! که خفه شو بگیر بخواب نمی‌بینی خوابم! دختربازیت گرفته!! بعد من و دوستم چون واقعا آدم‌های بی‌جنبه‌ای هستیم نتونستیم جلوی خنده مون رو بگیریم و ولو شدیم روی صندلی... و از اون جالب‌تر عکس العمل پسره بود که بدون اینکه به پیرمرده چیزی بگه در حالیکه گوش هاش از عصبانیت یا نمی‌دونم خجالت سرخ شده بود سرش رو تکیه داد به شیشه اتوبوس و خوابید و دیگه ما رو نگاه نکرد...

ما انسان‌های خیلی بدی هستیم چون تا پایان سفر این تصویر را برای هم تعریف می‌کردیم و ریسه می‌رفتیم... لازم نشد باهاش تماسی بگیریم... باید بگم بعد از اون جریان هیچ وقت تو ذهنم نبود اونم بعد این همه سال!!! ولی خب شمارهٔ من همیشه کار دستم می‌ده... فک کن!!! این پسره چه جوری این شماره رو سیو نگه داشته و چه جوری تونسته منو توی فیس بوک پیدا کنه!!!

امان از دست این فیس بوک که هر چند وقت یه بار یه لرزه تو جون لامصب ما میندازه... کلا از پدیده هاییست که دوستان جامعه‌شناس و این کاره و اینا باید تحلیلش کنن!

 

دیشب مطلبی نوشتم که شاید بیشتر از یک ساعت روی صفحهٔ وبلاگ نموند و خیلی غمگین بود... دوباره می‌گذارمش... ولی با این یکی پست شاید یه کم خوشمزه ترش کردم که بتونید موقع خوردن آب دهنتون رو قورت بدید... دیگه ببخشید که زندگی من با غم عجین شده... این روز‌ها خانه بودم... دو سه باری هم به وبلاگ سر زدم فقط کاری دستم است و در حال داستان نگاری هستم از شاهنامه فردوسی و دوم اینکه کمی هم این وسط مریض بودم... الان خوبم... چاکر و مخلصتان در خدمتتان هستم... البته اگر پست پیش اتفاق نمی‌افتاد بی‌دلیل به این زودی‌ها قصد نوشتن نداشتم...و واقعا وبلاگ در حالت تعطیلی بود...

یه سؤال از خدمت دوستان هم دارم. به نظرتون خیلی از ماها یه هفته دیگه کنکور نداریم؟ هدف خاصی از این پرسش ندارم ها! همینجوری خواستم حس آرامشتون رو بگیرم و دپرستون کنم...هرچند که من خودم کاملا نسبت به این پدیده خنثی هستم و دارم فکر میکنم برنامه بریزیم اگه حوزه امتحانیمون یه جا بود فاصله امتحان صبح تا عصر رو یه کاری کنیم حوصله مون سر نره! نه؟



سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




آرامش با دیازپام

شب پشت میز خوابم برد. کتاب‌های شاهنامه جلوم باز بودند برای کار جدید. بوی عود ویژه‌ام تمام مغزم را پر کرده بود. با فندکم بازی می‌کردم که خوابم برد.‌ام پی تری در گوشم بود. می‌چرخید روی آهنگ‌ها. و ترکیبی از بوی عود و صدای رضا یزدانی، محسن چاوشی، شاهین نجفی و... در تمام سرم پیچ می‌زد.

یک نمای سینمایی تمام عیار ساخته شده بود برای یک آدم از دست رفته. شیشه آب معدنی...یک لیوان نصفه چای... چند بسته قرص، پماد تتراسایکلین که به تازگی روی زخم پام زده بود... زخمی که وقتی با کله اومدم روی زمین روی پام ایجاد شد... یه زخمی که نمی‌دونم چند وقت دیگه می‌گذره ازش تا خوب بشه... خرداد ۸۸ مبل افتاد روی پام و دو عدد دایره روی پام زخم شد... زخم سریع خوب شد ولی جاش تا همین چند ماه پیش مانده بود... دیشب یادش افتادم و هرچه دقت کردم دیدم نیست... محو شده... حالا یک زخم گندهٔ دیگه این بار روی قوزک پام... این زخم‌ها به من یادآوری می‌کنند... مدام یادآوری می‌کنند...

وقتی خوابیدم... وقتی توی خواب عمیق رفتم، بعد از مدتی خواب عزیز از دست رفته‌ای رو دیدم... ناز می‌کرد موهام رو... دست هاش بوی خوب می‌داد... بوش توی سرمه... شاید باورتون نشه که چند باری تمام سعی‌ام رو کرده بودم که خوابش رو ببینم و ندیده بودم... سرم رو گذاشتم روی سینه‌اش و‌های های گریه کردم... گفت چی شده... گفتم پام زخم شده، حالا به شدت می خاره مادر... وقتی شلوارم را زدم بالا تا قوزک پام رو ببینم دیدم زخمی وجود نداره... گفت عیب نداره دیگه داره خوب می‌شی... گفتم مادر، نگاه کن دکتر چقدر بهم قرص داده... گفتم مادر ببین چقدر کارهام عقب افتاده... گفتم مادر، مامان پاش درد می‌کنه... گفتم مادر، خسته‌ام... اشکهام رو پاک کردم و گفتم مادر، سیزده بدر همه پیش هم بودیم برای یکی دو ساعت با اینکه حالم خوب نبود... ما با دایی اینا... گفتم مادر، عکس انداختیم انقدر خندیدیم توی عکس... دایی توی یه عکس هم آروم نشست... ولی چه عکس‌های خوبی شده... گفتم می‌خوای ببینی؟ گفت آره دلم برای بچه هام تنگ شده... از بغلش دراومدم در لپ تاپم رو باز کردم... گفتم این منم، ببین چقدر بزرگ شدم... ببین چقدر پیر شدم... این مامانه، لاغر شده، غصه داره... بیشتر از غصه‌های خودش غصهٔ منو... این باباس، مثل همیشه هنوز هم پشت ماست... هنوز هم گاهی شب‌ها برای دخترکاش دلش تنگ می‌شه... این نغمه است... این بچه اشه... دیدیش؟ نه تو ندیدیش... این امیر پسر کوچیکه دایی که فکر کنم ۶ ماهه بود تو رفتی ببین برای خودش مردی شده... این دایی و زندایی ان... آره دایی هم پیر شده... چقدر توی این سال‌ها همه پیر شدن... اینم...

برگشتم نگاهش کنم دیدم نیست... چقدر دندون هام درد گرفته... انقدر که به هم فشار دادم همون درد چندین ماه قبل... از خواب نپریدم فقط آروم چشم هام رو باز کردم... فندکم محکم توی دستم بود... عود کامل خاکستر شده بود... چراغ رو خاموش کردم و مثل شکل یه جنین خوابیدم توی تختم و به خودم پیچیدم...

۱۲ فروردین رفت... ۱۳ فروردین جای سیزده به در رفتیم به بدرقه‌اش تا خانه ابدی‌اش... قرص‌های پخش شده‌اش روی زمین که دستش نرسیده بود را مامان دانه دانه از کف آشپزخانه با اشک جمع کرد... جانمازش پهن بود وسط خانه... نماز صبح، چند ساعت به روضه... سکته و دست‌هایی که به قرص نرسید... مادر راحت شد و ما و غمی که هیچ وقت سبک نشد... کاش الان بود تا شب‌هایی می‌رفتم پیشش... کاش بود تا خودم می‌بردمش مشهد هر وقت می‌خواست... کاش بود با هم با اتوبوس که دوست داشت می‌رفتیم امامزاده صالح و بعدش با هم کباب می‌خوردیم... کاش بود تا ۵ نوه‌اش دورش می‌چرخیدند... خیلی زود رفت... وقتی نوه‌هایش کوچک بودند... شاید آخرین عضو خانواده ما بود که با توکل و اعتقادی همه جانبه زندگی می‌کرد... کم کم اعتقاد‌هایمان رنگش عوض شد... آرامبخش ما شد دیازپام... اصلا خوب شد رفت تا دنیای تنهایی ۵ نوه‌اش را ندید که با وجود قهقهه‌هایی که وقتی با هم هستند می‌زنند پیله‌هایشان روز به روز ضخیم‌تر می‌شود... خوب شد که آخرین خاطره‌اش خانهٔ خدایی بود که رفت و دید و بعد‌ها هر بار که می‌دیدید توی تلویزیون اشک می‌ریخت...

این تنها دلیلی بود که می‌تونست من رو وادار کنه وبلاگی که خبر تعطیلیش رو به چند نفر دادم دوباره به روز کنم...روزهای خوب میاد...روزهای اوج من...به این امید زنده ام...قصدم ناراحت کردن شما نبود...

نظرات این پست بسته است.



دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




سه قرص و یک تکه یخ!

پدر لیوان را در دستش تکان می داد

صدای یخها  قلبم را می لرزاند

داشت کم کم آب می شد

یخی که مثل من است

منی که مثل یخم

دلم گریه کرد

مادر دید

ته مانده ی یخ ها  را در ظرفشویی خالی کرد و گریست

در اتاقم را بستم تا صدای آب شدنم را نشنوم

از زیر کتابهای تازه

سراغ قرص های تازه ترم را گرفتم

و لیوانی با یک تکه یخ

سه قرص، آب، یک تکه یخ

و خواب...خواب...خوا...خـ

شاید وقتی بیدار شوم

اگر صدای یخ های آب نشدنی را این بار  در لیوان تو بشنوم.

 



شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




بچه ها نگاه می کنند...

ساره بیات- شهاب حسینی- من- پیمان معادی- سمی- لیلا حاتمی

نیشخند

امروز بالاخره طلسم دیدن «جدایی نادر از سیمین» شکسته شد... بعد از نرفتن جشنواره و هی نشدن‌های مکرر امروز کاری کردیم که شد... وقتی یک فیلمی خوب است، وقتی یک سر و گردن از سینمای امروز ما بالا‌تر است، وقتی بازیگران همه همانجور هستند که باید باشند و وقتی‌های بسیار دیگر، به راستی گفتن هر حرفی بهانه گیری است... مهم نیست که من معتقدم شهاب حسینی را بهتر از این هم دیده بودم... باید سکوت کرد و پذیرفت که یک فیلم خوب دیدم...

ما فیلم را در پردیس ملت دیدیم... لحظاتی که به شدت دیر شده بود و مسیری را با سرعت می‌دویدیم، همزمان در سالن روبرو فیلم این مردک هم صدایش می‌آمد... حتی شنیدن صدایش هم می‌توانست حال من را بگیرد...

دیر شدن باعث شد ۵ دقیقه اول فیلم را از دست بدهیم که به لطف سینما داران پردیس، مجدد در سانس بعد دیدیم... این تیتراژ فیلم... تیتراژ شناسنامه‌ای فیلم... خیلی خوب بود همین... چنان پرتت می‌کند به این محیط دادگاه و قضاوت که نگو!!!... فیلم را با فشار پایین، دست‌های یخ و ضربان قلب بالا دیدم... تمام مدت به هم نگاه هم نکردیم... فقط پرده را دیدیم... و چه سکوت لذت بخشی داشت این سینما... و چه مردم خوبی بودند تماشاگران امروز پردیس ملت...

 

اما دلیل عنوان این پست، بیش از هرچیز نگاه بچه‌های فیلم به دنیای دروغ آدم بزرگ‌ها قلبم را لرزاند... و چقدر دلم سوخت برای ترمه که داشت کم کم وارد این دنیای کثیف می‌شد... و برای آن سمیه کوچولویی که هنوز نگاهش روی قلبم سنگین است...

سیمین حق داره، تو ایران نمی شه با این وضعیت زندگی کرد، ایران، شهر دروغینی شده، بلوغ در ایران یعنی کم کم یاد بگیریم  جدی جدی دروغ بگوییم و هر جور که خواستیم در مورد آدم ها قضاوت کنیم...

ممنون آقای فرهادی، ممنون

این هم کادوی امروزم و غذای اسپایسی(خوشمزه) در رستورانی که بوی آزادی می‌دهد... باور کنید این بو را!... و چه حالی می‌دهد غذا بخوری، رضا یزدانی و ابی گوش دهی و... به احترام همین حس که در عرض نیم ساعت هم شده به ما منتقل شد ما این رستوران را دوست داریم...

 

 ----------------------------------------------------

دو نکته بسیار بسیار مهم:

* وبلاگ گریه در آغوش داستان، با یک داستان نه چندان قدیمی از من به روز شد. اگر کلتی در میان بود...

* دوستان بسیاری درباره نحوه استفاده از گوگل ریدر و ساختن لینکهای چرخشی در وبلاگ سوال پرسیده بودند. مسترشین عزیزم به روش بسیار ساده و گام به گام مطلب را توضیح داده. به نظرم تمام وبلاگنویسان و وبلاگ خوانها(الزامی به وبلاگنویس بودن نیست) این دستور العمل را بخوانید و در کمتر از یک ساعت بخش بسیار مفیدی را به وبگردیهای خود اضافه کنید. هم بیشتر خواهید خواند و هم مفیدتر. و به راحتی از به روز شدن وبلاگها و سایتهایتان و یا مطلب شیر شده توسط دوستانتان مطلع خواهید شد.

 نحوه استفاده از گوگل ریدر + ساختن لینک چرخشی در وبلاگ



سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




ای منعطف متقلب!

امشب می‌خوام براتون یه خاطره تعریف کنم از یکی از فاجعه‌های بزرگ تاریخ مدرسه‌ام... کلا من فاجعه آفرین بودم...

سال دوم دبیرستان بودیم فکر کنم، منم شاگرد اول بلامنازع از این بچه‌های خرخون که در ظاهرشون نشون خرخونی نیست! ریاضیم خیلی خوب بود، با اینکه به انتخاب خودم انسانی خونده بودم... معلمون که هرچی فکر می‌کنم اسمش یادم نمیاد کلاس ما رو گروه بندی کرده بود... مثلا پنج شش تا گروه بودیم... هر گروه حدود ۵ الی ۶ نفر با یک سرگروه... گروه بنده هم با یاران همیشگی‌ام ۷ نفره بودیم... صدف که یار غارم بود و بغل دستی! فاطمه، زهرا، نجیبه، مونا، پرستو... خوب پرستو و مونا خیلی خیلی ضعیف بودن ولی بچه‌های خوبی بودن و منم همیشه هیچ کوتاهی‌ای در رساندن تقلب به این دوستان نمی‌کردم... پرستو همیشه می‌گفت هر موقع تو دکتری بگیری من دیپلم می‌گیرم!!! همونم شد نه من دکتری رو هنوز گرفتم و نه اون ادامه تحصیل داد حتی تا دیپلم!!!! یعنی نذاشتن که خودش یه حکایت مفصلی داره...

واقعا اون موقع‌ها بنده برای خودم تو کلاس امپراطوری داشتم... البته یادمه با همه هم خیلی خوب بودم... یعنی تنبل، زرنگ، بچه مثبت‌های مؤمن، بچه خلاف‌هایی که کارشون به پزشک قانونی کشیده شد... کلا با همه خوب بودم و کلا هم از سوی معلم‌ها عنصر شک برانگیزی نبودم... یه آدم فوق العاده منعطف...

خلاصه معلمه اومد یه روز گفت دو هفته دیگه امتحان ۱۰ نمره‌ای ریاضی داریم، هرگروهی بهترین نمره‌ها رو بگیره به سرگروهش جایزه می‌دیم سر صف... خوب منم کلا تو خط جایزه نبودم ولی قبول کنید برتری حس خوبی به آدم می‌ده دیگه! ما هم دو هفته رو در حد مرگ با این ۶ نفر کار کردیم... در ۳ نفر به خوبی جواب داد... ۱ نفر بلاتکلیف بود... ۲ نفر کلا کودن بودن!!! یعنی من متوجه شدم جدی مغزشون نمی‌کشه... روز قبل از امتحان یه تستی کردم دیدم نه! اینا امتحان رو به افتضاح می‌کشونن... خلاصه شب قبلش بالاخره تصمیمم رو گرفتم!

روز امتحان شد... خانم معلم سوال‌ها رو پای تخته می‌نوشت و ما باید روی کاغذ می‌نوشتیم و وقتی دستور شروع را صادر می‌کرد شروع به جواب دادن می‌کردیم... ۵ سوال ۲ نمره‌ای... من‌‌ همان لحظه‌ای که سوال‌ها را می‌نوشتم در ورقهٔ خودم با سرعت جواب هم می‌دادم تا وقت را بخرم... وقتی دستور شروع را داد دو یا سه سوالی را جواب داده بودم... ظرف چند دقیقه برگهٔ خودم تمام شد... ۶ برگهٔ سفید از قبل آماده شده را در آوردم و با سرعت جواب‌ها را عینا در ۶ برگه منتقل کردم... و با ترفندهای خودمان بین ۶ نفر تقسیم کردم... خودم هم با ‌‌نهایت آرامش به سمت معلمون رفتم و برگهٔ خودم را تحویل دادم... بچه‌های گروه هم تند تند می‌نوشتند و من با آرامشی وصف نشدنی روی نیمکت نشستم و سرم را روی میز گذاشتم... البته که آرامش دروغینی بود!!!

یک هفتهٔ بعد معلم با برگه‌های تصحیح شده آمد... مدام هم با لبخند گروه ما را که کنار دیوار جلوی در ورودی می‌نشستند نگاه می‌کرد... با بهترین نمره گروه ما مسابقه را برد!!! نکته آنکه نمرهٔ پرستو ۹ و نیم شد نه ۱۰!!!! و من در تعجب بودم که این بشر از رو هم نمی‌تواند بنویسد!!! خلاصه آن روز حسابی خوش گذشت. بعدش هم سر صف من را تشویق کردند و به من یک آلبوم جایزه دادند که هنوز دارمش!!! وقتی جایزه به دست می‌آمدم کل گروه تابلوی ما روی هوا ریسه می‌رفتند...

این خاطره را بی‌دلیل تعریف نکردم... علاوه بر جذاب بودنش برای خودم حس می‌کنم این تقلب‌ها در دنیای آدم‌های واقعی هم این روز‌ها خیلی دیده می‌شود... برایتان بازش نمی‌کنم خودتان به فراخور فکر مطمئن هستم درک خواهید کرد... اووووووووهوم (صدام بود صاف کردم)...

عکسهایی از انواع تقلب!

خاطره ای از تقلب هایتان دارید بنویسید همین جا لذتش رو ببریم...نگید خاطره نداریم که اصلا تو مخیله من نمی گنجه کسی تا حالا تقلب نکرده باشه!!!



دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




بدرود پیامهای خصوصی من!

وقتی پای دلتنگی وسط است، قول و قرار و ۱۴ فروردین که یکشنبه است و هزار چیز دیگه یادت می‌رود... فقط می‌خوای بنویسی...

دیدید وقتی آدم می‌خواد از جایی بره، مثلا از یه خونه، چه جوری بالا و پایین اتاق‌ها رو نگاه می‌کنه... هی چپ و راست می‌کنه... حتی از پنجره یه بار دیگه بیرون رو نگاه می‌کنه که اون نما توی خاطرش ثبت بشه.... یا خیلی کارهای دیگه! امشب داشتم زیر و بالای بلاگفایم را برانداز می‌کردم که از مهر ۸۶ تا همین حالا بخش اعظمی از زندگی‌ام را در چند گزینهٔ محدود مدیریتش گذراندم... وبلاگ قبلی! مرداد ۸۸ آن حذف با اطمینان! هنوز در تعجبم که در دنیای شک برانگیز زندگی‌ام آن اطمینان را برای انهدام وبلاگ از کجا آوردم! البته مطمئنم از پیام‌های خصوصی دروغی که تمام آن صفحه را پر کرده بود... امشب که داشتم آخرین ته مانده‌های خودم را از بلاگفا بیرون می‌کشیدم چشمم به ۴۶ پیام خصوصی از یک نفر افتاد!!!!!! فکر نکنید که من فقط در طول مدت یک سال و نیم ۴۶ پیام خصوصی داشتم‌ها!!! نه هرکدامتان جدا جدا تا دلتان بخواهد عمومی و خصوصی برایم ارسال می‌کردید... اما من ۴۶ تا از این پیام‌ها را نتوانستم پاک کنم، هیچ وقت هیچ وقت، حتی شب‌هایی که... از ۲۸ مهر تا ۲۹ اسفند... محتوایش بماند که دوستشان دارم... می‌ترسم بین خصوصی‌های بی‌تعداد پرشین بلاگ گم شوم... گم شویم... می‌ترسم ارج و قرب آن ۴۶ تا که دوستشان دارم از بین برود...

آخه آدم هم انقدر احساساتی می‌شه؟!!! اه اه... حالا می‌دونید چی می‌شه الان همه بسیج می‌شن منو هک کنن اون ۴۶ تا رو بخونن!!!! هکر‌ها عین دزدا میمونن دیگه! پس خواهش می‌کنم سر عیدی نزنید قفل خونهٔ ما رو بشکونید بیاین خودم بهتون کلید می‌دم برید توش!

در ضمن این خطوط را با ناراحتی محض می‌نویسم نه خوشحالی!...

بعدنوشت: امشب بی هوا دست بردم بین سی دی فیلم هایی که دوستشان دارم و از بین همشون یه فیلم درآوردم ببینم...ماهی ها عاشق می شوند...

اگر تازه به این خانه هدایت شدید حتما پست پایین را بخوانید



یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی




اسباب کشی

دروغگو

ببخشید! بی‌مزه شدم نه؟! خب باید خبر درگذشت بلاگفایی خودم را به شما می‌دادم دیگه! نه؟

درست اومدید!

وبلاگ منه با‌‌ همان شکل و ظاهر و با‌‌ همان نویسندهٔ خل و دیوانه‌اش!

ولی به آدرسش نگاه کنید!

بعله! اینجا همانجاست برای شما ولی برای من کمی آن پشت مشت‌هایش فرق کرده!

بعله! با تمام متعلقات وبلاگم همانطور که مشاهده می‌کنید نقل مکان کردیم به اینجا! این اولین دگرگونی در سال ۹۰! حالا من قراره این سال همینطور بترکونم!

بعله! شما از این پس اگر دوست داشتید وبلاگم را دنبال کنید، «دربارهٔ الی...» را در این نشانی خواهید خواند. نه اینکه قبلی خدای نکرده پاک می‌شود و از این حرف‌ها که به برکت وجود دوست عزیزم به صورت ظاهری آرشیو آنجا به اینجا هم منتقل شد!

بعله! به سختی تمام مستر شین عزیزم قالب سخت بلاگفایم را منتقل کرد به پرشین بلاگ! اگر فکر می‌کنید این کار سخت نیست باید بگویم سخت در اشتباهید! کافیست این تبدیل را یکبار امتحان کنید تا متوجه همهٔ مشکلاتش شوید! به ویژه که اسطورهٔ غرغراسیون کنارتان نشسته باشد!

بعله! الان حس جدیدی دارم که با شعف همراه است... راستش دوست داشتم اگر نقل مکانی می‌کنم قالب هم تغییر کند ولی به خاطر مخاطبم و به خاطر اینکه با این فضا هم چون وبلاگ قبلی خو کند قالب را فعلا دست نزدم... خودم هم در این قالب حس غربت ندارم!

بعله! اینجا خدا رو شکر هم امکانات پلیسی- امنیتی دارم... هم امکان پاسخگویی زیر نظرات که بخش پر و پا قرصیست در وبلاگم!... هم به قول عزیزی سرعت لود بالاتری در اختیار دارم... شما هم برای نظر گذاشتن نیازی به وارد کردن کد ندارید... حس بی‌توجهی بلاگفایی و حالت نخودیتی که روز به روز بیشتر حس می‌کردم هم  اینجا فعلاً نیست!

بعله! در این ایام که من هم مثل شما محکوم بودم به دید و بازدید و این چیز‌ها! شب‌ها کارمان شده بود چرخ زدن در سیستم‌های وبلاگ نویسی تا بهترین مکان را بیابیم! خب غیر از سایت‌ها که با دلایل واضح از سوی عده‌ای برایم تا حدودی ثابت شد که امکان مخاطب محوری‌اش کم است و کلا بی‌خیالش شدم به وبلاگ‌ها روی آوردم...  بلاگ اسپات که‌‌ همان اول رفت کنار! وردپرس هم به همچنین! رفتیم سراغ جاهای دیگر میهن بلاگ، پارسی بلاگ، پرتو بلاگ، آفتاب بلاگ! و خیلی جاهای دیگر که یادم نیست! حتی نی نی بلاگ که دوست دارم، از اول چشممان به سمت پرشین بود! ولی خوب کمی ناسازگاری قالبی داشتم و من هم مصر بودم که در این اول قدمی تغییر، فقط برای چشم خودم و مخاطبم حتماً قالب‌‌ همان قالب دربارهٔ الی بلاگفایی باشد! نمی‌شد. یعنی قالب به کل روی پرشین سوار نمی‌شد. به ناچار رفتیم به سوی بلاگ اسکای! مشکل قالب آنجا نبود و همه چی آروم بود! اما! اما! اما! بلاگ اسکای متاسفانه امکان درج نظر خصوصی نداشت! نه اینکه فکر کنید از این پس دوست دارم نظرات خصوصی بخوانم‌ها! نخیر! نظرات خصوصی همچنان از سوی عده‌ای و به دلایلی پذیرفته است! نه همین جوری الکی! بعله! بعله! از سوی دیگر به دلیل تنوع بصری قالب نظرات در بلاگ اسکای، سرعت لود بخش نظرات هم پایین است... به ویژه که آقای عقش هم این انتقال را دوست نداشت هرچند واضح نگفت! ...خلاصه سرتون رو درد نیارم، در اولین دقایق روز شنبه ششم فروردین! با ‌‌نهایت شادی و شعف جناب مسترشین اعلام کردند: شد، شد، درست شد! با این چند کلمه بود که بنده به عنوان یکی از اعضای رسمی پرشین بلاگ درآمدم! مبارکم باشد!

بعله! اما با شما هم کار دارم! در اولین قدم لطف کنید همین الان که این خطوط را می‌خوانید آدرس وبلاگ بنده را به این شکل تغییر دهید:

از:

http://e-motamedi.blogfa.com

لطفا تغییر دهید به:

http://e-motamedi.persianblog.ir

در دومین قدم، اگر در گوگل ریدر وبلاگ من را دنبال می‌کنید، فید قبلی من را پاک کنید و این فید را اضافه کنید:

http://feeds.feedburner.com/e-motamedipb

دقت کنید که فیلـ‌تر بودن آدرس فید ارتباطی با عملکردش در گودر ندارد. لطفا تا حد ممکن آدرس وبلاگ را در گودر وارد نکنید! چرا؟ چون آدرس‌های اصلی آر اس اس پرشین بلاگ یا بلاگفا به وفور دیده شده که با به روز شدن کوچک‌ترین احساسی بر پیکرهٔ گودر وارد نمی‌کند. ولی این سایت خارجکی ردخور ندارد. پس این آدرس را وارد کنید. اگر هم اهل گوگل ریدر نیستید بهتر است اهلش شوید! درصد خواندن وبلاگتان بالا می‌رود! البته اگر اهلش شدید مثل خیلی‌ها بی‌معرفت نشوید که یک عدد لایک حواله می‌دهند و یادشان می‌رود گفتگوی تمدن‌های اینجا را!

 

اسباب کشی در نوروز با مجوز!

 

راستی عیدتان مبارک! صد سال به این سالها!

 



شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط الی