وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

همراهان

 

دوست جدید

 



 
چند سانتی؟

ساعت دو ظهر بود...زل زدم به آیینه موهام روی بازوهام ریخته بود. دستم رو کردم بینش و حس کردم جدی جدی خسته ام از این موها... سریع کله ام رو گرفتم زیر دوش آب و شستم... خشک نشده یه شال انداختم روی سرم... از در زدم بیرون...

رفتم نشستم روی صندلی گفتم کوتاهش کن!‌ از ته!‌ گفت مطمئنی؟ گفتم به شدت!‌ کوتاه کن...پشت موهام رو گرفت با شونه صاف کرد...چشم دوخته بود از توی آینه به چشمهای من ببینه من چی میگم... ببینه تاییدش میکنم یا نه! گفتم نکن این کارها رو من مطمئنم کوتاه کن... گرفت دستش و قرچ قرچ قرچ جلو رفت و من میخندیدم و اون استرس داشت... یه برگه روزنامه آورد... موهام رو گذاشت لاش...نگاهش کردم...گفت صاف و لطیف و براقه ازش به عنوان مو استفاده میکنم...درستش میکنم... گفت عمرت توی هر تارش بوده ها! گفتم آره و تو میخوای عمر من رو گره بزنی به موهای یکی یه جایی یه روزی...گفت خیلی هم دلشون بخواد...گفت موی بلند یعنی زنانگی...گفتم من زنم حتی با موهای یک سانتی ای که تو برام ساختی زنانگی بلدم... یه رژلب آنچنانی گل گلی... یه گوشواره بلند آویزون... یه خط چشم ظریف از این سر چشم تا اون سر چشم و عطری که بوی بهشت میدهد و لبخندی به پهنای صورت تبدیلت میکند به زنی پر از شیطنت شاید دوست داشتنی حتی باموهای یک سانتی که دیگه نیاز به بسته بندی زیر روسری و مقنعه نیست...سرم نفسش کشید... توی سرم هم نفس بکشه همه چیز حله...در کشور من زنها با موی چند سانتی بیشتر نفس میکشند... 



یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ توسط الی




نحوه آرایش کردن شب ولنتاین!

توی این روزایی که از زمون و آسون و هوا و همه جا داره میباره عده ای هم هستن که با سرچ « طریقه آرایش کردن در شب ولنتاین» میرسن به وبلاگ من بیچاره که فکر کنم مدت مدیدیست خودم رو توی آینه نگاه هم نکردم...دوباره برگشتم به این جریان که همین یکی دو ساعت پیش داشتیم با سمیه حرف میزدیم توی این روزا چه جوری آدما میتونن بچه دار بشن؟ باز برگشتیم یه کم عقبتر و اینکه چه جوری آدما میتونن ازدواج کنن!!! تهش به هیچی نرسیدیم...البته که یه نظر شخصیه نه حکم متقن! ولی به هرحال روزهایی آمده که با ده ها من عسل هضم شدنی نیست! خسته ام و مریض...

به صورت پنجاه درصدی از کارم استعفا دادم! یعنی پنجاه درصدیش اینطوری توجیه میشه که من استعفا دادم رئیس نپذیرفت! خنثی دلم میخواد بزنم تو کاری مثل جهانگردی! به نظرم زندگی معناداریست!

ولی به هرحال اگر از نحوه آرایش کردن ما در این شب جویا باشید باید بگویم یک کرم ساده خوشبو روی پوست هم به دل عاشق می نشیند! نیازی به سیستم خلیجی و عربی نیست! مگر عاشقهای بی هویت امروزی باشند که از زنهاشون انتظار جنیفر لوپز دارن و از مردهاشون انتظار برد پیت!

-----------------

یکشنبه30/11/90 ساعت14-16سخنرانی جناب آقای تمدن با عنوان: آئین عیاری بر اساس کتاب سمک عیار در پژوهشگاه علوم انسانی ما برقرار است. احتمالا من که میروم با اشتیاق هم میروم!‌اگر بروم بعد از مدتهاست که به این شکل از درخانه میزنم و میروم!‌ هرکس دوست داشته باشه میتونه بیاد!‌ پس بیاد! هم دیدار و هم لذته! به هر حال ما که میرویم!



دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط الی




گل دقیقه بیستم!

من دچار یه فرایند عجیب شدم گفتم با شما در میون بذارم!

فرایند به این شکله که من میرم سراغ یه مسئله ای بعد تا ته تهش میرم! بعد انتظارش رو هم میکشم! حتی مثلا ری به ری به مامانم میگم دعا کن بشه و اینا! بعد به وقوع که میپیونده یه حس بی تفاوتی محض میاد سراغم!!! یعنی مثلا شده که شده چی کار کنم! البته شکر خدا رو میکنم ها! ولی جز یه لبخند ملیح سی ثانیه ای چیزی برام نمی مونه! 

دیروز در حیطه کاری من یه اتفاق مهم افتاد! دروغ نیست بگم که از اول تیرماه دنبالش بودم و دیروز این اتفاق افتاد... بعد تصور کنید که مسلما باید خیلی خوشحال میشدم ولی نشدم! همینطوری مستقیم نگاه کردم و بعد شروع کردم به ادامه کارم و گه گاهی هم خمیازه میکشیدم حتی! ... جدیدا همه به من سر یه چیزی میخندن میگن چقدر با مثال همه چی رو توضیح میدی! بعد جالبه مثالهای بسیار عجیب به ذهنم خطور میکنه! یه آدم مزخرفی شدم که نگید! کلا طنز عالم شدم! حالا میخوام وضعیتم رو براتون شرح بدم!

تصور کنید دو مسابقه فوتبال هست یکی رفت، یکی برگشت! رفت رو  با تعداد گل بالا باختید! حالا برگشته! هم باید ببرید هم باید با تعداد بالاتری از گل ببرید! من همونم! یعنی رفت رو باختم حالا وسط بازی برگشتم! شاید اواسط نیمه اول باشم. چندتایی هم گل زدم و خدا رو شکر چیزی نخوردم ولی باید ادامه بدم! نباید ببرم و بگم خوبه همینا بقیه بازی رو دفاع میکنم... یه جورایی خوشحالم ولی مغرورانه! یه جوری که توی لاک دفاع نرم و همچنان نوک حمله باشم...

حالا خواستید وضعیتتون رو بگید من مثالتون رو بهتون میگم البته با دریافت وجوه نقدی قابل توجه! شیوه کارت به کارت هم قبوله! نیست من باید فک کنم!!! از اون جهت! 

بعد وسط این هاگیر واگیر نیمه اول و دوم و اینا چه بدبختی شده خراب بودن حال تدارکات خارجیمون! یعنی امروز از ساعت 6 تا 9 طول کشید بنده 3 تا ایمیل واجب در حد مرگ بزنم! خلاصه بگید چی شد؟ رفتم یه تدارکات وطنی پیدا کردم در حد جام جهانی ایمیل جابه جا میکرد! تمام مدت شبیه یه انگری بردز خفن داشتم حرفهای ناخوشایند به لب می آوردم!!! دیگه با این روند فک کنم تا شب عید فقط میتونیم در محدوده همین وبلاگهای ایرانکی آبکی با هم چاق سلامتی کنیم! 



جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط الی




عنصر hbd و حتی hvt

این پست تقدیم به همه اونهایی که دلشون برای کامنتدونی ستون طنز ما تنگ شده بود ... به مناسبت روزهایی که فروشگاه ها پر از قلب و قرمزی و عشقه! خیلی مهم نیست ولنتاین یا اسپندارمزگان ... مهم اینه که ماها به هم کم عشق میدیم! کم میخندیم! کم همدیگر رو می خندونیم و شادیم! شادی های ما بیشتر از اینکه از سر عشق باشه مقوایی است!

دنیای کوفتی عجیبی شده. یه روزی بود همه شکایت داشتن که دیگه با اومدن تلفن دیر به دیر به هم سر میزنن!‌ بعد یواش یواش تلفن جاش رو داد به اس ام اس زدن!‌ بعد با اومدن نت چه کاریه پول اس ام اس بدی مثلا!

قدیم ندیما اگه کسی میخواست تولد کسی رو تبریک بگه مثلا میرفت خونشون با یه کادو! بعدترها به طرف زنگ میزد! بعدترها اس ام اس میداد! حالا چشم دوخته به پروفایل فیس بوک طرفش ببینه کی تولدشه نره بنویسه تولدت مبارک حتی! بره بنویسه hbd !!! یعنی چی واقعا! کلمات هم رنگشون عوض شده! خداییش hbd کی رو میتونه خوشحال کنه؟! ارزش کلمات چه ساده از دست رفته! این همه کلمه فارسی قشنگ که میشه به کار برد و طرفت رو پر کرد از انرژی مثبت! آخه چه کاریه؟! احتمالا این روزا یه اختصار دیگه هم طرفدار پیدا میکنه اونم hvt هست! ببینید چقدر عشق در میونه؟! دقیقا انگار یه عنصر جدید جدول مندلیفه!

اما نکته اش رو بهتون بگم که کاملا تخصصیه. میدونید این ماجرا رو الان از کجا دیدم که داغ دلم تازه شد؟! یکی از بچه های ادبیاتی دانشگاه علامه رفته بود برای یکی دیگه نوشته بود! بعد یه داستان هست که احتمالا مجعوله اما شما باور کنید! همواره بین دانشجویان ادبیات فارسی علامه و بهشتی و تهران یه نوع خصومت خاص درجریانه! بعد این دونفر چند روز پیش داشتن درباره فارسی و اینا حرف میزدن و اینکه چقدر لزوم زیادی هست در اهمیت زبان فارسی!!! الان اینی که گفتم یه چیزی تو مایه های کل کل استقلال پرسپولیسه! بعد علاوه بر اون نامه اومد از طرف دوستم(س.ر) که ذکر کنم براتون که دانشگاه علامه جوجه کبابهای بدی هم داره ایضا! ما خوردیم به حال شبه مسمومیت نائل شدیم!!!!  بعد یه نکته دیگه هم بگم خارج از این سه دانشگاه بقیه دانشگاه ها نقش گوگولیها رو دارن! یعنی کمترین درگیری بینشون حاکمه! و کلا از دید این ابردانشگاه های ادبیات چیز نیستن!‌ و نکته مهمتر در جریان خصومتها آنکه این درگیریها فقط در محدوده دانشجویان نیست! چه بسا شکل پررنگ ترش در میان استادان عزیز ما برقرار است! ولی کلا این علامه ای ها خدایی شکل تختی داشتن در برخورد!‌ این تخت رو که میگم باید ببینید تا درک سلولی کنیدها! 

یه نکته دیگه هم بگم و الفرار! رئیس دانشکده ادبیات که خودش استاد ادبیاته رفت بالای سن گفت میخوام دست همه شما رو به نرمی بفشارم!!!! نرمی یعنی چی؟ شیوه اش چیه؟ یه جورایی ادبیاتش فلانه! از توضیح فلان منع شدم من! بگیرید خودتون!

و جالب اینکه یه نفر بهشتی ای و علامه ای و تهرانی تجربه ثابت کرده در یه جا میتونن به پیوند برسن! اونم پژو خودمان است! شاهد ماجرا: من! سمی! نیره! 

اینکه گفتم شوخی بود ولی تو رو خدا تو رو خدا قدر ادبیات صحیح رو توی نوشته هامون بدونیم! خواهش کردم! زبان دقیقا همانند ناموس است چه بسا مهمتر حتی!



پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ توسط الی




مقامات الی!

یه مقامی هست بین مقامات به نام مثل حیوانی نجیب در گل فرو رفتن...بنده دقیقا الان فک کنم تا اواسط گلو در همان گل هستم! آی خوش میگذره!‌ آی خوش میگذره!‌ کلا نفس میدونید چیه؟ من یادم رفته چیه!‌ آی خوش میگذره!‌ قرنطینه میدونید چیه؟ نمیدونید!‌ من الان توشم!‌ آی خوش میگذره!‌ اصلا کلا من و این همه خوشبختی جدی جدی محاله!‌

بعد میدونید الان ساعت چنده؟ نه میدونید؟ ساعت 7 و سی دقیقه صبحه!‌ خیلی خیلی اشتباه میکنید اگر فکر کردید بنده سحرخیز شدم!‌ عمرناش!‌ فک کنم ساعت سه بعد از ظهر بود که نشستم سر کارم و وقتی الان یکی از هزاران کارم تموم شد دیدم شده 7 و سی دقیقه صبح!‌به همین راحتی!‌ آی خوش میگذره!‌ آی ها!‌ اصلا آی آی...بعد تازه امشب!‌ امروز!‌ نمیدونم کلا تصمیم گرفتم قورباغه ام رو قورت بدم!‌ یا نمیدونم  پنیرم رو قورت بدم!!! برای همین یه برنامه محکم ریختم که قراره به مناسبت 22 بهمن من از زیر گل در بیام دیگه! یعنی تا اونوقت قورت دادم رفته همه چی رو انشاء الله... یا به کل میرم زیر گل تا اونروز و تمام! یا سر بلند کشیدم خودم رو بیرون از زیر گل و هرشب وبلاگ به روز میکنم و از لحظات خاصی که قراره تجربه کنم میگم و ... یعنی دست زیر چونه نشستم و دارم تند تند پلک میزنم و به اون روزا فکر میکنم! چون قراره با خوشحالی تمام 2 ماه مرخصی داشته باشم و آی خوش میگذره! آی خوش میگذره! 

فقط این وسط یه مشکل جدید هم دارم انبوهی ورقه هم دارم برای صحیح کردن که خداییش این رو کجای دلم بگذارم در این وانفسا! و جالب اینکه اونا رو هم باید نهایت تا 22 بهمن تحویل بدم! چه ساده گذشتیم از این 22 بهمن ها ها!!! ببین چه غوغایی میکنند!

پس وعده دیدار ما 22 بهمن! ها ها ها ها

قربان شما

یک مجنون وضعیت داغون!



دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ توسط الی




واهمه های بی نام و نشان

غمگین

عصبانی ام

میترسم

میترسم 

میترسم

هزار بار میترسم 

از آینده ای که حالا دیگه مطمئن هستم وجود نداره...

لااقل برای من

برای ما

این روزها قبل از روشن کردن کامپیوتر باید کلی دعا بخونم و التماس کنم که حوصله شنیدن ندارم... حوصله خوندن وبلاگهایی هم که فکر میکنن یکی از رسانه های خبری هستن و باید هر خبری میشنون رو در سه خط بنویسن...محکوم کنن... که یعنی من هم هستم اونم بعد از سه چهار روز از پخش شدن خبر رو ندارم...این روزها چون میترسم فقط دوست دارم حرف بچه هایی رو بخونم که از خودشون میگن از حسشون... مثل سمیه...مثل سهیل... از درونیاتشون میگن... و اونوقته که چند لحظه چشمهام رو میبندم و نفس عمیق میکشم و میگم من تنها نیستم...درد گروهی تحملش راحت تره... از خودتون بگید...از حستون... رسانه خبری تحلیلی نشوید تو رو به خدا شما... برای خواندن خبرها هر روز و هر ثانیه وقت هست... از خودتون بگید...از وضعتون...دلم میخواد بدونم که تنها کسی نیستم که این روزها از آینده میترسم...من میترسم...من میترسم...و انگار هیچ چیزی سهمناک تر از این اعتراف من نیست...

روضه تلخی شده سرچراغی بهمنمان!



دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ توسط الی