وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

همراهان

 

دوست جدید

 



 
گزارش یک جشن

تصور کنید شبی رو که از فرداش شما وارد بیست و هفت سالگیتون میشید رو به علت کار زیاد نخوابیده باشید... نزدیک ساعت 7 صبح با صدای زنگ صبحگاهی ساعت پدرتون بفهمید که صبح شده...همون موقعها یواش یواش توی هوای سرد دلچسب اتاقتون بخزید زیر پتو تا یکی دو ساعتی رو بخوابید... بعد از یکی دو ساعت با کله ای اندازه بالش بیدار بشید و باز چشم بدوزید به کتابها! مقاله ها! کارهای کلاس! پایان نامه دوستتون و ... 

 صبحانه و ناهار نخورده لباس تنتون کنید و همون موقع ببینید گوشیتون زنگ میزنه و رفیق شفیقتان زنگ زده تا تولدتان را تبریک بگویید!!! فکر کنید چه حس باشکوهیست! اینکه در اوج خستگی که یادت رفته چه موقع و چه زمانی هستید کسی تولدتان را تبریک بگوید! 

بعد راه بیافتید به سمت محل کار و ببینید روی میزتان یک کادو است...بعد بروید سر کلاستان و ببینید یک کادوی دیگر روزی میزتان است...و بعد درس بدهید و کلاس تمام کنید و گوش بسپارید به صدای ویبره موبایلتان که هرچند دقیقه یکبار صدا میکند و مدام تبریک میخوانید!... بعد کلاست که تمام شود خانمهای کلاس نزدیکت شوند و به تو کادویی بدهند و تو همه را محکم در آغوش بکشی... و بروی با همکارت عطر اهدایی بچه های کلاست را بو کنی و حس کنی بهترین بویی است که داشتی...بویی که هر وقت حسش کنم تک تک چهره بچه های کلاس یادم می آید...

بعد همچنان تصور کنید سوار تاکسی شده اید و هی چرت میزنید و سرتان را به شیشه ماشین تکیه می دهید و از برخورد پیشانی تان با شیشه سردتان بشود و خودتان را جمع و جور کنید و دوباره ... به خانه برسی و زنگ بزنی و  هدفت پرت کردن خودت در تختخوابت باشد اما ببینی هرچقدر در خانه را میزنی کسی باز نمی کند و چراغها خاموش باشد و ...دلهره بگیری حتی...و یک مرتبه مامانت با پادردش بیاید در را باز کند و همگی جیغ بزنند که تولدت مبارک و برایت کیک و کادو و همه چیز آماده کرده باشند ...

دیگر چه میخواهی از این شب که مال توست ... 



ادامه مطلب


چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ توسط الی




دویدن برای شاید رسیدن

سلام

ممنون از همتون و پیام‌های پر مهر عمومی و خصوصی و اس ام اس‌ها و حتی برخی کامنت گذاران وبلاگ با گریه خندیدن و سمیه عزیزم که در حق من مهربانی کردند. این مهربانی‌ها همیشه به یادم خواهد ماند... من خوبم خیلی خوب فقط این روزها کار زیاد است، بی‌خوابی زیاد است... یادتونه پست پیش گفتم نمیتونم دیگه خیلی بیدار بمونم؟ حالا باید بگم شد! یعنی مجبور شدم که بشود.

امروز کتابی به دستم دادند که از نخستین روزهای شروع کارم در سال 85 همیشه یه دستم به انجام کارهاش بود... روزهای خوب و بد زیادی باهاش داشتم... در طول کتاب خیلی‌ها بودند که الان نیستند... حالا شده آذر 90 و کتاب چاپ شده رسید دستم... از بعضی چیزهاش راضی نیستم که جاش نیست اینجا توضیح بدم ولی خوب کتاب به ظاهر و باطن انقدر خوب هست که نارضایتی من بره توی سایه... که چند بار با خودم بخونم اونجایی که کنار اسم من نوشته شده: « با صبوری و متانت تمام این مدت کنار کار بودم»... که با صبوری و متانت هم حالا باید نارضایتی‌هام رو بذارم کنار...کتاب خوبه...کتاب درست و درمونه... کتاب برای خواننده عالیه... هر کی مثنوی رو دوست داره اگر خواست شرحی بخره در کنارش به نظرم لازمه این کتاب رو هم بخره... گرونه! میدونم...ولی کتاب درست و درمونیه!... «آسمانهای دگر» کتاب خوبیه همین!

امروز یک نفر اثر بیخوابی ما(!!!) رو که در 20 صفحه نوشته شده بود دید! چشماش برق زد! گفت: عالیه! عالی! کاری که تا همین دیشب فکر میکردیم نثرش شاید درجه یک نباشه...حالا انقدر خوب بود که ... خدایا شکرت همین که تو لااقل دیدی ما زیر چه باری بودیم که هستیم! که اگر همه چی همینطور که رفته جلو باز هم بره جلو تا یکی دو هفته دیگه خبرش رو بهتون میدم...

یه کار بی انتها(!!)دستمه پیرامون شاهنامه فردوسی! 18 جلده! من 1 جلدش رو تموم کردم! باید 17 جلد دیگه رو تا نیمه دی تحویل بدم! با چنین شرایطی فکر کنم تصمیم خوبیه کم بودن حضورم در نت!

این پست همون پست پیش بود در واقع با یه نگاه دیگه! با دیدی یه کم بازتر! برای ثبت روزهام! برای حالتهام! برای اتفاق‌های عجیب امروز! برای بغضی که افتاده توی گلوم از اون یه خرده نارضایتی که شاید از دید خیلی‌ها اصلا مهم نباشه...شرمنده دوستانم شد بابت جواب ندادن‌ها و کنسل کردن‌ها و ... امیدوارم روزی جبران کنم... همه نوشته‌هاتون رو تا اینجا پیگیرانه از گودر خوندم... ولی وارد شدن به مقوله کامنت گذاری یعنی رفتن گاه 5 یا 6 ساعت وقت مفید کاری... کامنت‌ها رو نمی بندم تا هرموقع هرکسی هرچیزی دوست داشت باز هم خصوصی یا عمومی بگه! که من بخونم! که بشنوم! که گاهی جواب بدم و گاهی به حسب نیاز کامنت بذارم...

و توضیح آخر اینکه اتفاقات خستگی‌آور کاری به خصوص در حوزه کار ما غم نیست! اندوه نیست! خستگی هست اما اسم اصلیش تلاشه و دویدن برای شاید رسیدن!...



دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ توسط الی




سیمای زنی در دوردست!

به اندازه وحشتناک غیر قابل توصیفی کار روی سرمه که با تصور هرکدومشون پشتم تیر میکشه... بدبختی ماجرا اینه که از دست هیچ کس هم کمکی برنمیاد! برخی از کارها مال منه! من میدونم باید چه کارشون کرد و بس!... بعضی از کارها هم به زور گردن منه! از لطف و مهربانی کسی که دیگه نمیخوام دوست خطابش کنم...جواب لطف و مهربانی را با مهربانی تمام داد!!! طوری که تا آخر عمر فراموشش کردم و الان اسمش هم به زور یادم میاد! اگه یه روز یکی بهم بگه فلانی! ممکنه یادم بیاد یه دختره بود که حالا دخترانی که بهش از ته دل لطف میکردند رو نبوسیده گذاشت کنار... کسی که شماره اش که عوض شد هیچ! آدرس ایمیلش هم گویا عوض شده!!!

بدبختی بیشتر ماجرای من اینه که حس میکنم افتادم توی سراشیبی زندگی... یعنی سریع میبرم! سریع تموم میشم و ته میکشم!...چشمهام...گردنم... امشب کاملا پذیرفتم که دیگه آدم هشت نه سال پیش نیستم که میتونست تا 72 ساعت پشت هم بدون یک ساعت خوابیدن درس بخونه... کتاب بخونه ... و خسته نشه...حالا خیلی چیزها فرق کرده و فکر کنم تارهای سفید بین موهام که روز به روز داره بیشتر میشه داره این فرقها رو میچپونه توی تنم...به خصوص وقتهایی که مثل الان نه حوصله اش هست نه وقتی که برم مثلا یه رنگ مو بذارم روی سرم...ترجیح میدم این سفیدها  رو ببینم و ترجیح میدم رنگ موهای خودم باشه...

وقتی حساب کردم دیدم درست حدود 12 هفته از برنامه هام عقب افتادم...نه اینکه نخواستم! نه! نتونستم!...حالا هم نمیدونم باید چه کارشون کنم... حتی اشکم هم جلوی رئیسم نمیاد تا ثابت کنم حالم چقدر بده... رئیس هم فکر میکنه من خوبم...که من دیگه خوبم...و از من انتظارهای به جایی داره که جرئت ندارم بهش بگم نه! اینا انتظاراتی در حد و اندازه من نیست...

از هفته پیش که روی تخته آدرس اینجا رو برای بچه ها نوشتم کلی از بچه های کلاس اینجا رو میخونن... یکی دوتاشون پیغام گذاشتن ...چندتاشون در مرحله خصوصی هستن... یکیشون برام یه طومار نوشته بود از خودش و زندگیش و هزار چیز دیگه و من یه جایی از نوشته اش رو ده بار با خودم خوندم اونجایی که نوشته بود: «خوش به حالتون کاش من جای شما بودم» ... از دور آدمها انقدر خوب و خوشایندن که آدم دوست داره بره توی پوستشون...همونطور که من خودم بارها و بارها دوست داشتم برم توی جلد دیگران ... 

دلم میخواست بخوابم پاشم همه چی صفر شده باشه و من دوباره برم جلو... که اشتباه نکنم...که خسته نباشم...که بشم اون چیزی که میخوام...که فکر نکنم و به زبون نیارم که امشب من سکته میکنم و می میرم... گریه کردن تو شرایط خستگی کار آدمهای ضعیفه! آره! من امشب خیلی ضعیف شدم... خیلی آدم ضعیفی شدم که نمیدونه آینده اش چیه... یه آینده مبهم که یه دود غلیظ سیاه نشسته سرش... 

میخوام چند شب اینجا نباشم... یعنی چند شب بود که درست و حسابی نبودم...حالا میخوام جدی تر نباشم...معنی این حرفها تعطیلی و این حرفها نیست...معنی اش سکوت کردن و جبران 12 هفته و اندیست... این هم یه حرفهایی بود و بهانه هایی برای موقتی نبودن و جواب ندادنها و نخواندنهایم و ننوشته هایم...که بعد از  تمام شدن سکوت برم بشینم و حرف بزنم و بگم دیگه نمیخوام کار کنم...

میخوام فقط ولو شم روی تختم و به سقف اتاق نگاه کنم...که فقط برای خودم باشم و خودم...این فکرها میره و میاد و من که اشتباهی امشب دستم خورد به یکی از بخشهای آرشیو وبلاگ که خودم هم مدتیست نخواندمش...که نوشته بودم:«این کار تنها چیزیه که فقط داره به من محبت می‌کنه» ... که یادم بیاد روزهای بدتر و گندتری هم داشتم که تنها آرامشم کار کردن بود که محبت زندگیم رو از کارم میگرفتم وقتهایی که همه فکر میکردن که چقدر محبت توی زندگی من داره میجوشه... 

الان خسته ام! پس تصمیمات آدم خسته هیچ وقت منطقی نیست...فقط چند روزی نیستم تا کارها بهتر شود...تا دنیام بهتر شود... 



جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ توسط الی




خدا نزدیک است!

همین الان که دارم مینویسم شبکه نمایش تلویزیون داره «خدا نزدیک است» نشون میده و من با لپ تاپم روی میز ناهارخوری ولو شدم و دارم از پشت مانیتور گه گاهی به تصویر تلویزیون نگاه میکنم و باز چشمهای خسته تر از همیشه ام رو میندازم توی کارم...درست شدم شبیه آهنگرها که چشمهاشون رو برق میزنه! چشمهای من رو هم برق نور این لپ تاپ توی تاریکی وسط خونه زده اونم بعد از سه چهار روز کار بی وقفه و سخت... از اون کارهایی که اگه خوب پیش بره حتما خبرش رو تا پایان همین ماه در همین جا مینویسم...و راستش از اون کارهایی بود که شبیه یه کور سو وسط تاریکی خودش رو به ما نشون داد... اما اصل کار از اینجاست تا آینده...و من که خسته ام خیلی زیاد... اما با خودم زمزمه میکنم خدا نزدیک است ولی نمیدونم به من هم نزدیک است یا نه...

امروز برای انجام کاری و قراری رفته بودم داروخانه داروهای شیمی درمانی 13 آبان، مدام در طول حضورم در اونجا که بیش از حدی که فکر کنید شلوغ بود چشم دوخته بودم به شعر محتشم کاشانی که همه جا نصب بود...باز این چه شورش است که در خلق عالم است... با خودم تا جایی که میتونستم زمزمه کردم... بعضی تیکه هاش رو از حفظ میخوندم و میونش چشم میدوختم به چشمهای مردم! تازه وسطش ده بار هم سوالهای مردم رو جواب دادم ...حتی انقدر بعضی هاشون مستاصل بودن که به من که یه گوشه وایساده بودم نسخه نشون میدادن!!! این آدمها شیشه ای میشن و دل نازک باید باهاشون یه طور دیگه حرف زد...یه موقعهایی همراه یه مریض بودن از خود مریض بودن سخت تره... پرچم رو که دنبال کردم به اسم «الله» که رسیدم دیدم چشمهام پر شده و ریخت پایین... خدایی که نزدیک است....ولی نمیدونم به من هم نزدیک است یا...



شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط الی




افسانه های محلی!

هفته پیش، عروسی برادر سوم سمی بود! من و خواهرم هم دعوت بودیم! جاتون خالی آرا ویرا کرده راهی محل عروسی شدیم. از در که وارد شدیم حیاط بزرگی دیدیم که به حالت شیب دار بود! ابتدا گمان کردیم به سمت پارکینگ میرود که دیدیم نه! پارکینگی درکار نیست مدل حیاط همینطور است. وقتی جلوتر رفتیم پرده ای بزرگ بر سر در سالنی نصب شده بود پرده را کنار زدیم که محل استقرار بانوان عزیز بود! راستش چون مردی همراه ما نبود زیاد دنبال محل استقرار آقایون نبودیم! خلاصه به محض ورود سمیه آمد و بعد از کلی حال و احوال من و سمیه دست انداختیم گردن هم و نشستیم. اما مامان سمی بنده خدا یه جورایی غم پنهان داشت! کشیدیم یواشکی یه گوشه البته همونطور که به علت علاقه مفرط دست در گردن همدیگر داشتیم با سمیه دوتایی گفتیم چی شده؟ گفت: خیلی خدا وکیلی این عروس اذیتم کرده... یه جوری گفت که من واقعا درک کردم که بنده خدا اذیت شده! دختر تا میتوانسته بر گردن داماد هزینه انداخته بود! نه هزینه عادی! نه! هزینه های سرسام آور!!! یه جورایی غیر قابل درک! مثلا برای آرایشگاه فقط یک میلیون و خرده ای هزینه کرده بود! یا برای لباسش هم چندین میلیون خرج کرده بود! یه طورایی هزینه های اسرافی بیخود!!! تازه  خانواده اش از دماغ فیل افتاده بودن! با هیچ کس سلام و احوال پرسی نمیکردن درست شبیه سربازهای شطرنج در مسیر مستقیم حرکت میکردند! راستی گفتم دماغ! بهتره از دماغ خانواده عروس بگم!

دماغهاشون همگی ترکیب خاصی از دماغ عقابی و خرطومی بود! یعنی در عین خرطومی بودن عقابی هم بود! 

من که عروس را ندیده بودم رو به سمیه که دست در گردنش داشتم گفتم: عروس چه شکلیه؟ گفت: همین شبیه خواهرهاش! به شکل بچه گربه ها خواهر داشت عروس! همه هم شبیه هم با موهای منگولی و دماغ عقامی(عقابی + خرطومی) ... از دم هم صورتشون به شکل دختران ترشیده سابق!!! یه خروار مو و ابرو داشت! گفتم سابق چون جدیدترها ماشالله پنجه آفتاب هستند... خلاصه همینطور که دستم گردن سمیه بود بهش گفتم یه وقت ناراحت نشی ها! اما داداشت خیلی بد سلیقه است! گفت: میدونم اما بی خیال!!!

خلاصه اعلام کردند که عروس داره میاد من و سمیه هم به همون شکل دست در گردن یکدیگر رفتیم سمت عروس...مادر داماد هم که میشود مادر سمیه با ظرفی بسیار زیبا از اسپند جلوی ما ایستاد! یه اشک شوقی توی چشماش بود!!! با وجود خانواده شطرنجی عروس! بعد همینطور که ایستاده بودیم خواهر من اومد کنار دست ما روی زمین نشست! بعد من همینطور که لپم رو به لپ سمیه فشار داده بودم(تریپ لاله و لادن) از بغل چشم به خواهرم نگاه کردم و گفتم: دِ پاشو از روی زمین زشته!!! گفت: نه! الا و بلا من میخوام اینجا بشینم! آخه این عروس با این قیافه ارزش داره! حیف داداش سمیه! گفتم: بابا حالا ما که ندیدیمش! شاید خوب باشه! گفت: نه! عروسی که میره دو میلیون پول آرایشگاه میده اونم توی این وضعیت اقتصادی یعنی فکر شوهرش نیست من همینجا میشینم بلندم نمیشم تا آخر مراسم! 

بچه گربه ها در حیاط با موهای منگولی میرفتند و می آمدند! ما هم همونطور لپ به لپ ایستاده بودیم! خلاصه بالاخره دیدیم یک لبا س سفید دست در ست آقا داماد داره میاد! از اونجایی که چشمهای من و سمیه هر دو ضعیفه و خوب نمی بینیم دورها رو! همه چیز رو مات می دیدیم! در یک آن داماد از یه دری فرار کرد! تازه اینجا بود که فهمیدم مردانه اونطرفه! بعد عروس لحظه به لحظه به ما نزدیکتر  میشد! خدایا این چه چهره ای بود! صورت سبزه رو به سیاه! پر از موهای سیاه! پر از کک و مک و تمام آرایشش یک رژ صورتی رنگ بود که خودش زده بود!!!! همینطوری داشتیم نگاه میکردیم که گفتم: اِ! اینکه آرایش نداره اصلا؟ پول چی داده داماد پس! این دروغ گفته پول رو از داماد بگیره! این را نگفته بودم که دختره چشمانش را به منتها الیه سمت چپ که من قرار گرفته بودم چرخاند!!! و یه چشم غره عمیق به من رفت!

خواهرم هم که روی زمین نشسته بود دست به لباسش که یه پیراهن ساده سفید بود زد و گفت: ولی لباسش می ارزه همینقدر! گفتم: این می ارزه؟ اینکه یه لباس ساده است. مامان منم که خیاط نیست بلده بدوزه! گفت: نه! پیراهنهای خیابان روزولت همین شکلیه!

ادامه مطلب رو فراموش نکنید!



ادامه مطلب


چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط الی




آز الی!

خوب همه بشینید صدا هم از کسی نبینم در بیاد امروز میخوایم یه آزمایش جالب انجام دهیم یه چیزی بین آزشیمی و واحد آناتومی و کالبد شکافی حتی که اسمش رو میذاریم آز الی...دقت کنید نبینم یکی برای ما ریاضی - شیمی - فیزیک نخونده ها تریپ دانش ورداره ها!


 

کاتالیزور رو در چهارمرحله آروم آروم اضافه میکنیم:  

 

 

و در نهایت یکی از پنج شش تکه باقی مونده رو میذاریم زیر میکروسکوپ:


حالا عزیزان محترم همگی بشینید یه تیکه سنگ بردارید و بزنید بر این یه تکه استخوان مانده که فقط به درد دندان سگ میخورد و فاتحه قرائت کنید! این بود نتیجه برنامه ریزی من بعد از ده ساعتخنثی

 

 ***

* تصور کنید بعد از کلی خستگی رفته باشید یکی از آلبومهای قدیمی داریوش رو دانلود کرده باشید بعد همین که رفتید توی حس که بخونه یوهو بخونه «نسترن ای عشق من! بمیری الهی»  داریوش دانلود کنی فرشید امین بخونه! دیگه حسم رو بگیرید! انرژیش رو فرستادم براتون با صورتی با عضلات کش اومده!!!

* دوست داشتید این پست رو بخونید که مال سال پیش بود...پستی که فقط میشد یه بار نوشتش!

* چهارشنبه که میشود شروع زمستان(شب یلدا) دوست داشتیم دور هم باشیم که با بچه های کلاسم میرویم که دور هم باشیم!!! یعنی نمیشود که بشود! سه شنبه اش هم رفیقمان نمیتواند باشد پس میرویم به دوشنبه اش[سه هفته دیگر!!!!! ( این علامت تعجبها فقط به خاطر یک نفر است)...] بچه هایی که دوست دارند همه دعوتند! به ویژه افرادی که خودم دعوتشون کردم یا میکنم! دوست دارم حالا که برنامه اش ردیفه همه باشید! با حداکثر تعداد! یک کافه خوب آشنا! با کلی اتفاق خووووووووب!



سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط الی




کپی برابر اصل!

احتمالا بارها براتون پیش اومده که از شنیدن خبری انگار یه گالن آب سرد ریخته باشن سرتون! من الان دقیقا در همچین وضعیتی قرار گرفتم... یکبار نوشتم: «خبر بدی الان شنیدم!»... بعد چند لحظه فکر کردم و با خودم گفتم: «واقعا خبر بدی بود؟»...بعد پاکش کردم...چند لحظه به صفحه خیره شدم و حالا هرچی به ذهنم میاد مینویسم...

به ذهنم اومد که یه خبر از وجه های مختلف میتونه برای افراد مختلف معناهای مختلفی داشته باشه! واضح میرم سر اصل مطلب امشب حوصله حواشی ندارم...

یه روزی یه آدمی بدون اینکه جرمی کرده باشم به من فحش داد!!! (این خاطره انقدر برام فجیع بود که بارها تعریف کردم شاید!) پیرو این فحشش به پدرم هم فحش داد!!! دیگه همه میدونن من یه رگ غیرت نسبت به اعضای خانواده ام دارم به این کلفتی! بعد بدون اینکه تحلیلی داشته باشه توی ذهنش به رئیس من هم فحش داد!!! دقت کنید به خودم، به پدرم، به رئیسم! ...حالا شما اگه تونستید رابطه ای بینش پیدا کنید مطمئن باشید پرتقال فروش رو هم پیدا کردید!... بعدش برگشت به من گفت: من نفرینت کردم و گفتم بدبخت بشی! بعد نفرین کردم که سبب شد مامان تو مریض بشه!!! ... دقت کنید نهایت دری وری!!! بعد من نه که زبون نداشته باشم نه! دارم! ولی هنگ زده بودم در برابر این حرفهاش و به دنبال هنگم سکوت بودم...آخرش هم برگشت گفت: تو بی حجابی! نمازم نمیخونی! معلومه خدا محل سگت نمیذاره... ایشالله بدبخت بشی...خدا رو شکر که ما همه چیمون جوره! ... دقت کنید به این کلمات!!! من زبون دار هنگ کرده بودم...یعنی آلت+ کنترل + دیلیتم هم کار نمیکرد...باید مستقیم دستت رو ثابت میذاشتی روی پاور...

اصلا نمیخوام به این تیکه اش مثلا دلسوزی کنید که آخی! چه حرفهایی شنیدی و اینا! ...این حرفها کلا باد هواست... یعنی فکر کنید آدمی که فلسفه یه مریضی مختصر یکی رو بیاد نفرین خودش بدونه باید خیلی آدم سبک مغزی باشه! پس درموردش حرفی نداریم!

امشب که اومدم داخل مدیریت وبلاگ شدم حرفهای آشنا شنیدم... از آدمی که  از خانواده اون جدا شده بود... یه چیزایی رو برام تعریف کرد... همزمان که خوندم همینطوری به صورت ناخودآگاه اشکهام میریخت پایین!!! ببینید اینا اشکهای دلتنگی نبود نه! اشکهایی بود که باید در حالت هنگی من میبارید و نباریده بود... اشکهایی که بغضم نشده بودحتی... فراموش شده بود...با صورت مسئله پاک شده بود... خبر از سلسله اتفاقات بدی بود که برای کسی که فحش داده بود رخ داده... یه چیزی تو مایه های سریال کلید اسرار!!!...یعنی تا این حد کپی برابر اصل!!!...

خلاصه بعدش یه حس شیطنت آشغالی در من وارد شد که لبخند زدم به این اتفاقات!  چرا دروغ بگم خوب منم آدمم خوب!! بعد باور کنید با تموم شدت زدم روی دهن خودم که غلط کردی خندیدی! غلط کردی به بدبختی مردم خندیدی!!! بدبختی مردم در هر حالتی گریه داره... تازه خدا هم بی خیال رد نمیشه! در کنار هر بدبختی ای یه خوشی های هرچند اندک هم میده به آدمها که زیادی خسته نشن از این همه بدبختی! بنابراین خودم رو جمع و جور کردم! اون کامنت رو هم بدون بازخوانی مجدد پاک کردم رفت!...

اون روزها یادمه وقتی برای رئیسم تعریف کردم چرا من  انقدر هنگم فقط یه علامت به من نشون داد...انگشت اشاره اش رو گرفت سمت آسمون... گفت: مگه نگفته خدا محل سگت نمیذاره! بسپارسش به خدا! دیگه هیچی نگو... گفتم: باشه...

بعد از اون ماجرا آدمهایی رو حواله کردم به خدا! ...آدمهایی که به بهانه های مختلف دل من رو عمیق شکسته اند و رفته اند... قبل از نوشتن این ماجرا داشتم مرورشون میکردم و فکر میکردم عنقریبه که یه زودپز رو سرشون منفجر بشه!! با خودم گفتم خب بشه!!! بعدش دوباره پشیمون شدم گفتم: نه حالا خدایا اونهایی رو که حواله مواله کردم خیلی جدی نگیر... بیخیال اصلا بابا...

حتی این مورد اخیر نارفیقی که به خاطر گندی که به کارات زده مجبوری هر شب تا ساعت 6 صبح جورش رو بکشی بعد سه ساعت بخوابی و دوباره پاشی کارهای خودت رو بکنی...حتی این مورد رو هم که خیلی دلم رو شکونده خیلی جدی ازش حالگیری نکن! همینکه یه طورایی بفهمه کار کردن بیست و چهارساعته به جای یکی دیگه یعنی چی کافیه! و اینکه بدونه باید یاد گرفت حلال نون درآوردن وحلال زندگی کردن رو هم کافیه... یعنی بیشتر از خدا میخوام به آدمهای حواله شده شعور و شناخت بده تا مصیبت...ممنونم از شما خدای متعال...حرفی نیست...چاکرتیم!

این رو در جواب یکی از کامنتها نوشتم ولی چون کامنتها در پرشین بلاگ ریزش داره میارمش تا هم خلاصه ای از بحث این پست باشه هم به عنوان تکلمه ای برای پست:

یه چیزی رو توضیح بدم وقتی میگم حواله کردم به خدام نه اینکه مثلا نفرینش کردم یا گفتم خدایا حسابش رو برس و این حرفها...یعنی به خدا گفتم آقا جون بنده خودته دیدی چه کرد  و چه گفت! دیگه خودت میدونی من از دلم پاکش کردم...یعنی خودت میدونی و بس و دیگه نیازی نیست من افسردگی حاد بگیرم برای یه آدم بی ارزش با کلی حرف مفت بی ارزش... پس گذاشتیمش کنار...به هرحال خودش میدونه ...سوسک شدنی هم طبیعتا در نتیجه در کار نیست...اما! اما! به نظرم این خیلی خوبه که ما بخواهیم که پروردگارا به این بفهمان! دیگه از من و اتفاقاتم که گذشت! به این بفهمان! طلب فهم برای آدمهای دورمون کنیم که راحت در حق ما بدی های کوچیک و بزرگ میکنن...به نظرم ایجاد وجدان درد در طرف مقابل براش بدترین عذابه! میدونی هم که وجدان کسی درد میگیره که قدرت فهمش به جریان بیافته...



شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ توسط الی




لایه های پنهان من در چهارشنبه عزیز!

بخش اول:

بهش گفتم که وقتی میبینمش تا چند روز هوایی میشم برای دیدنش... فکر میکنم، نفس عمیق میکشم، دوباره فکر میکنم، دوباره نفس عمیق میکشم و بعد سعی میکنم به یه چیز دیگه فکر کنم تا یادم بره... تا حالا چند بار به خودم گفتم این بار وقتی ببینمش بهش میگم! همه چیزهایی که باید بگم و اونم میدونم که منتظر شنیدنشه... یا شاید تند تند حرف نزدم از این ور و اون ور و گذاشتم اون بگه... که هی نپرسه خودت چطوری و وسطش یادش بره که نباید به من بگه عزیزم! نباید به من بگه!

یه چیزهایی هست که تا میخوام به زبونشون بیارم اشک توی چشمهام جمع میشه یه عالمه فیلم از جلوی چشمهام رد میشه... و او که .. میدونم تا حالا ده بار این اتفاق افتاده و عین ده بار میگه: دیوونه !!! ...یه دیووونه عمیق و کشدار! ... مدتهاست زیاد توی چشمهای هم نگاه نمیکنیم...چشمهامون با هم حرف میزنه! و انگار که دستمون رو بگیریم جلوش که بسه!! ادامه اش نده...

دوتا آدم گاهی توی شرایطی هستن که نمیشه...که نمیشه...که نمیشه حرفهایی رو بزنن ...چیزهایی رو بگن که توی قلبشونه...حتی اگر فقط بگن و بعد برای همیشه تموم بشه...نمیگن چون میترسن تموم بشه... نگه داشتن و صبره خیلی قشنگ تر از گفتن و تموم شدنه است... 

فکر کنید یه روزی یه حادثه تموم بشه بدون اینکه درست و حسابی شروع شده باشه... فکر کنید یه روز یه اتفاق تموم بشه بدون اینکه گرماش تا ته دلت نشسته باشه... دست و چشم و صدا و هزار کوفت و زهرمار دیگه بین دو تا آدم به یه هدف بره ولی زبونشون نه! خیلی خنده داره ...شایدم گریه دار!...آره به حتم برای ما گریه داره... 

اینکه میگم سخته فهمیدنشه...سخته جنسشه...سخته...لامصب بدجوری سخته... ولی این خدایی که اون بالاست دلش میخواد همه جوره تو وجود بعضی بنده هاش بذاره...توی وجود ما هم همه جوره گذاشته اینم روش...

خدا، لیاقت عاشقی رو به هرکسی نداده...اینکه بتونن عاشق بشن...بتونن دوست داشته باشن...دوست داشته بشن... هرچیزی لیاقت میخواد... و من اگر از هر طرف بدبخت باشم از همین حیث چقـــــدر خوشبختم ... 

***

بخش دوم:

امروز یکی از بچه های کلاس برام یه کادوی ارزشمند آورده... یه مجموعه نرم افزار ادب پارسی... راستش بعضی ها رو یه جور دیگه دوست دارم  یعنی پارتی بازی روحی جدی! ... اصلا دلم میخواد برم پیششون بشینم بگم من دوست دارم کل ادبیات رو با شما یه دور بخونم...به عشق شما بخونم...یکیش هم همین خانمه! من با آدمهایی که دوست دارم یه پیوند روحی ناخواسته حتی ایجاد میکنم...این خانم تقریبا هم سن و سال مامان منه و بچه هاش هم سن و سال منن! یه جور عجیبی دوستش دارم...انگار یه روزی یه جایی دیده بودمش و حالا دوباره اومده و اومده و رسیده به کلاس من!!! البته فکر نکنید این علاقه روی مثلا یه چیز مسخره به نام نمره میتونه تاثیر بذاره روی من!!! نه از اون جهت کلا من آدم محکمی هستم که هیچ میخی درون سنگم فرو نمیرود! اما خواستم به شما هم بگم...یه روزی یه جایی این خانم رو انگار داشتم کنارم... و پر از انرژی مثبتم از حضورش...نمیدونم اینجا رو میخونه یا نه! نمیدونم به دستش میرسه یا نه ولی حس میکنم میگیره این حسم رو درون وجودش...این خطها رو برای مریم خانم عزیزم نوشتم...

***

بخش سوم:

یکی از شاگردهای من که باید درش بیشتر کنجکاوی کنم حس میکنم دچار چالشهای عصبی خاصیه! ... بچه ها هم خیلی هواش رو دارن و این برام یه حس خوب میاره...این حس عشق ورزی به آدمهای دور و اطراف... من دانشگاه شهید بهشتی درس خوندم... حد ارتباط بچه های کلاسمون در اندازه ای بود که اگر یکی از ساختمان پرت میشد پایین بقیه به این شکل شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے از کنار جسدش رد میشدن ... ولی این بچه ها که دمشون گرم به یاری خداوند خیلی خوب هوای همدیگر رو دارن... اما حادثه امروز...

من بچه ها رو تا جایی که دستم باز باشه سر کلاس جز نمیدم! یعنی سعی میکنم کلاس براشون خیلی خشک نباشه! باهاشون انواع قالبهای شعر رو کار کردم! به شکلی که تا یه شعر رو یه جایی دیدن بتونن تشخیص بدن این چیه! چون میدونستم در اینجور مواقع بیشتر از همه چیز تقلب است که نقش بازی می کند با یک ترفند ازشون خواستم گروهی امتحان بدن! باید بهتون بگم نتیجه خیلی خیلی عالی بود... اغلب بچه ها حالا خودشون قبل از اینکه یه شعری رو شروع کنیم میگن قالب شعر چیه! امروز کلاس رو بچه ها گردوندند! خودشون شعر رو خوندند، خودشون معنی کردند و من فقط سر تکون دادم و احیانا چند کلمه ای گفتم! فکرم نکنید متون راحتی رو تونستند باهاش این کار رو بکنند خیر! بچه هایی که از روی شعرها جلسه اول خیلی سخت میخوندند حالا امروز برای من ناصر خسرو و نظامی و خاقانی خوندند و معنی کردند...به هرحال قرار بود هرگروهی نمراتش خوب شد یه جایزه از من بگیره! تصورم این نبود که خیلیهاشون خوب باشند ولی اینطور شد! برای همین مستقیم رفتم انتشارات امیرکبیر و براشون 16 جلد از شاهکارهای ادبیات فارسی که جزوه های کوچکی هم هست خریدم و امروز بهشون دادم...صفحه اول براشون نوشتم! ازشون تشکر کردم! و زیرش نوشتم: یادگار کلاس ادبیات فارسی...

این شاگردم که گفتم وقتی خوند یه مرتبه زد زیر گریه...بلند بلند... من باید کنترل احساس کنم سر کلاسم... برای همین نمیتونم کار خاصی انجام بدم ولی باید بگم خیلی دلم میخواد برم بشینم باهاش عمیق صحبت کنم... 

***

بخش چهارم:

یه شخصیت دعوایی عجیبی درم هست که معمولا به صورت پنهان حتی دست بزن هم داره... یعنی زیاد به فعل نمیرسه این بخشش، بالقوه است همیشه... دو جلسه گذشته به صورت متناوب سر یک شخص خاص جیغ زدم ... مینویسم جیغ تو بخوان غرش و کوبش!!! ولی جواب نداد!!! هیچی نگفت نشست سر جاش!!!... عادت دارم خودم رو ری استارت کنم و سعی کنم فراموش کنم...امروز یکی از موجودات مسخره کلاسم که قطعا مرد هم بود نیم ساعت به پایان کلاس خندان و خوش و دست جنبان آمد سر کلاس و من هم درس را قطع کردم و پرتش کردم از کلاس بیرون!!! کاملا نیروی بالقوه ام دو پله مانده بود به فعل برسد...زدمش خودش نفهمید! از آدمهایی که جواب میدهند بدم می آید!!! به همین طریق ادامه دهد چنان فعلی از خودم نشان میدهم که یادش برود مهربانی و لطافت و خنده فقط روی ظاهری شخصیت ویرانگر من است... 

***

این چهار بخشی که نوشتم چهاربخشی بود که به علاوه بوی پیاز زن داخل مترو پنهان بود در امروز من...من هر روز پر از لایه های پنهانم وقتی که حتی صبح تا شب خوابیدم و به سقف زل زدم...



پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ توسط الی