|
شادی یه حسه درست در کنار غم! نه الزاما مقابلش! یعنی ممکنه الان شاد شاد باشی و لحظه بعدش غمگین به هر علتی! همینطور که شادی دوام نداره همیشه غم هم دوام نداره! نوشتن از غم به هر نوعی به معنی غالب بودنش در زندگی نیست!به معنی یه آنه! یه آن که دوست داشتی بنویسیش و زیاد هم نصیحت بردار نیست که نباید باشه نباید نوشت ... دوست دارم وقتی سالیان دورتری اومد و من اینجا رو خوندم یادم باشه چه حسهایی رو تجربه کردم! چه روزهایی داشتم! همین! صادقانه! نوشتن تنها از خوشی ها و شادی ها نشان دهنده ضعف بزرگی در زندگیست به نظرم! همه چیز در کنار هم زندگی رو معنی میکنه! این پاسخ تمام کامنتهای پست پیش! ممنونم از همه ولی واقع بینی بهترین اتفاق زندگیست و شاد بودن با شادی ها و غمگین شدن از غمها ...به نظرم اینها عواطف یه انسان رو کامل میکنه! با سکوت از روی غمها رد شدن یا انکارشون کردن رو دوست ندارم!
***
حتما شنیدید از دهن من که ما زیاد بیرون میریم...تقریبا هرچند هفته یه بار و هر بار جایی متفاوت و مفرح ترجیحا، حالا من میخوام چندین قانون همیشگی بیرون رفتنهایمان رو براتون تعریف کنم:
قانون 1: هیچ وقت ما نمیتوانیم صبح زود جایی برویم!!! اگر ساعتمان حدود 11 با هم هماهنگ شود اکی است! دقت کنید این مسئله روی بلیط هواپیما هم حتی تاثیر دارد! یعنی برای خودمون سختی کاذب نمیسازیم کلا!!!
قانون 2: معمولا یا ما با همه مشکل داریم یا همه با ما دو نفر! پایه ارتباط آدمها با ما روی دعوا نهاده شده! نه دعواهای جدی که نه! مثلا اگر جایی عکس گرفتن ممنوع باشد و ما در فاصله سیصد کیلومتری محیط ممنوعیت باشیم و دوربین در بیاوریم فرمانده های نیروهای حق علیه باطل ظرف سیم سوت ما رو توبیخ میکنن از آسمان و زمین و هرجا که شما بخواین!
قانون 3: معمولا راننده های آژانسی که به تور ما میخورن خوشبخت ترین هستند! چون هر آن ممکن است ما از نقطه ای در شرق تهران هوس رفتن به نقطه ای به غرب تهران را بکنیم و آنها هم خوشحال و شادند!
قانون 4: احتمال مرگ ما در هر بیرون رفتنی به میزان قابل توجهی بالاست! زیرا ما معمولا پل هوایی را خیلی دوست نداریم و همینطوری سرمان را میندازیم پایین و در حالی که از شدت خنده از موضوعی پر پر هستیم ماشینها رو میبینیم که به چپ و راست میروند تا ما را زیر نکنند!
قانون 5: از آنجا که هر دو به مقوله «بو» حساس هستیم معمولا در هرجایی که قرار میگیریم چیزی سبب بستن بینی مان با روسری هایمان میشود از بوی آدمها(اکثر مردها) بگیرید تا بوی زباله پیچیده در هوا یا حتی مسائل حیوانات و هرچه شما بخواهید!!!
قانون 6: کیف پول!!! کیف پول هر دویمان تا آخرین اطلاعی که دارم قرمز است! از بدو دیدن یکدیگر این کیف پول در دستمان است و خرید و مبادلات داریم تا لحظه تلخ خداحافظی!!! چون تا به امروز یادم نمیاد حتی برای یه موضوع کاری بیرون رفته باشیم و یه چیزی نخریده باشیم!
قانون 7: موبایل!!! فک نکنید مدام در حال گفتگو با افراد مختلفیم! خیر! بنده اصولا موبایل باز نیستم! از داشتن موبایل هم فقط یه هدف دارم تهیه اقلام مورد نیاز یا حتی غیر مورد نیاز خانه! سیستم به این شکل است که ما میرویم تا جایی مشخص بعد از رسیدن به جای مشخص با دیدن هر چیزی که به درد خودمان نخورد زنگ میزنیم و از افراد تمایل حتی اجباری میگیریم برای خریدش!!!
قانون 8: هرچه دلت بگوید عمل کن!!! یعنی اگر میگوید برو راست میرویم! و این لذتی دارد که نگو و نپرس! با هیچ چیزی عوضش نمیکنیم! دنیای فانتزی دلی قشنگ همشکلی هم داریم تقریبا نمیگم دقیقا که دیکتاتور نشم یه وقت!
قانون 9: سعی خاصی در به یاد نگه داشتن مزه ها داریم! چنانکه هر چیز را باید تست کنیم و به هرچیز برای خودمان نمره میدهیم ...ساده اش میکنم هرچه تند باشد خوشمزه است!
ما امروز با این نه قانون زیربغل تاریخ را عوض کردیم و به عنوان قهرمانانی بی دوپینگ بسیار جالب توجه توانستیم رکورد ورزش بولینگ در جهان رو عوض کنیم! ممنون از همه تشویقهاتون ما متعلق به شما هستیم!

***
نمایشگاه کتاب بهترین فرصت برای خرید کتاب نیست! فقط جاییست که ناشران جمع میشوند و تو گاهی با جو زدگی اقدام به خرید چندین فقره میکنی بی اطلاع کامل گاهی! نه اینکه بد است نه اینکه نباید رفت! باید یادمون باشه انتشاراتهایی هستند که نیستند امسال... انتشارات گردن کلفتی که همیشه خیلی از بهترین ها رو در خودش جمع دارن! یادتون باشه تمام این انتشارات فروشگاه هایی دارند که کارتهای کتابی هم اگر داشته باشید با بهترین کیفیت کار خواهد کرد! پس یادتان باشد نمایشگاه کتاب الزاما بهترین و تنها جای خرید کتاب نیست... دوستان خوب زیادی هم هستند که امسال کتاب در نمایشگاه دارند...لااقل رفتید حواستان به آنها باشد... خوشبختانه من که کل این دوران را نیستم... یه جای خیلی خوبم که بعدها لو میدهم! |