وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

همراهان

 

دوست جدید

 



 
قهرمانان، دلاوران، نام آوران!

شادی یه حسه درست در کنار غم!‌ نه الزاما مقابلش! یعنی ممکنه الان شاد شاد باشی و لحظه بعدش غمگین به هر علتی!‌ همینطور که شادی دوام نداره همیشه غم هم دوام نداره!‌ نوشتن از غم به هر نوعی به معنی غالب بودنش در زندگی نیست!‌به معنی یه آنه!‌ یه آن که دوست داشتی بنویسیش و زیاد هم نصیحت بردار نیست که نباید باشه نباید نوشت ... دوست دارم وقتی سالیان دورتری اومد و من اینجا رو خوندم یادم باشه چه حسهایی رو تجربه کردم!‌ چه روزهایی داشتم!‌ همین!‌ صادقانه!‌ نوشتن تنها  از خوشی ها و شادی ها نشان دهنده ضعف بزرگی در زندگیست به نظرم!‌ همه چیز در کنار هم زندگی رو معنی میکنه!‌ این پاسخ تمام کامنتهای پست پیش! ممنونم از همه ولی واقع بینی بهترین اتفاق زندگیست و شاد بودن با شادی ها و غمگین شدن از غمها ...به نظرم اینها عواطف یه انسان رو کامل میکنه! با سکوت از روی غمها رد شدن یا انکارشون کردن رو دوست ندارم!

 ***

حتما شنیدید از دهن من که ما زیاد بیرون میریم...تقریبا هرچند هفته یه بار و هر بار جایی متفاوت و مفرح ترجیحا، حالا من میخوام چندین قانون همیشگی بیرون رفتنهایمان رو براتون تعریف کنم:

قانون 1: هیچ وقت ما نمیتوانیم صبح زود جایی برویم!!! اگر ساعتمان حدود 11 با هم هماهنگ شود اکی است! دقت کنید این مسئله روی بلیط هواپیما هم حتی تاثیر دارد! یعنی برای خودمون سختی کاذب نمیسازیم کلا!!! 

قانون 2: معمولا یا ما با همه مشکل داریم یا همه با ما دو نفر! پایه ارتباط آدمها با ما روی دعوا نهاده شده! نه دعواهای جدی که نه! مثلا اگر جایی عکس گرفتن ممنوع باشد و ما در فاصله سیصد کیلومتری محیط ممنوعیت باشیم و دوربین در بیاوریم فرمانده های نیروهای حق علیه باطل ظرف سیم سوت ما رو توبیخ میکنن از آسمان و زمین و هرجا که شما بخواین!

قانون 3: معمولا راننده های آژانسی که به تور ما میخورن خوشبخت ترین هستند! چون هر آن ممکن است ما از نقطه ای در شرق تهران هوس رفتن به نقطه ای به غرب تهران را بکنیم و آنها هم خوشحال و شادند!

قانون 4: احتمال مرگ ما در هر بیرون رفتنی به میزان قابل توجهی بالاست! زیرا ما معمولا پل هوایی را خیلی دوست نداریم و همینطوری سرمان را میندازیم پایین و در حالی که از شدت خنده از موضوعی پر پر هستیم ماشینها رو میبینیم که به چپ و راست میروند تا ما را زیر نکنند!

قانون 5: از آنجا که هر دو به مقوله «بو» حساس هستیم معمولا در هرجایی که قرار میگیریم چیزی سبب بستن بینی مان با روسری هایمان میشود از بوی آدمها(اکثر مردها) بگیرید تا بوی زباله پیچیده در هوا یا حتی مسائل حیوانات و هرچه شما بخواهید!!!

قانون 6: کیف پول!!! کیف پول هر دویمان تا آخرین اطلاعی که دارم قرمز است! از بدو دیدن یکدیگر این کیف پول در دستمان است و خرید و مبادلات داریم تا لحظه تلخ خداحافظی!!! چون تا به امروز یادم نمیاد حتی برای یه موضوع کاری بیرون رفته باشیم و یه چیزی نخریده باشیم!

قانون 7: موبایل!!! فک نکنید مدام در حال گفتگو با افراد مختلفیم! خیر! بنده اصولا موبایل باز نیستم! از داشتن موبایل هم فقط یه هدف دارم تهیه اقلام مورد نیاز یا حتی غیر مورد نیاز خانه! سیستم به این شکل است که ما میرویم تا جایی مشخص بعد از رسیدن به جای مشخص با دیدن هر چیزی که به درد خودمان نخورد زنگ میزنیم و از افراد تمایل حتی اجباری میگیریم برای خریدش!!! 

قانون 8: هرچه دلت بگوید عمل کن!!! یعنی اگر میگوید برو راست میرویم! و این لذتی دارد که نگو و نپرس! با هیچ چیزی عوضش نمیکنیم! دنیای فانتزی دلی قشنگ همشکلی هم داریم تقریبا نمیگم دقیقا که دیکتاتور نشم یه وقت!

قانون 9: سعی خاصی در به یاد نگه داشتن مزه ها داریم! چنانکه هر چیز را باید تست کنیم و به هرچیز برای خودمان نمره میدهیم ...ساده اش میکنم هرچه تند باشد خوشمزه است!

ما امروز با این نه قانون زیربغل تاریخ را عوض کردیم و به عنوان قهرمانانی بی دوپینگ بسیار جالب توجه توانستیم رکورد ورزش بولینگ در جهان رو عوض کنیم! ممنون از همه تشویقهاتون ما متعلق به شما هستیم! 

***

نمایشگاه کتاب بهترین فرصت برای خرید کتاب نیست! فقط جاییست که ناشران جمع میشوند و تو گاهی با جو زدگی اقدام به خرید چندین فقره میکنی بی اطلاع کامل گاهی! نه اینکه بد است نه اینکه نباید رفت! باید یادمون باشه انتشاراتهایی هستند که نیستند امسال... انتشارات گردن کلفتی که همیشه خیلی از بهترین ها رو در خودش جمع دارن! یادتون باشه تمام این انتشارات فروشگاه هایی دارند که کارتهای کتابی هم اگر داشته باشید با بهترین کیفیت کار خواهد کرد! پس یادتان باشد نمایشگاه کتاب الزاما بهترین و تنها جای خرید کتاب نیست... دوستان خوب زیادی هم هستند که امسال کتاب در نمایشگاه دارند...لااقل رفتید حواستان به آنها باشد... خوشبختانه من که کل این دوران را نیستم... یه جای خیلی خوبم که بعدها لو میدهم!



دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط الی




قهوه تلخ

دنیای آدمها گاهی به ظاهر ساده است و در باطن خیلی خیلی پیچیده تر از اونکه بشه بهش فکر کرد... گاهی بعضی چیزها، بعضی اتفاقات دست به دست هم میدهد تا دنیای ساده تو را پیچیده کند و تو در برابر این سرنوشت محتوم کمی بی دست و پا میشوی و بعد از سالها میفهمی دنیا چه شد و من در این دنیا چه شدم! شعار میدهی که «من با بقیه فرق دارم» همان آن چیزی شبیه طوفانی زندگی ات را در خود می پیچاند و تو میفهمی هیچ فرقی با دیگران نداری! بعد از آن همه چیز دنیا برایت سخت میشود حتی دلبستن ... نوعی عدم تعلق در تو ایجاد میشود و قانون مالکیت در ذهنت پوچ و پوچ و پوچ تر میشود... از مالکیت یک عدد خودکار گرفته تا مالکیت یک شخص... 

از دادنها و پس گرفتنها... از حکمتها و رحمتها آرامش فکرت به هم می ریزد و مدام میگویی «چرا من؟» چرا از من گرفت؟ چرا به من داد؟ ... و این وقتیست که چیزی به نام اعتقاد هنوز در تو وجود داشته باشد...بعد از مدتها که می بینی هیچ کدام از چراها جواب ندارد و تو سعی میکنی و فقط سعی میکنی خوب باشی و همه حکمتها و رحمتها سعی دارند به تو بفهمانند که خوبی تو پشیزی ارزش ندارد اعتقادت رنگ دیگری میگیرد که گروهی به آن «بی اعتقادی» میگویند و گروهی دیگر آن را «آزمایش الهی» می نامند که باید در مقابلش «صبر» کرد و اینجاست که باز هم و باز هم پای اعتقاد به میان می آید... و تو فقط به این نامها لبخند کمرنگی میزنی...سخت است درکش ...سخت است فهمش... باید به این کلمات برسی تا بفهمی چه معنی ای میدهند و زنجیره ها چطور توی ذهن تو به هم متصل میشوند...

چطور از دردهایی بگویم که مثل خوره روحم را میخورد و ... میترسم... به همین سادگی!... از شروع... از دوباره... از نو... از حس... از تکرار... میترسم... از شروع دوباره ای که پیش پایم است میترسم... 

در زندگی من دردهاییست که هیچ وقت هیچ کس نمیفهمد حتی مادرم...چون مادرم هیچ وقت به سن من سختیهای جنس من را نکشیده و نمیداند دقیقا من از چه حرف میزنم... اجازه هست که بگویم هیچ کس نمیداند من از چه میگویم؟ و حق هم دارد نفهمد...

خدایا من چقدر دوست داشتم امشب چند سال بعد بود...وقتی همه چیز وارد مرحله دیگری شده بود... همیشه همینطور احمق بودم و دلم میخواست سختی ها زود زود زود تمام شود... دوست ندارم روی روزهای سخت بیشتر از این بمانم... تحملی که بود دیگر نیست...به اندازه ای که بدنم میکشید تجربه کردم، شنیدم، دیدم... دوست دارم چند سال دیگر بود و من حالا خواب عمیقی بودم بدون استرسی که درون روحم مثل خوره میرود و می آید و بدون قطره اشکی که حالا گوشه چشمم است و دارد سرازیری صورتم را آرام پایین میرود... فقط میدانم دیگر دوست ندارم...دیگر هیچ چیز را دوست ندارم...و عینک شک زده ام و رصد میکنم و پشت هم میگویم دوست ندارم...دوستش ندارم... 

گروهی میگویند « بی اعتقاد» گروهی میگویند « آزمایش الهی» و من با موهایی که جلوی ساحل دریا به باد سپردمشان زل میزنم به آن آبی و دلم تنگ میشود برای خود ساده ام که هنوز انقدر پیچیده نشده بود...



پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط الی




وبلاگ نویسی دلی!

این تصویر بالا یه کامنت خصوصی بود که از پست پیش دریافت کردم. یکی دیگه از دوستان دانشگاهم تقریبا شبیه این حرف رو به من زده و دیدم که گاه به گاه در وبلاگ برخی دوستان هم سطح هم چنین چیزهایی نوشته شده که مثلا فلان مطلبت آبکیه یا باید از این بگی شما و از این جور داستانها... یعنی این انتظارات هست که مثلا من یا امثال من شاید کمی پیچیده تر بنویسیم. البته اطلاع دارید که اینجا وبلاگ شخصی روزانه است! یعنی وبلاگ مثلا هنری یا ادبی نیست. من هم سعی میکنم گاهی اگر فیلم خوبی در سینما دیدم یا اتفاق خاصی افتاد بنویسم. یعنی اون بخشی که مربوط میشه باز هم به روزانه هام. ولی وقتی یه فیلمی رو میریم می بینیم به اسم گشت ارشاد که خنده دارترین و تاپ ترین دیالوگش که ملت رو تیکه تیکه میکنه اینه: «پرچم دشمن شورت ماست»  خب مثلا از این تجربه به چه شکلی بنویسم؟ اونم توی روزانه هام تاکید میکنم بازم نه توی یه وبلاگ هنری که باید خوب و بد یه اثر رو توش گفت... وقتی میرم می بینم مردمی که فکر میکنن سی.ا.سی ترین فیلم تاریخ سینما یعنی درست ترین فیلم تاریخ سینما و جلوی بنرهای تبلیغاتیش می ایستند و چیک و چیک عکس میگیرن بدون اینکه بدانند آن جریان چه بود و این فیلم چه میگوید من چی بگم؟... جایی برای حرف از فیلم های اخیر می ماند؟

اما میگویی کتاب، کتابهایی که من نوعی با آنها مأنوسم به درد کمتر کسی میخورد... باز هم تاکید میکنم اینجا وبلاگ ادبی نیست... یادم هست چند وقت پیش حدود دو هفته با سمیه داشتیم درباره علم نشانه شناسی کار میکردیم... به درد کسی میخورد؟ یا همین روزها اگر شاهنامه بنویسم یا مثلا از سبک هندی بنویسم چه اتفاقی در شما می افتد؟  اگر بنویسم به نظرتان این صداقت قلم باقی می ماند؟ به نظر من که نه!  ولی به هرحال اگر کتاب تفریحانه ای هم این وسط فرصت خواندنش پیش آید و اگر «آنی» در من نوعی ایجاد کند که منجر به ایجاد حسی برای نوشتن در وبلاگ شود خب چرا که نه! حتما مینویسم.

میگویی جهت گیری و سیاست بازی! اگر کسی اهل درک باشد مثل خیلی ها که هستن جهت گیریها  کامل تر از آنچه فکر بشود در دست است. پس نیازی به بیانش نیست. اگر هم اهل درک نباشد پس منتظر بیان کلمه است تا این کلمه ها رو هزاران جا که فکرش را هم نمیکنی به کار برد... 

حالا که بحث به اینجا کشید یه خاطره جالب هم بگم... سایتی هست به نام ب.ا.ل.ا.ت.ر.ی.ن که خب همگان دانید جریاناتش را... من سال 88 وبلاگ قبلی ام رابه دلایلی کاملا شخصی بستم مثل هر آدمی که فکر میکنه گاهی نیازی به ادامه دادن نداره ... چند ماه پیش موقع پاک کردن اون وبلاگ برای همیشه متوجه شدم لینکهای قابل توجهی از این سایت به وبلاگ من هست... رفتم و دیدم یکنفر(!!!!) مثلا قصد ساختن چیزی شبیه پاپوش داشته برای من و سایر قضایا! جالبه که این مطلب یک مثبت 1 بیشتر نداره اونم از طرف خودشخنده...

بگذریم که در یک جا بابت سرچ گوگل اسم من و ارتباط با این از من توضیح خواستن و من هم خیلی راحت توضیح دادم و رو سیاهی به ذغال ماند... پس همیشه یادتون باشه دنیا انقدر بده که به جز دایره محدودی که برای خودتون میسازید خیلی دوست در کنار شما نیست...

وبلاگ روزانه از نظر من به این معناست که از روزانه هات بگی خوب یا بد! از  اطرافت بگی... از نگاه خودت بگی... از هرجا از هرچی که دلت گفت بگو! هر چی دلت گفت...وقتی به این دل گوش دادی صاف میشی و صادق و در غیر اون صورت مستقیم میخوره توی ذوق مخاطبت خواهی یک نفر یا هزاران نفر!!! اینجاها برشی کوچک از گاه های زندگی ماست...زندگی واقعی گاهی بیرون از دل ما هم در جریانه و باید باشه و اونجاست که باید مرد عمل باشیم نه پای یه صفحه با چندین و چند دکمه که به راحتی هم میتونیم نقابهامون رو عوض کنیم...من وبلاگ روزانه نویسی رو اصلا به خاطر ارتباط مستقیمش با همین دله که عاشقانه دوست دارم و به همین روش هم ادامه اش میدم از 86 تا همین حالا که کلی عوض شدم و کلی یه جور دیگه شدم... تنها امیدم هم اینه که یه اپسیلون آدم شده باشم همین! 

نکات مهم:

* عکس بالا رو خودم مخدوش کردم!

* پست پایین کامنتدانی اش باز است... چند روزی کار دارم و از طرفی این پست هم یه جواب بود پست نبود در واقع.

* بالاخره دریچه مسافرتهای 91 به روی من گشاده شد. تاریخش رو نمیگم(!!) ولی راهی سفرم. البته به صورت زنجیره ای طرح سفر دارم برای این بهار... در ضمن من و سمیه هم قراره دو روز بریم همدانخنثی



سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط الی




زندگی شخصی من

ببینید بعضی چیزها شخصیه، اختصاصیه یعنی فقط مال خودته و مال هیچ کس دیگه نه هست نه میتونه باشه نه باید باشه...مثلا شما دوست دارید مسواکتون مال یکی دیگه باشه؟ نه خب نمیخواین و نمیتونه باشه... حالا اگه یه چیز دیگه باشه که شما از طرف یه دوست گرفته باشید چی؟ حاضرید بدیدش به یکی دیگه؟... نه خب حاضر نیستید...خیلی قضیه پیچیده ای نیست...حالا اینا رو گفتم که ته تهش یه چیزی بگم... از روزی که این قالب رو گذاشتم گاهی پیامهایی داشتم از آدمهایی که ممکنه برای بار اول و آخرشون بوده میان توی این وبلاگ و برام نوشتن مثلا «میشه قالبت رو بدی ما» خب طبیعیه که من جواب ندادم... حالا این وسط یکی بود چند وقت اخیر گیر داده بود که قالبت رو بده، بعد نوشته بود تو رو خدا، بعد نوشته بود همه عکسهاش رو عوض میکنم...بعد رفتم و توی وبلاگش براش توضیح دادم که این قالب شخصیه... بعد اومده برای من نوشته: «مگه فک کردی چیه قالبت اصلا نخواستیم میرم پول میدم طراحی میکنم منت نمیکشم»...خب برو...آخه این چه اخلاق گندیه که ما داریم؟ این توقعات مسخره یعنی چی؟ و بعد این جمله های مسخره تر... بابا جان وقتی یه چیزی شخصیه یعنی شخصیه یعنی شاید من نتونم توضیح بدم چرا برام مهمه...چی شده که دوست دارم حالا حالاها روی وبلاگم باشه...چی شده که حس میکنم وقتی بازش میکنم دنیام یه جور دیگه میشه... حتما باید بیام جلوی چشم ملت روابط ریز عاشقانه بنویسم تا باورتون بشه شخصی یعنی چی؟ شخصی به نظر شما فقط داستان یک زن و مرد و شیطان(!!!) در یک اتاق دربسته است؟ تجربه اش خیلی سخت نیستا! گاهی یه آدامس خورده شده چسبونده توی یه دفتر خاطرات هم یه چیز شخصی میشه...

آدمها رو مجبور میکنیم گاهی و چقدر از این اجبار لذت میبریم... و چقدر هم به خودمون حق میدیم... کلا ما یه مشکل اساسی داریم صبح که از خواب پا میشیم یه کامیون به خودمون حق ناحق میبندیم و مواظبیم که ضایع نشه! یه کامیونم سعی میکنیم تا آخر شب از ملت حق ناحق بستونیم و ببندیم به خودمون که آخر شب با دو کامیون خواب پینوکیو ببینیم مثلا... بعد وقتی بپرسی اینا حق طبیعی منه... میگن هووووووم؟

این هم یادگار از وسط شکسته این قالب...

این رو نوشتم که در پس هر درخواستی این متن رو ارجاع بدم... من وقت ندارم خداوکیلی...




جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط الی




← صفحات بعدی صفحات قبلی→