وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
یک عاشقانه آرام

دلم میخواد فردا که جمعه است، صبح پاشم سرحال...حس و حال داشته باشم... یه پیرهن تو خونه ای گل گلی قرمز تنم باشه. خونمون هم حیاط داشته باشه. بعد برم توی آشپزخونه زیر سماور رو روشن کنم. پنیر از توی یخچال در بیارم. کره هم. از توی شیشه مربای آلبالویی که خودم درست کردم توی کاسه بریزم. همه رو بذارم توی سینی. ببرم توی حیاطمون که حوض آبی داره روی تخت بچینم...نه گربه داشته باشه حیاطمون نه راه داخل شدن گربه...بعد سفره گل قرمزیم رو پهن کنم. همه رو بچینم توی سفره. منتظر بشم.

صدای زنگ جیغی در  که بلند شد خودم برم در رو باز کنم. آقای خونه باشه با 3 تا نون بربری داغ. از دستش با لبخند بگیرم و بیارم بذارم توی سفره. برم توی اتاق دو تا بچه تپلام. حسابی ماچ مالیشون کنم بعد بلندشون کنم دست و روشون رو بشورم. با هم بیایم توی حیاط. من برم چایی بریزم بیارم توی سفره بذارم. آقای خونه هم نون بربریها رو توی این مدت بریده باشه و توی سفره گذاشته باشه. بشینیم 4 تایی یه نون پنیر چایی شیرین دبش بخوریم و به جنگولک بازی بچه هامون بخندیم. بعد بچه ها برن با جیغ و داد توی حیاط بازی کنن. آقای خونه هم به گلدونای کنار حوض برسه...منم برم توی آشپزخونه شروع کنم یه قیمه محشر درست کنم...

زندگیم کوچیک باشه... آروم باشم... پر  از عشق باشم...با مردی که عشق رو بفهمه... با مردی که عشق رو بفهمه...

فکر کنم یه روی آرزوی خیلی از زنایی باشه که از صبح تا شب این ور اون ورن...کار میکنن...درس میخونن...فیلم میبینن... مینویسن...غصه میخورن...هیچ وقت هم درست و حسابی صبحانه نمیخورن چون دیرشون شده... شبها تا 4 صبح بیدارن دارن مینویسن و میخونن...ناهار تقریبا نمیخورن مثلا یه تیکه کیک درنا میخورن و شب انقدر خسته ان و گاهی مریض که حوصله نشستن سر میز شام رو هم ندارن...دوست دارن ولو شن یه گوشه یکی غذا بریزه توی حلقشون...مدام هم در طی طریق روزانه شون با شیشه آب معدنیشون حال میکنن فقط مثل من...

 

 ***

« این پستم شبیه آرزوی مانیا اکبری عزیز است میدانم...

« گریه در آغوش داستان با داستانک طعمه از بادبادک سوار عزیز به روز شده است. دوست داشتید بخوانید و نظر هم طبیعتا فراموشتان نشود...

« از دیروز گروهی کل گرفته اند که سمیه تحقیر شده یا نشده...به نظرم این کلمات مهم نیست...حرفهای خودش مهمه که سراسر اخلاقیات بود...مهمِ بدش اینکه ما داریم تاوان میدیم ...تاوان سنگینی هم میدیم...مهم بدش اینکه از فردا باز هم سکوت میکنیم و هرکدوم میریم سر کار و بار خودمون ...فک کنم هفته پیش بود که توی جلسه پرشین بلاگ چشم تو چشمش شدم...زنده باشی خواهر...



جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠ توسط  الی