وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
صدای ماندگار!!!

دور میز نشسته بودیم و من فقط ده دقیقه فرصت داشتم تا چیزی که باید مینوشتم را تمام میکردم... یک لیوان چای هم جلوی دستم روی میز بود که گه گاهی دهانم را تر میکردم... مواظب بودم بدخط هم نشود چون مدتهاست دکمه های کیبورد خط را از من گرفته... در همین حال یک گوشم به حرف همکاران پشت میز بود که از این ور و آن ور حرف میزدند...مردها بیشتر گوش میدادند و قلپ قلپ چای میخوردند و زنها بلند بلند حرف میزدند و چایشان یخ کرده بود... من هم تند تند مینوشتم... 

یکی از خانمها گفت منی که مجردم اگر تا ساعت 10 هم سرکار باشم برام بهتره لااقل حوصله ام سر نمیره...اون یکی خانم هم گفت منم همینطور...اون یکی هم همینطور... با دست به بازوی من زد و گفت: شما چی؟ مجردی؟ ... سرم را بالا گرفتم دیدم همه چشمشان دوخته شده به دهان من ... گفتم: خوشبختانه بله... آن خانم گفت: می بینی همه هم جوان و خوشگلیم...این را که گفت سرم را گرفتم سمت صورتش... و ناخودآگاه خنده ام گرفت که سریع با بردن لیوان چای به نزدیک دهانم پنهانش کردم... گفتم: ما انتخاب کردیم این راه رو...این کار رو...این روش رو... ما انتخاب نشدیم که بخوایم بابتش غصه مون بشه که ...بعد از ایکی ثانیه به خودم اومدم و گفتم البته من اینطور فکر میکنم ... همشون رفتن سمت چایی هاشون و خانم مورد نظر ادامه داد: بله بله من جزو قشر فرهیخته کشورم...من به وضعم افتخار میکنم...من خیلی خوبه همه چیزم...من من من من من...خلاصه...

شب بود...خانه بودم سرم داخل لپ تاپم بود...دقیقا داخلش...ماهواره را در این موارد روی شبکه های موسیقی تنظیم میکنم که خودش بخواند... رسیده بود به برنامه خوانندگی تی وی پرشیا... باز هم بدون اینکه نگاه کنم میشنیدمش... یک آن خانمی شروع کرد خودش را معرفی کردن... حس کردم چققققققققدر صدا آشناست... بعد به فاصله یک ثانیه که به شکل اسلوموشون گذشت رو کردم به صفحه تی وی و چند لحظه پلک نزدم بعد تند تند پلک زدم و چشمهام رو هم مالیدم...دیدم خودش بود! همان خانم همکار قشر فرهیخته... گوگوش میخواند و هایده... دهنم باز مانده بود به ناز و ادایش... نه اینکه کارش بده نه! کلا هنگشم و البته نگرانشم...

میخوام توجه کنید به تضادی که یه آدم فرهیخته با موقعیت درجه یک در جامعه ایران رو به طرفی میکشونه که جلوی خواننده هایی مثل امید و منصور عشوه و ادا بیاد و یه نگاه التماسانه داشته باشه برای نهایت خوندن دو تا آهنگ و بعد تمام...چون یادم نمیاد نفرات اول این مسابقه حتی به جایی رسیده باشند...یعنی به طور کل پله ای در هنر نیست فقط یه ابزاره برای حداکثر یه ماهی بودن در چشم مردم...وگرنه موسیقی به نظرم زیباترین هنر دنیاست... و بنده جزو افرادی هستم که آرزو میکنم روزی زنان در ایران بخوانند...

 

* سر کلاسم بچه ها گفتن: استاد تلویزیون این برنامه رو دیدید؟ منم سوتی دادم در حد بنز گفتم من تلویزیون ایران نگاه نمیکنم...همه گفتن: ایول! منم گفتم: البته اصلش وقت نمیکنم تی وی روشن کنم این روزها !!! خلاصه گاف بزرگی بود!!! استاد پر گافی هستم از این جهات!!! 

* فوتوبلاگم را بعد از نابودی قبلی به جای جدیدی منتقل کردم...گه گاهی هوسی کنم در آنجا عکسی به روز خواهم کرد...البته عکسهای پیشین هم همه هست ولی نظرات دوستان روی عکسها متاسفانه دیگه نیست...الی فوتوبلاگ 



یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ توسط  الی