وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
از عمق چاه تا فراز آسمان!

مزه مزه کردن خاطرات خوش یه جورایی خیلی خوشگل آدم رو قلقلک میده... 25 مهر 85 بود... نرفته بودم برای دیدار کسی، نرفته بودم برای اتفاق جدید، نرفته بودم برای باز شدن راه جدیدی در زندگی... رفته بودم مدرکی برای دانشگاه جدیدم بگیرم که در راهرو دیدمش... یکسالی بود همدیگر را ندیده بودیم... از ایران رفته بود... وقتی دیدمش داشت با تلفن حرف میزد تا من را دید و احتمالا لبخند کشیده روی صورتم با دست و صورتش به من اشاره کرد که بایستم... ایستادم میخواست تلفنی یادداشت کند این بار با دستش به من اشاره کرد خودکار بده... ایستادم از کیفم خودکار درآوردم و از صفحه آخر دفترم یک نصفه ورق به شکل ضایعی کندم و دادم دستش... بعد داد دست خودم و بلند بلند شماره را گفت و من یادداشت کردم... تماسش که تمام شد گفت: تو کجا اینجا کجا؟ گفتم: من که همین جا بودم شما رفته بودید...

آن روز گذشت 25 مهرهای مختلفی آمد با دردها و شادیهای مختلف...

25 مهر 86 یادم است تصمیم قطعی گرفته بودم که انصراف بدم از دانشگاه و او به من خندید و چشم دوخت به گل بزرگی که برای یکسال بودن خردمندانه اش در زندگی ام برایش خریده بودم...

25 مهر 87 یادم است با گل بزرگم با دنیایی غم پیشش رفته بودم...گفت گلت زیباست ولی گلت هم مثل خودت غمگینه...

25 مهر 88 یادم است در اضطرابی شدید او مرا دید، ده روز از دفاع پایان نامه ای گذشته بود که خودم هم نفهمیدم چگونه نوشتمش... پایان نامه ای که فقط نگاه های او بود که آرامم میکرد و سستم نمیکرد از ادامه اش... حتی وقتی که نمره ام را اعلام میکردند باز هم نگاه او لبخندی بزرگ بر لبم نشاند که شبیه کوه محکم است، صبور است ...این بار خودم با دنیای آرامتری با چند شاخه گل آفتابگردان به دیدارش رفتم... آرام بودم این بیش از هرچیز دیگر در وجودم دیده میشد...

25 مهر 89 یادم است با دسته گلی از لیلیوم نارنجی به دیدارش رفتم... با نیش باز ... با فکری که فقط به دنبال ادامه زندگی اش به بهترین نحو ممکن بود نه درست کردن یک زندگی خارق العاده... 

25 مهر 90 آمده است و من قرار نیست ببینمش ... همین که سالم است... همین که خوب است... همین که هنوز گاهی میتوانم راحت پای تلفن اشک بریزم و تعریف کنم و او گوش کند... همین که او هنوز قبل از اینکه حال من را بپرسد از مامان میپرسد... همین که هنوز در اوج خستگی ساعت 9 شبش با من حرف میزند، میخندد... و در آخر همین که هست کافیه...

به همه گفتم که اندازه یکی از اعضای خانواده ام دوستش دارم چون مسیر زندگی من را چنان پیچاند که امروز چیزی هستم که هستم حتی اگر ناچیزترین باشم روی زمین... از سال 82 تا امروز...از وقتی بچه بودم تا حالا که موهای سفیدم بیشتر میشود... من همیشه کاستی بودم و او به اندازه یک سوزن برای من کم نگذاشت... چیزی نمیتوانم برایش انجام دهم جز آرزوی عمر طولانی و پربرکت که جزو پنج آرزوی شخصی خودم است... او استاد من است... او مایه شعور و شور من است...

***

* پست بعدی ام را سه شنبه شب مینویسم... اسمش را میخواهم بگذارم «از سبزه میدان تا سعادت آباد!»... اگر کسی حدس زد یعنی چی من جایزه میدم به نزدیکترین حدس ممکن!... البته سرکار خانم س- رشیدی نمیتوانند شرکت کنند! چون من هپی نیستم( البته دلیل اصلی اینه که ایشون در سه سوت میتونن حدس بزنن چون خودشون بخشی از ماجرای این پست هستند)... شبیه نام این پست هم هست میدانم ولی تنها راهنمایی اینه که هییییییچ ربطی به این پست نداره...حالا دیگه ببینم چی کار میکنید دیگه...یه راهنمایی دیگه هم اینکه پست انشاءالله مصور خواهد بود... البته به کل پست با انشاءالله اینا همراه است!!!نیشخند

*یادتونه فقط دو پست قبل بود که بهتون گفتم اگر بدونید می میرید پست آخرتون چی مینویسید...یادتونه گفتم وقتی مطلب آخر وبلاگ یکی رو میخونید یه حسی توی آدم ایجاد میشه... حالا فقط دو پست گذشته و یه بلاگری که همیشه میخندیده به دریا پیوسته... نمیشناختمش... فقط به خاطر اون پست خودم دلم میخواد اول براش یه فاتحه بخونید و بعد ... گل شمعدونی



دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ توسط  الی