وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
از سبزه میدان تا سعادت آباد!

 

 

 چنانکه تذکره نویسان در تاریخ زندگی چشم آبی(گیر ندهید منظور همان روسری آبی است) بالا ثبت کرده اند او در خوشی و ناخوشی ها دوست دارد سفری برود به دل بازار و تاریخ!

اینگونه بود که دو خانم ابروکمون امروز دست در دست هم از پله های متروی پانزده خرداد بالا رفتند در حالی که سرشان مملو از بوی مسئله شماره 1 گربه بود که از پیراهن آقای جلویی ساطع میشد در بینیشان! هر آینه سعی در بالا رفتن تندتر از پله ها داشتند ولی شلوغی جمع مانع بود! بالاخره بعد از کلی ممانعت به نور و فضای باز رسیدند و از ته دل چنان بو کشیدند که یک آن چهره هر دو دگرگون و بنفش رنگ شد! این بار این بویی شبیه گوسفند تلف شده بود که مشامشان را نوازش داد! ... البت بعد از مدتی متوجه شدند این نه بوی گوسفند تلف شده بل بوی مسئله شماره 2 اسب است که هر آن بر سطح زمین می ریزد. کدام اسب؟ اسبهایی که مسیر خیابان ناصر خسرو تا سر متروی پانزده خرداد را طی میکنند تا حضورشان تاکیدی بیشتر باشد بر سفر به دل تاریخ!

خلاصه بعد از عادت مشام هر دو به این بو، مسیر طی میشد و طی میشد تا به نخستین نشانه های وجود آلو بخارا نائل شدند! حالا این آلو این وسط چه کاره بود زیاد معلوم نیست... هردو دختر خانم تلفن به دست طوریکه آن طرف تلفن مادرهای گرامیشان حضوری پر رنگ داشتند سعی در خرید آنچه مورد نیاز مادران بود و نبود داشتند...به نحوی که دو سه کیسه پر خرید کردند، از چوب لباسی روسری تا خود روسری، از رومیزی تا شلوار و خیلی چیزهای دیگر که واقعا در این ساعت شب یارای گفتن نیست...

همینطور میرفتند که جلوی یک کوچه که به اندازه یکنفر بیش نبود ایستادند...چند لحظه کوچه را نگاه کردند چند لحظه مرد مغازه داری که سر کوچه مغازه داشت! چشم آبی با حالتی پژمرده و سوزناک به مرد گفت: آقا! من میخوام اسباب بازی بخرم! اینجا جایی هست که کسی مرا یاری کند! مرد گفت: برو ته کوچه! خلاصه دست در دست هم که نمیشد ولی پشت به پشت هم رفتند داخل کوچه ...

و به انتها نرسیده بودند که دیدند مکانی است هورا شده پر از اسباب بازی! خودشان ذوق مرگ شده بودند ناجور اصلا...بالاخره بعد از کلی کنکاش برای رها خانم یک ساله که به تازگی پای تلفن میگوید: ائو دلام(الو سلام) عروسکی خریدند که ابتدا باید دست راستش را فشار دهی صدا ضبط کند و بعد دست چپش را بزنی تا پخش کند. خلاصه کولاک اصلا! این را خریدند تا رها هی صدایش را ضبط کند تا زودتر به حرف کامل بیافتد و مادرش را بیش از این جز بلا ندهد قرتی خانم!

 

بعد از مدتی گشت و گذار و طی مسیری صاف! یکی از ابروکمونها گفت اسپری میخواهد! و آن یکی ابروکمون چشم آبی که اینجا را پاتوقی بی مانند می بیند پیشنهادی نیک داد! اینکه بروند سری هم به کوچه مروی جانش بیندازند تا از آنجا اسپری را ابتیاع کنند! اما با توجه به مسیر صاف بدون انحرافشان کوچه و موچه را کلا طی طریق کرده بودند...

در اینجا بود که خانم چشم عسلی گفت وایسا اینجا مشمایی بخرم برای داخل کشوهام! آن یکی هم ایستاد با مرد مهربانی سر صحبت باز کرد و داغ دل تازه کرد که کوچه مروی را رد کرده ام و او گفت: مغازه آقای میرطاهری را ببین آن ور خیابان... ناگاه به صورتی اسلوموشون چشم آبی رو کرد به آن سوی خیابان در حالی که بادی وزان بود و خارهای مغیلان از این سو به آن سو دوان، مغازه آقای میرطاهری را دید! گفت از آن کوچه بروید بروید کوچه پیچید شما هم بپیچید تا برسید به کوچه مروی! خلاصه مشماها خریداری شد و راه به سوی کوچه آقای میرطاهری کردند که بعدا فهمیدم این همان «کوچه همایون» است... خلاصه کوچه پیچید آنها پیچیدند از در چوبی بگیر تا مسجد قدیمی دیدند! از کوچه های باریک آشتی کنانی که میانش جوی آبی روان است...

ناگاه سر در بازارچه مروی پیدا شد... القصه وارد بازارچه شدند و هی ذوق کردند و هی «هی» کشیدند و اینها! تا اسپری ها هم خریداری شد و حتی چندین کالا از جمله دو عدد آبنبات چوبی برای «سعادت آباد»...

ساعت را نگاه کردند و دیدند اوه اوه از برنامه ناجور عقب مانده اند! دوان به سمت و سوی چراغ بازار تهران یعنی رستوران مسلم رفتند!... اما در راه باز مغازه ها چشمک زدند و باز خرید و این بار کاکتوسهایی که حالا شده عزیز دل مادر!... خوب میگذریم... جانم برای شما بگوید وارد رستوران که شدند مادر بچه اش را نمیشناخت همچون روز قیامت ! شلوغ! ملوغ! ...چنان که در عکس می بینید...برای بینی این آقای سمت چپ تصویر به شدت نگرانم کلا بینی را با حرکتی که در زیر مشاهد میکنید به فنا داده اند! ...

بگذریم! فیش ها را تهیه کردند و نشستند به انتظار که بعد از حدود سی ثانیه با چنین تصویری روبرو شدند:

 غذا به بدن زده و نزده - البته با سرعتی لاکپشتی - گفتند برویم که باید به سوی سعادت آباد گام برداریم! ... بالاخره آلوی معهود خریداری شد و البته زرشکی این بین فراموش شد تا دوباره گام به دخمه هارون الرشید(مترو) گذاشتند و با کمی جهش خط به چهارراه ولیعصر قدم نهادند که دیدند اوه اوه! ملت جمعند! لحظه اول گفتند به قطع دعوایی رخ داده که بعد متوجه شدند خیر خوشی مردم اوردوز فرموده است! یک نفر ایستاده بود با این آبمیوه گیریهای دستی لیمو شیرین آب میگرفت تا آبمیوه گیری را به مردم بیندازد جماعت عظیمی ایستاده بودند تا ببینند آب لیمو دقیقا از چه نقطه ای و به چه شیوه ای ساطع میشود... اینچنین است برادر حال مردم شهر من!

خلاصه مسیر چهارراه ولیعصر را چلو کباب خورده طی فرمودند تا رسیدند به خیابان شهید گرانقدر طالقانی عزیز، و بعد به صورت تینگیلی پیچیدند به سمت سینمای دوران طلایی جوانیهای خانم چشم آبی، سینما فلسطین...خسته و کوفته و به دنبال جایی برای نشستن قدم به دروازه سینما نهادند! به آقای دم دری گفتند: آقا سعادت آباد اینجاست؟ گفت: نخیر! خیلی با اینجا فاصله داره! ... بله مطایبه نمودند و بعد با دست اشاره کردند بفرمایید... خلاصه الی آشنایان دانند که ایشان تعلق خاطری دارند به برادر هنرمند وطن خود حامد خان بهداد... اما چنان حال و اوضاع پایشان خراب بود که حتی یکی دوباری گویا کلام ناشایست هم از دهانشان خارج شد!

بالاخره بعد از مدتی استراحت مجدد چون چسفیلی( نگید پف فیل و ایناها!) متبلور شدند و راهی ثبت عکسی یادگاری با فیلم سعادت آباد گشتند!!! مجبور شدد عکسشان را روبروی دیدگان مطایبه گر مذکور بیاندازد و او هم نگاهی کرد پوزخندوار به عکسی که می انداختند! خودشان خوب میدانستند که عکسشان همچون مردمیست که چنان که دانی از ولایت پا به تهران میگذراند و به محض ورود برج آزادی در بغل یا پای در رکاب یک موتورسیکلت عکسی از خود در میکنند اما چه کس است که حالا بلاگر جماعت را درک کند...هیچ هیچ هیچ...

بالاخره بعد از کلی جنگولک بازی! سعادت آباد شروع شد و چه سعادت آبادی بود! همه شما عزیزان را بدون پورسانتی خداوند شاهد است رهسپار میکنم به دیدن این فیلم! که فیلمیست اصولی با داستانی پر چفت و بست و ریتمی تند انقدر که نفس به نفس فیلم را میبینید و وقتی تیتراژ فیلم به سوی آسمان رهسپار میشود شما هی به بغل دستیتان میگویید! نیم ساعت بیشتر نبود نه؟ و او به ساعتش نگاه میکند و میگوید: خیر یک ساعت و 40 دقیقه بود... خداوند دست نوازشش را بکشد بر سر آقای میری! ... و حامد بهداد که مثل همیشه فووووووووووووق العاده بود با آن حرفها و سوسن خانم خواندنش که هردو ابروکمون را به آسمانهای دور رهسپار کرد...دوستی حدس زده بود که با میخواهیم از بازار سکه بخریم که بر پای حامد بریزیم و این شایعات و حواشی! اما حتی نقلهای بیدمشکمان را که خریده بودیم بر پای او نخریدیم که میدانستیم بر کف سالن سینما جز جمع شدن حشرات سودی ندارد به همین دلیل به کف زدن دو انگشتی برای آنجناب اکتفا کردیم آن هم دوبار! یکبار موقع ظهور اسمش بر پرده و یکبار هنگام ظهور خودش بر پرده! اینچنین بود و خیلی هم خوب...

بگذریم که داستان ادامه داشت و سفری هم به انقلاب اسلامی کردند تا ماجرای کادویی را به سرانجام برسانند که خدا به این پاها توانی داد تا از دل تاریخ به انقلاب بروند ... همه چیز با رسیدن هر دو به خانه هایشان با دو سه کیسه بزرگ تمام شد و حالا دو دستی بر سر کوبانند که از فردا دوباره کار، دوباره زندگی، دوباره ...

این هم تصویری از کاکتوسهای خریداری شده توسط خانم چشم آبی در منزلشان... انقدر دوستش داره که نگران خودشه !!!!( جمله اخیر هم اهل حال دانند اقتباس شده از آهنگ خواهر شهره است)

 

                                                                                                              

 اینگونه بود که سفر سبزه میدان به سعادت آباد نیز به پایان رسید.

والسلام



سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ توسط  الی