وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نفس عمیق!

برای یه انسان خیلی سخته که رفتنه یه انسانه دیگه که از نزدیک دیدتش رو ببینه...

امروز به عنوان یه انسان روز تلخی بود برام... حالم خیلی بد بود... سرماخوردگی شدیدی داشتم و از دیروز لحظه به لحظه بدتر شدم... صبح حالم بدتر شد... طوریکه دوست داشتم زنگ بزنم و بگم که امروز نمیام سر کلاس... شب تا صبحش خواب بد از کلاس میدیم... جالب اینکه بچه های کلاسم در خواب اینهایی که هستند نبودند... ظهر وقتی وارد دانشگاه شدم متوجه حالت نامتعادل دانشگاه شدم... وقتی از در به سمت کلاسم رفتم یک آن چشم تو چشم یه عکس شدم... هفته پیش سر کلاس از من خواست بره بیرون... حالش خوب نبود... یه حسی... یه دردی... نمیدونم... یه نوع سرگشتگی... امروز وقتی رفتم دیدم عکسش روی دیواره و همه دور عکس جمع شدند... دیشب ساعت 12 شب از دنیا رفته بود... دختر بیست و چند ساله جوانی که خیلی شاداب نبود... لااقل در دو دفعه ای که سر کلاسم بود شاداب نبود... یه لحظه سردم شد... دستام لرزید... رفتم بالا پیش منشیمون نشستم... و بعد دوباره کلاس... بچه ها را بین راه دیدم که گریان بودن... دوستانش... همکلاسیها... باید اعتراف کنم نمیدونستم باید چه کنم... یعنی دلم نمیخواست حتی سرم رو بالا بگیرم تا چشم تو چشمشون بشم... بار اولی که سرم رو بالا گرفتم و نگاهی بهشون کردم ته دلم لرزید و با صدای گرفته و خش دار گفتم هرکی میخواد میتونه بره خونه... هیچ کدومشون پا نشدن تا من بعضی خانم ها رو به اسم صدا کردم... دلم میخواست سرم رو بذارم روی میز های های گریه کنم... دست خودم نبود... چهره اش یک لحظه از جلوی چشمم نمیرفت... و اون اسمی که توی اون دفتر لعنتی حضور و غیاب هی خودش رو نشون میداد... باید اعتراف کنم خودم رو باخته بودم ولی باید نشون میدادم من یه آدمی هستم که در هرحالی میتونم برم جلو... کلاس مثل همیشه توی دستم نبود... حالم خیلی بد بود... خیلی... هنوزم بده... وقتی از کلاس اومدم بیرون بچه ها کنار عکسش شمع و خرما گذاشته بودن و مثل همیشه من فرار کردم از دیدنش... بچه ها گفتن استاد...گفتم نگید... منم خسته ام... منم به همه بارها گفتم دلم رفتن میخواد... خوش به حالش که رفت اصلا... به هر علتی... به هردردی... وقتی از کلاس زدم بیرون باید تمرین میکردم که کلاس دومم گناه ندارن باید برگردم به یه حالت خوب حتی اگه فیلم بازی کردنه... ده بار به گوشی آقای دکتر زنگ زدم و خاموش بود و باز جلسه... دوست داشتم بهم بگه باید چی کار کنم در این لحظه... بعد که اونم خاموش بود چند تا نفس عمیق کشیدم... و گفتم خدایا به من قدرت بده تا بتونم فیلم بازی کنم که خوبم... که من خوبم... که من خوبم... وارد کلاسشون شدم با خنده ... و کلاس با لبخند من ادامه داشت و با شوخی هایی بیش از همیشه... وقتی از کلاس اومدم بیرون و خیابون جویبار رو پیاده اومدم پایین...گوله گوله اشکها میریخت پایین... من هفته پیش زنده دیدمش... هفته پیش ردیف اول چشم تو چشم من نشسته بود... چشمهاش بغض داشت... و باز چند نفس عمیق و باز گریه ... و باز بلند بلند گریه وسط خیابون جویبار  بی توجه به نگاه مردمی که هر آن برای گریه هایم داستانی میتراشیدند و با لبخند حتی رد میشدند... چه اهمیت دارد وقتی او و نگاهش تمام شدند... 



پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ توسط  الی