وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
آرامش با دیازپام

شب پشت میز خوابم برد. کتاب‌های شاهنامه جلوم باز بودند برای کار جدید. بوی عود ویژه‌ام تمام مغزم را پر کرده بود. با فندکم بازی می‌کردم که خوابم برد.‌ام پی تری در گوشم بود. می‌چرخید روی آهنگ‌ها. و ترکیبی از بوی عود و صدای رضا یزدانی، محسن چاوشی، شاهین نجفی و... در تمام سرم پیچ می‌زد.

یک نمای سینمایی تمام عیار ساخته شده بود برای یک آدم از دست رفته. شیشه آب معدنی...یک لیوان نصفه چای... چند بسته قرص، پماد تتراسایکلین که به تازگی روی زخم پام زده بود... زخمی که وقتی با کله اومدم روی زمین روی پام ایجاد شد... یه زخمی که نمی‌دونم چند وقت دیگه می‌گذره ازش تا خوب بشه... خرداد ۸۸ مبل افتاد روی پام و دو عدد دایره روی پام زخم شد... زخم سریع خوب شد ولی جاش تا همین چند ماه پیش مانده بود... دیشب یادش افتادم و هرچه دقت کردم دیدم نیست... محو شده... حالا یک زخم گندهٔ دیگه این بار روی قوزک پام... این زخم‌ها به من یادآوری می‌کنند... مدام یادآوری می‌کنند...

وقتی خوابیدم... وقتی توی خواب عمیق رفتم، بعد از مدتی خواب عزیز از دست رفته‌ای رو دیدم... ناز می‌کرد موهام رو... دست هاش بوی خوب می‌داد... بوش توی سرمه... شاید باورتون نشه که چند باری تمام سعی‌ام رو کرده بودم که خوابش رو ببینم و ندیده بودم... سرم رو گذاشتم روی سینه‌اش و‌های های گریه کردم... گفت چی شده... گفتم پام زخم شده، حالا به شدت می خاره مادر... وقتی شلوارم را زدم بالا تا قوزک پام رو ببینم دیدم زخمی وجود نداره... گفت عیب نداره دیگه داره خوب می‌شی... گفتم مادر، نگاه کن دکتر چقدر بهم قرص داده... گفتم مادر ببین چقدر کارهام عقب افتاده... گفتم مادر، مامان پاش درد می‌کنه... گفتم مادر، خسته‌ام... اشکهام رو پاک کردم و گفتم مادر، سیزده بدر همه پیش هم بودیم برای یکی دو ساعت با اینکه حالم خوب نبود... ما با دایی اینا... گفتم مادر، عکس انداختیم انقدر خندیدیم توی عکس... دایی توی یه عکس هم آروم نشست... ولی چه عکس‌های خوبی شده... گفتم می‌خوای ببینی؟ گفت آره دلم برای بچه هام تنگ شده... از بغلش دراومدم در لپ تاپم رو باز کردم... گفتم این منم، ببین چقدر بزرگ شدم... ببین چقدر پیر شدم... این مامانه، لاغر شده، غصه داره... بیشتر از غصه‌های خودش غصهٔ منو... این باباس، مثل همیشه هنوز هم پشت ماست... هنوز هم گاهی شب‌ها برای دخترکاش دلش تنگ می‌شه... این نغمه است... این بچه اشه... دیدیش؟ نه تو ندیدیش... این امیر پسر کوچیکه دایی که فکر کنم ۶ ماهه بود تو رفتی ببین برای خودش مردی شده... این دایی و زندایی ان... آره دایی هم پیر شده... چقدر توی این سال‌ها همه پیر شدن... اینم...

برگشتم نگاهش کنم دیدم نیست... چقدر دندون هام درد گرفته... انقدر که به هم فشار دادم همون درد چندین ماه قبل... از خواب نپریدم فقط آروم چشم هام رو باز کردم... فندکم محکم توی دستم بود... عود کامل خاکستر شده بود... چراغ رو خاموش کردم و مثل شکل یه جنین خوابیدم توی تختم و به خودم پیچیدم...

۱۲ فروردین رفت... ۱۳ فروردین جای سیزده به در رفتیم به بدرقه‌اش تا خانه ابدی‌اش... قرص‌های پخش شده‌اش روی زمین که دستش نرسیده بود را مامان دانه دانه از کف آشپزخانه با اشک جمع کرد... جانمازش پهن بود وسط خانه... نماز صبح، چند ساعت به روضه... سکته و دست‌هایی که به قرص نرسید... مادر راحت شد و ما و غمی که هیچ وقت سبک نشد... کاش الان بود تا شب‌هایی می‌رفتم پیشش... کاش بود تا خودم می‌بردمش مشهد هر وقت می‌خواست... کاش بود با هم با اتوبوس که دوست داشت می‌رفتیم امامزاده صالح و بعدش با هم کباب می‌خوردیم... کاش بود تا ۵ نوه‌اش دورش می‌چرخیدند... خیلی زود رفت... وقتی نوه‌هایش کوچک بودند... شاید آخرین عضو خانواده ما بود که با توکل و اعتقادی همه جانبه زندگی می‌کرد... کم کم اعتقاد‌هایمان رنگش عوض شد... آرامبخش ما شد دیازپام... اصلا خوب شد رفت تا دنیای تنهایی ۵ نوه‌اش را ندید که با وجود قهقهه‌هایی که وقتی با هم هستند می‌زنند پیله‌هایشان روز به روز ضخیم‌تر می‌شود... خوب شد که آخرین خاطره‌اش خانهٔ خدایی بود که رفت و دید و بعد‌ها هر بار که می‌دیدید توی تلویزیون اشک می‌ریخت...

این تنها دلیلی بود که می‌تونست من رو وادار کنه وبلاگی که خبر تعطیلیش رو به چند نفر دادم دوباره به روز کنم...روزهای خوب میاد...روزهای اوج من...به این امید زنده ام...قصدم ناراحت کردن شما نبود...

نظرات این پست بسته است.



دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط  الی