وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
به خاطر یک مشت در دهن!

جونم براتون بگه امشب مثل هرشب سری به صفحهٔ فیس بوکم زدم... جاتون خالی هر روز تعدادی درخواست دوستی دارم از گروهی از عناصر ذکور و جالب آنکه کمتر نیروی مؤنثی به جز آشناهای جدی‌تر من را آدم حساب می‌کنند... این اتفاق کم و بیش در گودر هم می‌افتد... حالا دوست دارم بدانم اگر مثلاً اسمم قنبر بود و یک سیبیل داشتم از اینجا تا آنجا آیا مؤنثین عزیز من را تحویل می‌گرفتند یا نه؟! به نظر شما چرا بعضی از ما از هر محیطی برای دوست پسر یابی و دوست دختر یابی استفاده می‌کنیم! بازم دم اون مردهایی گرم که راست و حسینی توی پروفایلشون نوشتن علاقه‌مند به زنان!! تکلیفت باهاشون روشنه...

 

 

خلاصه هر روز که می‌روم به سوی این دعوت‌ها! معمولا رد دعوت می‌کنم چون گروهی بدجور مجهول الهویه می‌زنند و البته گروهی را هم می‌پذیرم... از حق نگذریم در این بین دوستان قدیمی زیادی یافتیدم... دوستان دانشگاه اول، دوستان فعلی دانشگاه دوم، دوستان دبیرستان که به شدت تغییر کردند و اگه شما بشناسیدشون من هم می‌شناسم. خودشون می‌گن با تو همکلاس بودیم دیگه الله اعلم... بعضی رو به اسم یادم هست ولی قیافه هاشون این شکلی نبود... یادمه اکثرا یا دماغ هاشون عقابی بود یا کوفته... ابرو داشتن تا روی چشم... لوازم آرایش هم که ‌‌نهایت کرم مصرف می‌کردن اون موقع! ولی الان!!! همه هم از دم عکس‌های فشن در حد آتلیه‌ای از اینا که نصف مو‌ها روی هواست...البته من اصلا مخالف این قضیه نیستم ها!!! در این بین با فامیل هم که آشنا بودیم ولی به ناچار مجبوریم آشناتر شویم...رد دعوت هم کنیم خوب ضایع است...یعنی با فامیل کلا طوری در فیس بوک برخورد داریم که انگار نه انگار!!!

      

حالا روضه‌ای که می‌خوام براتون بخونم ربطی به این ماجرا نداره... ماجرا جای دیگه است... امشب رفتم دیدم به به آقایی خوش چهره، قد بلند، باکلاس از من تقاضای دوستی کرده به علاوه پیام خصوصی... خب از این اتفاقات هم زیاد می‌افته طرف شماره‌اش رو هم ضمیمه می‌کنه تازه... ولی خب رفتم ببینم این چی نوشته اینجور نوشته بود:

 «سلام خانم...، منو به یاد دارید؟ یاسوج. دانشجو بودم. من شماره موبایل شما را سیو داشتم اسمتون یادم بود. خوشحال شدم اینجا پیدایتان کردم. ممنون می‌شوم من را به عنوان دوستتان بپذیرید»

حالا من فکر فکر... خدایا! یاسوج طرف دانشجو بوده، خب به من چه؟! بعد این چه جوری شماره موبایل من رو داشته؟ خدایا دیگه کسی هم پیدا می‌شه شمارهٔ من رو نداشته باشه؟ بعد که کمی به چهره‌اش نگاه کردم چیزی مثل پتک فرود آمد بر سرم! عین این آدم‌هایی که توی فیلم‌ها فراموشی دارن بعد یهو همه چیز به ذهنشون میاد، همه چیز به ذهنم اومد.

سالیان دور، جاتون خالی با یکی از دوستان فیلمسازم - البته در حوزه فیلم کوتاه - برای تصویربرداری فیلمش با اتوبوس راهی یاسوج شده بودیم. ساعت حدود ۱۱ یا ۱۲ شب بود ولی ما که خواب نداشتیم نشسته بودیم به وراجی و خنده‌های ریز ریز... حالا چراغ اتوبوس هم خاموش... بعد داشتیم برای هم خاطرات جذاب تعریف می‌کردیم از نوع خانمانه!!! یعنی از اون سبک که خانم‌ها دوست دارند... متوجه زمان و مکان کلا نبودیم... کمی که گذشت ساعت پسر جلویی توجه‌مان را جلب کرد که ما حدود ۵ الی ۶ ساعتی هست که داریم حرف می‌زنیم... پیرمردی هم کنار پسر نشسته بود. البته قبلش متوجه شده بودیم که پسر از سر فضولی، تنهایی یا هرچیز دیگه بدجور در کف صحبت‌های ماست... ما هم حرف را پیچوندیم به سمت فیلم... کمی که صحبت کردیم دیدیم پسر مربوطه برگشته و زل زده توی چشم‌های ما! حالا این دوستم هم می‌گه من تو کیفم ناخن گیر دارم‌ها!... من پقی زدم زیر خنده که واقعا الان این چه حرفی بود زدی؟ ناخن گیر واقعا به چه درد ما می‌خوره! خلاصه پسره برگشت بعد از کمی نگاه کردن گفت: فیلمسازید؟ منم کلا عین انسانی که هیچ چیز نشنیده بیرون را نگاه کردم و دوستم هم گفت فیلم کوتاه می‌سازم... خلاصه کم کم دیدیم شروع کرد به تحلیل سینما... نصفه‌های راه کاملا از روی صندلی جلویی تا نیمه خودش را انداخته بود عقب تا با ما صحبت کند.... پیرمرد کنار دستی در خواب نازی بود و هر از چند گاهی هم استغفرالله می‌گفت... پسره ‌‌نهایت کلاس رو برای ما پیاده کرد و هی از خودش تعریف کرد که توی ارشاد و نیروی انتظامی و کجا و کجا آشنا داره... خلاصه منم به دوستم زدم و گفتم اگه راست بگه به دردمون می‌خوره... بنابراین گفتم می‌شه شمارهٔ شما را داشته باشیم در صورت بروز مشکل تماس بگیریم اونم از خدا خواسته شماره داد و البته شماره گرفت! شمارهٔ منم دیگه از قضیه خصوصی گذشته... شماره رو دادیم... آقا این بندهٔ خدا خرکیف شماره و سیو و این حرف‌ها بود که ناگهان پیرمرد کنار دستیش با دست‌های کار کردهٔ پینه بسته یه دونه زد روی سینهٔ پسره یه دونه هم مشت زد تو دهن بدبخت!!! که خفه شو بگیر بخواب نمی‌بینی خوابم! دختربازیت گرفته!! بعد من و دوستم چون واقعا آدم‌های بی‌جنبه‌ای هستیم نتونستیم جلوی خنده مون رو بگیریم و ولو شدیم روی صندلی... و از اون جالب‌تر عکس العمل پسره بود که بدون اینکه به پیرمرده چیزی بگه در حالیکه گوش هاش از عصبانیت یا نمی‌دونم خجالت سرخ شده بود سرش رو تکیه داد به شیشه اتوبوس و خوابید و دیگه ما رو نگاه نکرد...

ما انسان‌های خیلی بدی هستیم چون تا پایان سفر این تصویر را برای هم تعریف می‌کردیم و ریسه می‌رفتیم... لازم نشد باهاش تماسی بگیریم... باید بگم بعد از اون جریان هیچ وقت تو ذهنم نبود اونم بعد این همه سال!!! ولی خب شمارهٔ من همیشه کار دستم می‌ده... فک کن!!! این پسره چه جوری این شماره رو سیو نگه داشته و چه جوری تونسته منو توی فیس بوک پیدا کنه!!!

امان از دست این فیس بوک که هر چند وقت یه بار یه لرزه تو جون لامصب ما میندازه... کلا از پدیده هاییست که دوستان جامعه‌شناس و این کاره و اینا باید تحلیلش کنن!

 

دیشب مطلبی نوشتم که شاید بیشتر از یک ساعت روی صفحهٔ وبلاگ نموند و خیلی غمگین بود... دوباره می‌گذارمش... ولی با این یکی پست شاید یه کم خوشمزه ترش کردم که بتونید موقع خوردن آب دهنتون رو قورت بدید... دیگه ببخشید که زندگی من با غم عجین شده... این روز‌ها خانه بودم... دو سه باری هم به وبلاگ سر زدم فقط کاری دستم است و در حال داستان نگاری هستم از شاهنامه فردوسی و دوم اینکه کمی هم این وسط مریض بودم... الان خوبم... چاکر و مخلصتان در خدمتتان هستم... البته اگر پست پیش اتفاق نمی‌افتاد بی‌دلیل به این زودی‌ها قصد نوشتن نداشتم...و واقعا وبلاگ در حالت تعطیلی بود...

یه سؤال از خدمت دوستان هم دارم. به نظرتون خیلی از ماها یه هفته دیگه کنکور نداریم؟ هدف خاصی از این پرسش ندارم ها! همینجوری خواستم حس آرامشتون رو بگیرم و دپرستون کنم...هرچند که من خودم کاملا نسبت به این پدیده خنثی هستم و دارم فکر میکنم برنامه بریزیم اگه حوزه امتحانیمون یه جا بود فاصله امتحان صبح تا عصر رو یه کاری کنیم حوصله مون سر نره! نه؟



سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط  الی