وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
در به در جاودانگی...

یه جمعه غمگین لعنتی گذشت که همش چشمهام اشکی بود، همش بغض داشتم! همش حس میکردم گلوم درد میکنه از بس که بغضم رو میخورم و نمیذارم بریزه پایین! دلم گرفته... یه طور عجیبی...انقدر عجیب که فکر میکنم دیگه هیچ وقت حالم خوب نمیشه...هیچ وقت خوشحال نمیشم... بدبختیم هم اینه که نمیتونم واضح توضیح بدم دقیقا مشکلم چیه! حتی برای خودم!... دلم یه خوشحالی میخواد...یه خوشحالی پایدار که دلم رو بهش خوش کنم...که هر وقت دلم گرفت پناه ببرم به اون خوشحالی... دلم میخواد بشینم روی یه نیمکت توی یه پارک...فرو برم توی نیمکت... موهام رو رها کنم توی هوا و شالگردنی که مامانم بافته دورم گردنم باشه ... سردم بشه...هرچند دقیقه یه بار ها کنم و بخار بدم از دهنم بیرون و مثل بچگیهام ادای سیگارکشیدنهای بابام رو دربیارم...هرازگاهی نگاه کنم به عابرهایی که به نظر همه شادند و نیستند... و کسی که نمیشناسمش و قرار نیست بیشتر بشناسمش کنارم بشینه ...چشمهام رو ببندم... برام شعر بخونه...شمس بخونه... تبریزی... لنگرودی... و من فقط عاشق کلماتی بشم که از صداش میشنوم... و پر از حس خوب بشم از هاهایی که از دهنش میاد بیرون...و یادم بره که چقدر درد دارم این روزها... 

لینک دانلود

 این لینک را حتما ببینید 



شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ توسط  الی