وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
لایه های پنهان من در چهارشنبه عزیز!

بخش اول:

بهش گفتم که وقتی میبینمش تا چند روز هوایی میشم برای دیدنش... فکر میکنم، نفس عمیق میکشم، دوباره فکر میکنم، دوباره نفس عمیق میکشم و بعد سعی میکنم به یه چیز دیگه فکر کنم تا یادم بره... تا حالا چند بار به خودم گفتم این بار وقتی ببینمش بهش میگم! همه چیزهایی که باید بگم و اونم میدونم که منتظر شنیدنشه... یا شاید تند تند حرف نزدم از این ور و اون ور و گذاشتم اون بگه... که هی نپرسه خودت چطوری و وسطش یادش بره که نباید به من بگه عزیزم! نباید به من بگه!

یه چیزهایی هست که تا میخوام به زبونشون بیارم اشک توی چشمهام جمع میشه یه عالمه فیلم از جلوی چشمهام رد میشه... و او که .. میدونم تا حالا ده بار این اتفاق افتاده و عین ده بار میگه: دیوونه !!! ...یه دیووونه عمیق و کشدار! ... مدتهاست زیاد توی چشمهای هم نگاه نمیکنیم...چشمهامون با هم حرف میزنه! و انگار که دستمون رو بگیریم جلوش که بسه!! ادامه اش نده...

دوتا آدم گاهی توی شرایطی هستن که نمیشه...که نمیشه...که نمیشه حرفهایی رو بزنن ...چیزهایی رو بگن که توی قلبشونه...حتی اگر فقط بگن و بعد برای همیشه تموم بشه...نمیگن چون میترسن تموم بشه... نگه داشتن و صبره خیلی قشنگ تر از گفتن و تموم شدنه است... 

فکر کنید یه روزی یه حادثه تموم بشه بدون اینکه درست و حسابی شروع شده باشه... فکر کنید یه روز یه اتفاق تموم بشه بدون اینکه گرماش تا ته دلت نشسته باشه... دست و چشم و صدا و هزار کوفت و زهرمار دیگه بین دو تا آدم به یه هدف بره ولی زبونشون نه! خیلی خنده داره ...شایدم گریه دار!...آره به حتم برای ما گریه داره... 

اینکه میگم سخته فهمیدنشه...سخته جنسشه...سخته...لامصب بدجوری سخته... ولی این خدایی که اون بالاست دلش میخواد همه جوره تو وجود بعضی بنده هاش بذاره...توی وجود ما هم همه جوره گذاشته اینم روش...

خدا، لیاقت عاشقی رو به هرکسی نداده...اینکه بتونن عاشق بشن...بتونن دوست داشته باشن...دوست داشته بشن... هرچیزی لیاقت میخواد... و من اگر از هر طرف بدبخت باشم از همین حیث چقـــــدر خوشبختم ... 

***

بخش دوم:

امروز یکی از بچه های کلاس برام یه کادوی ارزشمند آورده... یه مجموعه نرم افزار ادب پارسی... راستش بعضی ها رو یه جور دیگه دوست دارم  یعنی پارتی بازی روحی جدی! ... اصلا دلم میخواد برم پیششون بشینم بگم من دوست دارم کل ادبیات رو با شما یه دور بخونم...به عشق شما بخونم...یکیش هم همین خانمه! من با آدمهایی که دوست دارم یه پیوند روحی ناخواسته حتی ایجاد میکنم...این خانم تقریبا هم سن و سال مامان منه و بچه هاش هم سن و سال منن! یه جور عجیبی دوستش دارم...انگار یه روزی یه جایی دیده بودمش و حالا دوباره اومده و اومده و رسیده به کلاس من!!! البته فکر نکنید این علاقه روی مثلا یه چیز مسخره به نام نمره میتونه تاثیر بذاره روی من!!! نه از اون جهت کلا من آدم محکمی هستم که هیچ میخی درون سنگم فرو نمیرود! اما خواستم به شما هم بگم...یه روزی یه جایی این خانم رو انگار داشتم کنارم... و پر از انرژی مثبتم از حضورش...نمیدونم اینجا رو میخونه یا نه! نمیدونم به دستش میرسه یا نه ولی حس میکنم میگیره این حسم رو درون وجودش...این خطها رو برای مریم خانم عزیزم نوشتم...

***

بخش سوم:

یکی از شاگردهای من که باید درش بیشتر کنجکاوی کنم حس میکنم دچار چالشهای عصبی خاصیه! ... بچه ها هم خیلی هواش رو دارن و این برام یه حس خوب میاره...این حس عشق ورزی به آدمهای دور و اطراف... من دانشگاه شهید بهشتی درس خوندم... حد ارتباط بچه های کلاسمون در اندازه ای بود که اگر یکی از ساختمان پرت میشد پایین بقیه به این شکل شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے از کنار جسدش رد میشدن ... ولی این بچه ها که دمشون گرم به یاری خداوند خیلی خوب هوای همدیگر رو دارن... اما حادثه امروز...

من بچه ها رو تا جایی که دستم باز باشه سر کلاس جز نمیدم! یعنی سعی میکنم کلاس براشون خیلی خشک نباشه! باهاشون انواع قالبهای شعر رو کار کردم! به شکلی که تا یه شعر رو یه جایی دیدن بتونن تشخیص بدن این چیه! چون میدونستم در اینجور مواقع بیشتر از همه چیز تقلب است که نقش بازی می کند با یک ترفند ازشون خواستم گروهی امتحان بدن! باید بهتون بگم نتیجه خیلی خیلی عالی بود... اغلب بچه ها حالا خودشون قبل از اینکه یه شعری رو شروع کنیم میگن قالب شعر چیه! امروز کلاس رو بچه ها گردوندند! خودشون شعر رو خوندند، خودشون معنی کردند و من فقط سر تکون دادم و احیانا چند کلمه ای گفتم! فکرم نکنید متون راحتی رو تونستند باهاش این کار رو بکنند خیر! بچه هایی که از روی شعرها جلسه اول خیلی سخت میخوندند حالا امروز برای من ناصر خسرو و نظامی و خاقانی خوندند و معنی کردند...به هرحال قرار بود هرگروهی نمراتش خوب شد یه جایزه از من بگیره! تصورم این نبود که خیلیهاشون خوب باشند ولی اینطور شد! برای همین مستقیم رفتم انتشارات امیرکبیر و براشون 16 جلد از شاهکارهای ادبیات فارسی که جزوه های کوچکی هم هست خریدم و امروز بهشون دادم...صفحه اول براشون نوشتم! ازشون تشکر کردم! و زیرش نوشتم: یادگار کلاس ادبیات فارسی...

این شاگردم که گفتم وقتی خوند یه مرتبه زد زیر گریه...بلند بلند... من باید کنترل احساس کنم سر کلاسم... برای همین نمیتونم کار خاصی انجام بدم ولی باید بگم خیلی دلم میخواد برم بشینم باهاش عمیق صحبت کنم... 

***

بخش چهارم:

یه شخصیت دعوایی عجیبی درم هست که معمولا به صورت پنهان حتی دست بزن هم داره... یعنی زیاد به فعل نمیرسه این بخشش، بالقوه است همیشه... دو جلسه گذشته به صورت متناوب سر یک شخص خاص جیغ زدم ... مینویسم جیغ تو بخوان غرش و کوبش!!! ولی جواب نداد!!! هیچی نگفت نشست سر جاش!!!... عادت دارم خودم رو ری استارت کنم و سعی کنم فراموش کنم...امروز یکی از موجودات مسخره کلاسم که قطعا مرد هم بود نیم ساعت به پایان کلاس خندان و خوش و دست جنبان آمد سر کلاس و من هم درس را قطع کردم و پرتش کردم از کلاس بیرون!!! کاملا نیروی بالقوه ام دو پله مانده بود به فعل برسد...زدمش خودش نفهمید! از آدمهایی که جواب میدهند بدم می آید!!! به همین طریق ادامه دهد چنان فعلی از خودم نشان میدهم که یادش برود مهربانی و لطافت و خنده فقط روی ظاهری شخصیت ویرانگر من است... 

***

این چهار بخشی که نوشتم چهاربخشی بود که به علاوه بوی پیاز زن داخل مترو پنهان بود در امروز من...من هر روز پر از لایه های پنهانم وقتی که حتی صبح تا شب خوابیدم و به سقف زل زدم...



پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ توسط  الی