وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
افسانه های محلی!

هفته پیش، عروسی برادر سوم سمی بود! من و خواهرم هم دعوت بودیم! جاتون خالی آرا ویرا کرده راهی محل عروسی شدیم. از در که وارد شدیم حیاط بزرگی دیدیم که به حالت شیب دار بود! ابتدا گمان کردیم به سمت پارکینگ میرود که دیدیم نه! پارکینگی درکار نیست مدل حیاط همینطور است. وقتی جلوتر رفتیم پرده ای بزرگ بر سر در سالنی نصب شده بود پرده را کنار زدیم که محل استقرار بانوان عزیز بود! راستش چون مردی همراه ما نبود زیاد دنبال محل استقرار آقایون نبودیم! خلاصه به محض ورود سمیه آمد و بعد از کلی حال و احوال من و سمیه دست انداختیم گردن هم و نشستیم. اما مامان سمی بنده خدا یه جورایی غم پنهان داشت! کشیدیم یواشکی یه گوشه البته همونطور که به علت علاقه مفرط دست در گردن همدیگر داشتیم با سمیه دوتایی گفتیم چی شده؟ گفت: خیلی خدا وکیلی این عروس اذیتم کرده... یه جوری گفت که من واقعا درک کردم که بنده خدا اذیت شده! دختر تا میتوانسته بر گردن داماد هزینه انداخته بود! نه هزینه عادی! نه! هزینه های سرسام آور!!! یه جورایی غیر قابل درک! مثلا برای آرایشگاه فقط یک میلیون و خرده ای هزینه کرده بود! یا برای لباسش هم چندین میلیون خرج کرده بود! یه طورایی هزینه های اسرافی بیخود!!! تازه  خانواده اش از دماغ فیل افتاده بودن! با هیچ کس سلام و احوال پرسی نمیکردن درست شبیه سربازهای شطرنج در مسیر مستقیم حرکت میکردند! راستی گفتم دماغ! بهتره از دماغ خانواده عروس بگم!

دماغهاشون همگی ترکیب خاصی از دماغ عقابی و خرطومی بود! یعنی در عین خرطومی بودن عقابی هم بود! 

من که عروس را ندیده بودم رو به سمیه که دست در گردنش داشتم گفتم: عروس چه شکلیه؟ گفت: همین شبیه خواهرهاش! به شکل بچه گربه ها خواهر داشت عروس! همه هم شبیه هم با موهای منگولی و دماغ عقامی(عقابی + خرطومی) ... از دم هم صورتشون به شکل دختران ترشیده سابق!!! یه خروار مو و ابرو داشت! گفتم سابق چون جدیدترها ماشالله پنجه آفتاب هستند... خلاصه همینطور که دستم گردن سمیه بود بهش گفتم یه وقت ناراحت نشی ها! اما داداشت خیلی بد سلیقه است! گفت: میدونم اما بی خیال!!!

خلاصه اعلام کردند که عروس داره میاد من و سمیه هم به همون شکل دست در گردن یکدیگر رفتیم سمت عروس...مادر داماد هم که میشود مادر سمیه با ظرفی بسیار زیبا از اسپند جلوی ما ایستاد! یه اشک شوقی توی چشماش بود!!! با وجود خانواده شطرنجی عروس! بعد همینطور که ایستاده بودیم خواهر من اومد کنار دست ما روی زمین نشست! بعد من همینطور که لپم رو به لپ سمیه فشار داده بودم(تریپ لاله و لادن) از بغل چشم به خواهرم نگاه کردم و گفتم: دِ پاشو از روی زمین زشته!!! گفت: نه! الا و بلا من میخوام اینجا بشینم! آخه این عروس با این قیافه ارزش داره! حیف داداش سمیه! گفتم: بابا حالا ما که ندیدیمش! شاید خوب باشه! گفت: نه! عروسی که میره دو میلیون پول آرایشگاه میده اونم توی این وضعیت اقتصادی یعنی فکر شوهرش نیست من همینجا میشینم بلندم نمیشم تا آخر مراسم! 

بچه گربه ها در حیاط با موهای منگولی میرفتند و می آمدند! ما هم همونطور لپ به لپ ایستاده بودیم! خلاصه بالاخره دیدیم یک لبا س سفید دست در ست آقا داماد داره میاد! از اونجایی که چشمهای من و سمیه هر دو ضعیفه و خوب نمی بینیم دورها رو! همه چیز رو مات می دیدیم! در یک آن داماد از یه دری فرار کرد! تازه اینجا بود که فهمیدم مردانه اونطرفه! بعد عروس لحظه به لحظه به ما نزدیکتر  میشد! خدایا این چه چهره ای بود! صورت سبزه رو به سیاه! پر از موهای سیاه! پر از کک و مک و تمام آرایشش یک رژ صورتی رنگ بود که خودش زده بود!!!! همینطوری داشتیم نگاه میکردیم که گفتم: اِ! اینکه آرایش نداره اصلا؟ پول چی داده داماد پس! این دروغ گفته پول رو از داماد بگیره! این را نگفته بودم که دختره چشمانش را به منتها الیه سمت چپ که من قرار گرفته بودم چرخاند!!! و یه چشم غره عمیق به من رفت!

خواهرم هم که روی زمین نشسته بود دست به لباسش که یه پیراهن ساده سفید بود زد و گفت: ولی لباسش می ارزه همینقدر! گفتم: این می ارزه؟ اینکه یه لباس ساده است. مامان منم که خیاط نیست بلده بدوزه! گفت: نه! پیراهنهای خیابان روزولت همین شکلیه!

ادامه مطلب رو فراموش نکنید!


به نظرتون این واقعیت داشت یا نه؟! 

نه!

خوب معلومه نه! این یه خوابی بود که دیشب دیدم که با اندکی دست بردن در متن جریان نوشتم... سمیه اصلا سه تا برادر نداره دوتا برادر داره که امیدوارم هردوشون خوشبخت و سعادتمند بشوند! 

این خواب به نظرتون تعبیرش چیه؟

در ضمن اگر میخواهید ارتباطش دهید به شام شب باید بگویم یه کاسه کوچک سوپ ملایم خورده بودم بدون تکه ای نان حتی!!!

به نظرم یه درس عبرتی بود برای آینده من و سمی!!! که ما از این مسائل پیش پا افتاده عبرتی نمیگیرم! قهقهه

راستی اگر از این دست افسانه های محلی دوست دارید این پست من رو هم از دست ندهید!!!!



چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط  الی