وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
سیمای زنی در دوردست!

به اندازه وحشتناک غیر قابل توصیفی کار روی سرمه که با تصور هرکدومشون پشتم تیر میکشه... بدبختی ماجرا اینه که از دست هیچ کس هم کمکی برنمیاد! برخی از کارها مال منه! من میدونم باید چه کارشون کرد و بس!... بعضی از کارها هم به زور گردن منه! از لطف و مهربانی کسی که دیگه نمیخوام دوست خطابش کنم...جواب لطف و مهربانی را با مهربانی تمام داد!!! طوری که تا آخر عمر فراموشش کردم و الان اسمش هم به زور یادم میاد! اگه یه روز یکی بهم بگه فلانی! ممکنه یادم بیاد یه دختره بود که حالا دخترانی که بهش از ته دل لطف میکردند رو نبوسیده گذاشت کنار... کسی که شماره اش که عوض شد هیچ! آدرس ایمیلش هم گویا عوض شده!!!

بدبختی بیشتر ماجرای من اینه که حس میکنم افتادم توی سراشیبی زندگی... یعنی سریع میبرم! سریع تموم میشم و ته میکشم!...چشمهام...گردنم... امشب کاملا پذیرفتم که دیگه آدم هشت نه سال پیش نیستم که میتونست تا 72 ساعت پشت هم بدون یک ساعت خوابیدن درس بخونه... کتاب بخونه ... و خسته نشه...حالا خیلی چیزها فرق کرده و فکر کنم تارهای سفید بین موهام که روز به روز داره بیشتر میشه داره این فرقها رو میچپونه توی تنم...به خصوص وقتهایی که مثل الان نه حوصله اش هست نه وقتی که برم مثلا یه رنگ مو بذارم روی سرم...ترجیح میدم این سفیدها  رو ببینم و ترجیح میدم رنگ موهای خودم باشه...

وقتی حساب کردم دیدم درست حدود 12 هفته از برنامه هام عقب افتادم...نه اینکه نخواستم! نه! نتونستم!...حالا هم نمیدونم باید چه کارشون کنم... حتی اشکم هم جلوی رئیسم نمیاد تا ثابت کنم حالم چقدر بده... رئیس هم فکر میکنه من خوبم...که من دیگه خوبم...و از من انتظارهای به جایی داره که جرئت ندارم بهش بگم نه! اینا انتظاراتی در حد و اندازه من نیست...

از هفته پیش که روی تخته آدرس اینجا رو برای بچه ها نوشتم کلی از بچه های کلاس اینجا رو میخونن... یکی دوتاشون پیغام گذاشتن ...چندتاشون در مرحله خصوصی هستن... یکیشون برام یه طومار نوشته بود از خودش و زندگیش و هزار چیز دیگه و من یه جایی از نوشته اش رو ده بار با خودم خوندم اونجایی که نوشته بود: «خوش به حالتون کاش من جای شما بودم» ... از دور آدمها انقدر خوب و خوشایندن که آدم دوست داره بره توی پوستشون...همونطور که من خودم بارها و بارها دوست داشتم برم توی جلد دیگران ... 

دلم میخواست بخوابم پاشم همه چی صفر شده باشه و من دوباره برم جلو... که اشتباه نکنم...که خسته نباشم...که بشم اون چیزی که میخوام...که فکر نکنم و به زبون نیارم که امشب من سکته میکنم و می میرم... گریه کردن تو شرایط خستگی کار آدمهای ضعیفه! آره! من امشب خیلی ضعیف شدم... خیلی آدم ضعیفی شدم که نمیدونه آینده اش چیه... یه آینده مبهم که یه دود غلیظ سیاه نشسته سرش... 

میخوام چند شب اینجا نباشم... یعنی چند شب بود که درست و حسابی نبودم...حالا میخوام جدی تر نباشم...معنی این حرفها تعطیلی و این حرفها نیست...معنی اش سکوت کردن و جبران 12 هفته و اندیست... این هم یه حرفهایی بود و بهانه هایی برای موقتی نبودن و جواب ندادنها و نخواندنهایم و ننوشته هایم...که بعد از  تمام شدن سکوت برم بشینم و حرف بزنم و بگم دیگه نمیخوام کار کنم...

میخوام فقط ولو شم روی تختم و به سقف اتاق نگاه کنم...که فقط برای خودم باشم و خودم...این فکرها میره و میاد و من که اشتباهی امشب دستم خورد به یکی از بخشهای آرشیو وبلاگ که خودم هم مدتیست نخواندمش...که نوشته بودم:«این کار تنها چیزیه که فقط داره به من محبت می‌کنه» ... که یادم بیاد روزهای بدتر و گندتری هم داشتم که تنها آرامشم کار کردن بود که محبت زندگیم رو از کارم میگرفتم وقتهایی که همه فکر میکردن که چقدر محبت توی زندگی من داره میجوشه... 

الان خسته ام! پس تصمیمات آدم خسته هیچ وقت منطقی نیست...فقط چند روزی نیستم تا کارها بهتر شود...تا دنیام بهتر شود... 



جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ توسط  الی