وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
راهروی تنگ خط خطی

سالن بزرگی بود که به یک راهروی تنگ منتهی می‌شد. دو طرف راهرو صندلی داشت. همه پشت در منتظر بودند. دختر‌ها با مادرشان آمده بودند و چند نفر همراه برادرشان. دیر کرده بود. دختر‌ها بیشتر انتظار می‌کشیدند برای آمدنش. پسر‌ها در سراسر سالن بزرگ پراکنده نشسته بودند و گروهی هم قدم می‌زدند. انقدر دیر کرده بود که همه سر درد دل را باز کنند.

دختری می‌گفت بعد از ازدواج فهمیده که شوهرش مشکل روانی دارد. تا پرده‌های جهازش را مرد پاره پاره کرده بود. با خودم یک بازی راه انداختم تا گذر زمان را فراموش کنم. گفتم می‌گردم مثل بازی‌های پیک شادی بچگیمان دختر‌ها را به پسر‌ها وصل می‌کنم البته این بار با یک خط فرضی!... دختر گفت که شوهرش مشکل روانی دارد در به در دنبال آدمی با ظاهر روان پریش می‌گشتم ولی نبود... فقط پسری را دیدم که سر روی شونه‌های پیرمردی گذاشته و اشک می‌ریزد. دلم کمی سوخت. نه برای پسر برای پیرمردی که گه‌گاه عرق روی پیشانی و سر بی‌مویش را با دستمال مچاله شده‌ای پاک می‌کرد... کمی که زیر نظر گذراندم فهمیدم پیرمرد گاهی به همین دختر و مادرش در این راهروی تنگ نگاه می‌اندازد. فهمیدم خط اولم را درست وصل کردم. کمی خنده‌ام گرفت که پسر واقعا دیوانه است. عین بچه‌ها رفتار می‌کرد. دختر و مادرش خیلی آرام و بی‌صدا بودند و گاهی با هم حرف آرامی می‌زدند و می‌خندیدند... البته خندهٔ تلخی بود... هر دو رنگ و روی پریده داشتند... دختر دستانش می‌لرزید... با خودم فکر کردم چند وقت بعد از این دختر به حال عادی‌اش بر می‌گردد! با چند دوره دارو درمانی! چند دوره روان‌شناسی!... و پسر با این دختر چه کرده!

دختر دیگری به دیوار راهرو تکیه داده بود و یک عدد آدامس در دهانش بود به این بزرگی و مدام زیر لب فحش خواهر مادر می‌داد. از این ادبیات‌های خاصی که من نمی‌پسندم! همیشه می‌گم تو اگه با طرف مشکل داری چی کار به مادر و خواهرش داری آخه! بعد فهمیدم زن میانسال مضطربی که کنارم نشسته مادرش است. دو پسر حدودا سی و چند ساله هم نزدیک‌ترین مردان به این تونل زنانه بودند که متوجه شدم با همین دختر نسبت دارند... چون یکی از پسر‌ها به دختر نیم نگاهی می‌انداخت و از‌‌ همان دست فحش‌ها می‌داد طوری که همه می‌شنیدند... سریع داستانش را در ذهنم ساختم و این دو را هم با‌‌ همان خط فرضی به هم متصل کردم... کمی گذاشت مادرش دست روی پای من گذاشت. به سمتش برگشتم. جلو آمد و نزدیک گوشم آرام گفت: به نظرت امکان داره پزشک قانونی اشتباه کنه؟ گفتم: چی رو؟ گفت: دخترم عقد کرده است، ازدواج نکردند، حالا اومده طلاق بگیره ولی پزشک قانونی گفته دختر نیست! آخه خودم به چشم خودم دیدم که این پسر یه شب هم نیومد خونهٔ ما تو یک ماه عقد اینا! گفتم: خب دخترتون خودش چی می‌گه؟! گفت: می‌گه با همین پسره رابطه داشته! اشاره‌ای کرد به پسری که کنار پسر فحش دهنده ایستاده بود. خطم را به هم زد. گفتم پس کنار دستیش کیه که فحش می‌ده؟ گفت: پسرمه دوست همین پسره است!... کمی تعجب کردم گفتم یعنی الان پسرتون یه ساعته داره به خواهر خودش فحش خواهر مادر می‌ده؟ اشک تو چشمش جمع کرد و گفت آره... دلم برای مادره گرفت... این بار نگاهم را زوم کردم روی پسر اصلی ماجرا شبیه یکی از این قویتران مردان ایران بود از همین هیکل اونجوری‌ها!! گفتم: خوب خود پسره چی می‌گه؟ گفت: می‌گه من کاری نکردم... خب خودم هم شاهد بودم که این پسر و دختر اصلا کنار هم نبودن توی این یک ماه! گفتم: خب دخترتون پیش از این با کسی رابطه نداشته؟ با دست پنجه انداخت روی صورتش گفت: خاک بر سرم. اصلا فکرش هم نمی‌کنم. گفتم: خب چرا؟! شاید دوست پسری یا کسی! الان خیلی این مسئله سخت نیست به نظرم!... مجدد کمی به پسره نگاه کردم و گفتم: بعد اگه پسره با این قضیه مشکل داره چرا انقدر بی‌خیاله داره با موبایلش بازی می‌کنه. گفت: چه می‌دونم والله... دو شب پسرم پشت هم اومد خونه رفتند توی اتاق با دخترم پچ پچ کردند. روز سوم این پسره اومد خواستگاری دخترم! آخر هفته‌اش رفتیم محضر عقد کردیم! یک ماه گذشت دخترم گفت من از این پسره حالم به هم می‌خوره پسره هم راضی به طلاق شد حالا هم اینجاییم!! فقط بگو دخترم من با آبروم چه کنم؟

خیلی دلم گرفت... خیلی... نه برای این پسر‌ها و دختر‌ها برای پدر مادرهایی که شاهد این صحنه‌ها بودند... قاضی محترم بالاخره بعد از ۵ ساعت تأخیر آمد... همه انگار که برپا داده باشند ایستادند. قلب‌ها به تالاپ تالاپ افتاد! پسر‌ها هنوز شبیه لشکر شکست خورده بودند. دختر‌ها همچنان مصمم. لغزشی در نگاه هیچ کس نبود. هرچه بود نفرت بود.

قاضی حکم‌ها را امضاء کرد و دست منشی داد. منشی به ترتیب اسم دختر‌ها و پسر‌ها را می‌خواند. خط‌های من گاهی درست بود، گاهی نادرست. دومین اسم، اسم‌‌ همان دختر رنگ پریده بود با پسر دیوانه! پسر به سمت دفتر قاضی نمی‌آمد. درست شبیه کسانی که در فیلم می‌خواهند به سمت دارالمجانین ببرندشان. بالاخره با اصرار پدر پیرش جلو آمد و در همین حین فحش بدی به دختر داد. مادر دختر هم بدون هیچ درنگی چنان کشیده‌ای به گوش پسر زد که همه دوست داشتند برایش هورا بکشند. فکر کنم در عمرش چنین کاری نکرده بود. ولی وقتی تا مغز استخوانت می‌سوزد هر کاری می‌کنی... پیرمرد گریه‌اش گرفت...

همزمان دختر دوم با برادرش شروع به دعوا با صدای بلند کردند... مشخص بود راز مشخصی بین آن دو در جریان است که کس دیگری از آن خبر ندارد. شوهر دختر هم همچنان با موبایلش بازی می‌کرد و کوچک‌ترین عکس العملی نداشت... موقع دعوا من ایستاده بودم... مادر سرش را مدام به دیوار پشتش می‌کوبید...

بیاین وقتی زندگیمون به بن بست می‌رسه... وقتی کار خودمون به دکتر و دوا و روان‌شناس و هزار کوفت و زهرمار دیگه می‌رسه بقیهٔ خانوادمون رو توی این همه استرس نندازیم... ایشالله هیچ وقت هیچ دو نفری از هم جدا نشوند ولی اگر شدند که گاهی لازم است، همون جا توی خودتون تمومش کنید... می‌دونم شبیه خوابیدن روی نارنجک فعال است... ممکنه خودتون از درون متلاشی بشید ولی لااقل اطرافیانتون رو هم منفجر نمی‌کنید... دیدن این صحنه‌ها برای پدر مادر‌ها لازم نیست... باور کنید... شما بزرگ شدید برای رفتن به همچین جاهایی نیازی به حضور مادر پدر‌ها نیست... به زندگیتون گند زدید لطفا شرمنده شون نکنید!

گاهی یک روز به صورت اویلبل آن میشم تا با دوستان گپ و گفتی بکنم، دیشب از 9 شب تا 5 صبح مشغول این جریان بودم با چند نفر! از سوالات مشکوک از جانب یک آقا بگیرید تا شماره گرفتن یک دکتر خوب از یک دوست و در آخر دوستی که تعریف کرد  دیروز با مادرش بعد از یک سال زندگی مشترک به دادگاه رفته و مادر الان توی بخش سی سی یو بیمارستان بستریه یاد این صحنه ها افتادم که خودم با چشم خودم دیدم...خاک بر سر مملکتی که جوانهاش شدن این...از این به بعد قصد دارم بیشتر در دسترس باشم در یاهو...صحبت های شما گاهی برای من دنیایی جدید می سازد...

راستی در انتها یادم رفت بگویم که قضاوت سخت ترین کار دنیاست!



پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط  الی