وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
گزارش یک جشن

تصور کنید شبی رو که از فرداش شما وارد بیست و هفت سالگیتون میشید رو به علت کار زیاد نخوابیده باشید... نزدیک ساعت 7 صبح با صدای زنگ صبحگاهی ساعت پدرتون بفهمید که صبح شده...همون موقعها یواش یواش توی هوای سرد دلچسب اتاقتون بخزید زیر پتو تا یکی دو ساعتی رو بخوابید... بعد از یکی دو ساعت با کله ای اندازه بالش بیدار بشید و باز چشم بدوزید به کتابها! مقاله ها! کارهای کلاس! پایان نامه دوستتون و ... 

 صبحانه و ناهار نخورده لباس تنتون کنید و همون موقع ببینید گوشیتون زنگ میزنه و رفیق شفیقتان زنگ زده تا تولدتان را تبریک بگویید!!! فکر کنید چه حس باشکوهیست! اینکه در اوج خستگی که یادت رفته چه موقع و چه زمانی هستید کسی تولدتان را تبریک بگوید! 

بعد راه بیافتید به سمت محل کار و ببینید روی میزتان یک کادو است...بعد بروید سر کلاستان و ببینید یک کادوی دیگر روزی میزتان است...و بعد درس بدهید و کلاس تمام کنید و گوش بسپارید به صدای ویبره موبایلتان که هرچند دقیقه یکبار صدا میکند و مدام تبریک میخوانید!... بعد کلاست که تمام شود خانمهای کلاس نزدیکت شوند و به تو کادویی بدهند و تو همه را محکم در آغوش بکشی... و بروی با همکارت عطر اهدایی بچه های کلاست را بو کنی و حس کنی بهترین بویی است که داشتی...بویی که هر وقت حسش کنم تک تک چهره بچه های کلاس یادم می آید...

بعد همچنان تصور کنید سوار تاکسی شده اید و هی چرت میزنید و سرتان را به شیشه ماشین تکیه می دهید و از برخورد پیشانی تان با شیشه سردتان بشود و خودتان را جمع و جور کنید و دوباره ... به خانه برسی و زنگ بزنی و  هدفت پرت کردن خودت در تختخوابت باشد اما ببینی هرچقدر در خانه را میزنی کسی باز نمی کند و چراغها خاموش باشد و ...دلهره بگیری حتی...و یک مرتبه مامانت با پادردش بیاید در را باز کند و همگی جیغ بزنند که تولدت مبارک و برایت کیک و کادو و همه چیز آماده کرده باشند ...

دیگر چه میخواهی از این شب که مال توست ... 


یادگارنوشتهای بچه های کلاسم روی هدیه هایشان:

 

هدیه هایم:

 

هدیه مانی:

 



چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ توسط  الی