وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
سفرنامه من در هتلی به نام جرقه!

بعد از نظرخواهی در همان ساعت شب قرار شد با آرای دوستان، پست شنگولی و شیش و هشتی را بگذاریم که متاسفانه پرشین بلاگ از شانس گند ما داغون شد. خلاصه ببخشید. حالا میریم سر پست شنگولی خودمان!

****

با خانواده به مسافرت رفتیم. اما این خانواده چند فرق کوچک با خانواده  فعلی من داشت، من بودم، بابا، مامان، خواهرم ... خواهرم ازدواج نکرده بود و مانی هم در کار نبود...خواهرم همراه با دوستش به این سفر آمده بود. دوستش را ندیده بودم...همه موهایش فر ریز بود و مژه مصنوعی داشت با آرایش خیلی غلیظ و من مدام از این قضیه ناراحت بودم و حرفم این بود که چرا این را با خودت آوردی؟!...خواهرم هم به مامانم یواشکی می گفت: یه چیزی به این بگو ها!!! مامان هم چیزی به هیچ کداممان نمی گفت!

محیط مسافرتمان از لحاظ وضعیت جغرافیایی به شدت شبیه شهر مکه بود...یک فضای کوهی با هتلهای سر به فلک کشیده! ولی مکه نبود! جای دیگری بود در ایران ... هتل را من از طریق نت رزرو کرده بودم و مدام تعریف میکردم که استثنایی است...داخل هتل شدیم و مثل همیشه من پریدم جلو ...آقای پشت میز اعلام کردند که فقط 4 نفر میتوانند در اتاق 4 تخته خوابه حاضر شوند...منم گفتم خوب به یک نفر از ما رختخواب اضافه دهید! ولی زیر بار نمیرفت که نمیرفت...خانواده هم زیاد این قضیه براشون ناراحت کننده نبود!...منم حس ضایع بودن پیدا کردم و گفتم عیب نداره شما برید توی هتل، من میرم یه هتل دیگه ساکن میشم...همه گفتند باشه و رفتند...و من را با یک ساک تنها گذاشتند...من هم بعد از  بغض و این حرفها گفتم باید قوی باشم...پس به دنبال هتل رفتم!

کات

هتل من، بسیار هتل ضعیفی بود ولی خوب خدا رو شکر یک تخت برای خوابیدن پیدا کرده بودم...کپه مرگم را گذاشتم...وقتی بیدار شدم نگاهی به ساعتم انداختم و دیدم شده 11 و نیم! گفتم ای داد بیداد صبحانه را از دست دادم...چون هتل تا ساعت 10 صبحانه میدهد... از در رفتم بیرون عین این بدبختها! ناگهان اتوبوسی جلوی میدان هتل ایستاد و حلیمه سعیدی اگر درست بگویم از اتوبوس پایین اومد( همان پیرزن بازیگر ترک زبان بی تربیت سریالهای طنز)...منم رفتم جلو و یه فصل تو بغلش برای بدبختی خودم گریه کردم... بدون اینکه حرفی بزنه با دست اشاره ای کرد به سمت پنجره هتل! دیدم ملت دارن صبحانه میخورن و یه آقایی که درست پشت شیشه معلوم بود داشت آب پرتقال می نوشید!

منم خداحافظی نکرده با حلیمه مثل روح منتقل شدم در رستوران! دیدم مامان و بابام و خواهرم و دختره نشستن، دختره داره مثل چی میخوره! منم هاج و واج نگاشون کردم و گفتم مگه خودتون تو هتلتون صبحونه نخوردید؟ مامانم هم اشاره کرد که بده نگو! بعد از چند دقیقه گفت: چه هتلی بود چه صبحانه مفصلی داشت. خیلی همه چی خوب بود. منم همینطور نگاش کردم. خلاصه دختره صبحونه اش رو کوفت کرد منم نگاه کردم. بعد بابام گفت تو سرعین هتل دیدی؟ منم گفتم نه! ولی آدرس دارم...گفت خب میخوای تو زودتر برو هتل رو ببین به ما خبر بده.

کات

ایستاده بودم کنار یه جاده خاکی و مدام می گفتم سرعین! یوهو یه پیکان قرمز ضایع اومد جلوم ایستاد. گفتم سرعین گفت بپر بالا. نگاه کردم پره توش. تازه همشون هم مرد بودن. یک نفر جلو. سه نفر عقب. گفتم جا نداری که! گفت چرا دیگه جلو دو نفر  سوار میکنم. خلاصه منم گفتم جهنم. مرده اومد پایین. گفتم اکهی آقا خوب تو بشین که من بشینم دم در. گفت من نمیتونم خفه میشم. زل زدم تو صورتش که بگم خیلی بیشعوری دیدم پسر سوپری سرکوچه مونه! خلاصه رفتم بالا وسط راننده و بهرنگ! بعد همینطوری که نگاه میکردم از توی آینه دیدم ای بابا عقب نفر وسط پسر داییمه! برگشتم گفتم : اِ علی تو اینجا چی کار میکنی؟ بعد به راننده گفتم میشه بایستی؟ گفت: برای چی؟ گفتم میخوام پسرداییم بیاد جلو این آقا بره عقب بشینه. با خودم فکر کردم تو بغل پسرداییم باشم بهتر از پسر بقال سرکوچه اس دیگه! باز این مثل داداشمه! ما زیاد تو سر و کله هم زدیم. تو همین گیر و دار پسرداییم به زبون اومد که نه من اینجا با دوست دخترم نشستم نمیام جلو. نگاه کردم دیدم یه پیرمرد اینورشه. یه مرد دیگه هم خوابیده اونورشه! با بغض گفتم نامرد اینا کدومشون دوست دخترتن آخه؟! دیگه هیچی نگفت و روبروش رو نگاه کرد. منم گفتم به جهنم همین وسط میشینم الان میرسیم.

کات

از دور سر در هتلی را دیدم به نام جرقه! نگاهی به آدرس توی دستم کردم دیدم بله همین جاست...خوشحال رفتم تو...دیدم یه آقای چاق میانسال کچل اومد جلو. بعد با من دست داد گفت جمشید هستم! خوشحالم! منم چون به یه جای آروم رسیده بودم خوشحال شدم. خلاصه گفتم ببخشید میشه من یکی از اتاق هاتون رو ببینم هدایت کرد منو به سمت پایین. چند پله ای پایین رفتم دیدم به به چه جایی است. البته یه کم شبیه غسالخونه بود. همش در و دیوار کاشی سفید بود و سر در هر سوئیتی با یک کاشی آبی اسمی نوشته بودن. دیدم آسانسور هم داره. گفتم خوب خوبه برای مامان!  اومدم بالا و گفتم به خانواده خبر بدم بیان. خلاصه به بابام زنگ زدم و گفتم بیاین اینجا. بعد جمشید اومد جلو گفت تا اونا تشریف بیارن توی جکوزی ما استراحت کنید. گفتم ممنون کجاست؟ گفت همین جا! دقیقا جلوی پایش روبروی در ورودی! گفتم: بد نیست اینجا؟ گفت نه راحت باشید...خلاصه رفتم تو راحت! که دیدم مامانم اینا با ماشین اومدن. دختره و خواهرم هم بودن.

از توی آب شلپ شلوپ اومدم بیرون رفتم تو گوش بابام گفتم جاش دبشه! میدونی که تو سرعین جای تمیز و روبراه سخت پیدا میشه. همین اکیه. فقط خودتون رو طالب نشون ندید قیمت بره بالا!!! بابا و مامانم نشسته بودن که خواهرم و دختره گیر دادن ما میخوایم سوئیت رو ببینیم منم خون خونم رو میخورد!!! بعد جمشید گفت چه عیب داره بذار برن ببینن! خلاصه اون دوتا که رفتن پایین. مامانم گیر داد من سالاد میخوام. منم گفتم ننه ات خوب بابات خوب سالادمون کجا بود ول کن حالا. گفت نه!. همون موقع خواهرم و دختره شگفت زده و خوشحال اومدن از پله ها بالا...دختره رفته بود آرایشش رو عوض کرده بود من داشتم همینطور نگاهش میکردم که خواهرم  با داد گفت عالیه! عالی! همه چی عالیه! منم با اخم نگاش کردم که خب حالا!!! بعد یکی از این خانمهای کارگر هتل داشت با چند تا سالاد رد میشد که دختره چنگ زد تو سالاد!!! از توش یه انگور بزرگ پرت شد پایین...من داشتم اوضاع بد رو نگاه میکردم که جمشید همون موقع  اومد بالا سرم و من هول کردم و گفتم ببخشید! با عصبانیت گفت: برو تو جکوزی!!! و سفر ما به پایان رسید!

خواب سبکی دارم و با یک صدای خیلی کوچک هم بیدار می شوم. اما خوب به تازگی به دلایل متعددی خوابم بسیار عمیق و سنگین شده... طوری خوابم می برد که هیچ چیزی را متوجه نمی شوم... با این وضع جدید، خواب دیدن هایم هم جدید شده...نوعش فرق کرده...قبل ها کابوس وار و بی نام و نشان و دردناک بود و تصویرشان چیزی شبیه نقاشی های کوبیسم بود، حالا داستانی شده و رئال تر، ...انقدر عمیق شده که واقعا فکر می کنم در جریان است...دیشب بعد از این سفر حس کردم از جکوزی درآمدم!!!  برای راحت شدن خیالتون باید بگم شام هم نخورده بودم کلا!

نکته قابل توجه برای دوستانی که میگویند نمیدانیم کی به روز میشوی تا سر بزنیم. در گودر هم نیستند که مطلع شوند. من هر شب حدود ساعت 12 تا 2 به روز میشوم. اگر به روز نشدم چند دلیل دارد:

1. مردم.

2. پرشین بلاگ مرده.

 3. خدای نکرده زباتم لال شخص ثالثی مرده.

4. روحم مرده.

5. قلمم مرده.

* اگر به عکس پست پیش علاقه مند شدید، به سایتی که معرفی میکنم مراجعه کنید. اونجا میتونید سمبل چینی هرچیزی رو پیدا کنید. به نظرم جالبه. لینک سایت



شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط  الی