وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
هفت شنبه‌های بیمار
هیچ کاری بی‌معنی‌تر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی از خودت بگویی (فریبا وفی) 

این‌ها که می‌نویسم برای هفت شنبه ایست که می‌آید


 
شنبه: صحبت می‌کردیم، توی یه ناامیدی مطلق... حس می‌کردم چشم‌های اونم مثل منه... بی‌هیچ حسی... گفتم کاش می‌شد می‌رفتیم توی تیمارستان یه مدت زندگی می‌کردیم... شوخی بود... معلوم بود که شوخی بود... ولی خیلی هم دور از واقعیت نبود... تیمارستان جاییست که می‌شود برای خودت باشی... برای خود خودت... کسی نگوید چرا کج خوابیدی؟ چرا دروغ نگفتی؟ چرا درس خواندی؟ چرا کار نکردی؟ چرا غذا نمی‌خوری؟ چرا جیغ زدی؟ چرا گریه کردی؟ چرا خودت رو می‌زنی؟ چرا؟... چرا؟... چرا؟... کاش به دنیا نیومده بودیم که الان دلمون بخواد بریم تیمارستان بستری بشیم... اونم یه تیمارستان خوش آب و هوا!
_
_
_
یکشنبه: گفت: دیدی وقتی آدم آهنگ شاد گوش می‌ده چه حالی بهش دست می‌ده؟ گفتم: من آهنگ غمگین هم نمی‌تونم گوش بدم... گفتم من اصلا نمی‌تونم این روز‌ها آهنگ گوش بدم چون اگه شاد باشه اعصابم رو به هم می‌ریزه اگر شاد نباشه باعث می‌شه عجیب بزنم زیر گریه!!! این روز‌ها بیشتر ترجیح می‌دم به ترک دیوار اتاقم نگاه کنم و دلتنگ بشم که به زودی قراره بره زیر کاغذ دیواری! بعدش هم قرص زلفتم رو بخورم و بخوابم... فقط به خاطر اینکه یه روزی شاید چند سال پیش یه جایی یکی که برام قد یه پشه هم ارزش نداشت به خاطر نمی‌دونم چی به پدر و مادرم توهین کرد... دلیلش رو نفهمیدم چون همون موقع زدم زیر گریه! من واقعا کار خوبی کردم که در ازای توهینش به پدر و مادرش توهین نکردم و فقط گفتم می‌سپارمت دست خدا؟ واقعا کار خوبی کردم یا باید همون موقع جوابش رو می‌دادم مثل خودش؟ مثل خودش می‌شدم یه زن پاچه ورمالیده؟ واقعا چرا این خاطره از یاد من نمی‌ره؟ حتی وقتی خود پدر و مادرم می‌گن بی‌خیال؟ چرا من نمی‌تونم بی‌خیال بشم؟ من که خیلی چیز‌ها رو تا الان بی‌خیال شدم؟ چرا؟ چرا همیشه بعد از این خاطره یه چیزی شبیه نفرین از ته دلم رد می‌شه؟ چرا فکر می‌کنم خدا این ته مایه‌های نفرین رو می‌بینه؟ چرا فکر می‌کنم خدا جواب این توهینش رو می‌ده؟ چرا؟ اگه اینطوری بود که باید تمام کسانی که تو خیابون به هم فحش پدر مادر می‌دن بدبخت می‌شدن! ولی مگه خوشبختن؟ شاید واقعا بدبخت باشن... یه بدبختی عمیق... خیلی عمیق...از فحش دادن اینجوری بدم میاد...فکر می کنم هیچ گناهی مستحق این فحش نیست...هیچ گناهی!...توی عربستان یه ماشین پیچید جلوی ماشینی که من توش بودم راننده به جای اینکه بگه مادر فلان گفت لااله الا الله... قلبم رو لرزوند ...خجالت کشیدم ...
_
_
_
دوشنبه: از دیشب تا حالا مدام دارم به دیگران جواب می‌دم که امتحان دکتری را چطور دادم. پس بهتره همین جا عمومی بگم خلاص هرکی هم پرسید ارجاعش بدم به اینجا. با مداد و تراش و پاک کن مانی رفتم سرجلسه امتحان... همونجوری امتحان دادم که از یه آدمی انتظار می‌ره که ۱۰ ساله ریاضی نخونده، ۳ ساله زبان نخونده، ۲ ساله کتاب‌های رشته خودش رو هم نخونده مگر به صورت استثناء در کارش... فکر کنم خیلی واضحه که نتیجه‌اش چی بود... من و نیره عین دو تا بچهٔ تنها همدیگر رو پیدا کردیم و با هم به زور باقالی پلو خوردیم! که به قول نیره دوربین کم داشت برای ثبت خاطره چون خوردنش ماجرا داشت...چون همه مجبور بودن اونجا کالباس بخورن! ... ولی امروز جدی متحول شدم وقتی از زبون یکی شنیدم که برای قبولیم نذر کرده!!! برام جالب بود چون فقط فکر کنم مامانم همیشه این کار رو می‌کنه بدون اینکه من بخوام!!! راستی حس خیلی خوبی داشتم که دیروز مامانم هم اومده بود دم حوزهٔ امتحان دنبالم... شما نمی‌دونید چرا!! من و قلبم می‌دونیم چرا...من هنوز عشق اینو دارم که مثل بچگیم مامانم بیاد منو از سر جلسه امتحان ببره خونه...با همهٔ سختی توی آخرین کنکور زندگیم هم این کار رو کرد...پس زنده باد مامان!
_
_
_
سه شنبه: از این آدم‌هایی که می‌خوان به رخم بکشند که ایمانشون باعث آرامششونه متنفرم... این آدم‌هایی که می‌خوان بگن اینکه خیلی خوشبختن که معلوم نیست واقعا باشن اینکه خیلی همه چیزشون آرومه از ایمان به خداشون نشأت گرفته!... نمی‌گم ایمان چیز بدیه نه!!! ولی از این افرادی که ایمان و خدا رو به خاطر ظاهرشون متعلق به خودشون می‌دونن متنفرم... آدمایی که فکر می‌کنن من به خاطر ظاهرم خدایی ندارم! و فقط همه چی مال خودشونه... آقا همه چیزهای خوب که به ظاهر مال شماست... خدا هم مال شما خوبه؟ راضی کننده هست براتون؟
_
_
_
چهارشنبه: هیچ وقت از گفتن کلمهٔ «ببخشید» نترسیدم... هیچ وقت حس نکردم کم می‌شم... گفتم «ببخشید» حتی اگه رفته باشم برای همیشه... شاید برای همینه که آدمهایی که برای همیشه ترکشون کردم و دیگه باهاشون ارتباط نداشتم با یه علامت سؤال توی ذهنشون مواجه شدن که «ما که با هم مشکلی نداشتیم» راستش باید بگم فقط نخواستم یه تصویر منفی از من در ذهنشون باشه... و اینکه من یه آدم خودخواه مغرورم... چون نیستم... همیشه گفتم وقتی کسی قول می‌ده که منو بخشیده من سبک می‌شم... می‌رم توی ابر‌ها... فقط امیدوارم همیشه... فقط امیدوار که این بخشایش خواستن من باعث نشه فکر کنه که حق با اون بوده و من در دفاع از حق خودم کوتاه آمدم... اما تا به امروز در اکثر موارد متأسفانه همین نتیجه در پی کارم بوده... ولی هنوز هم عارم نمی‌شه بابت بخشی از کارهای بدم یا حرفهای بدم که نباید انجام می‌دادم و می‌گفتم بگم ببخشید... امشب هم می‌خوام برم به یکی که یادم رفته بود بگم ببخشید این حرف رو بزنم... می‌دونید چرا این کار رو می‌کنم چون به تنها چیزی که امیدوار نیستم ادامهٔ زندگیمه... برای همین تا فرصت هست می‌خوام بگم ببخشید... این بخشی از حق منه... بخشی از دفاع از حق منه... اگه بهش فکر کنید بهش خواهید رسید... راستی نامهٔ نسرین ستوده به دخترش مهراوه را خواندید؟ چقدر خوب از حق حرف زده... این گمشدهٔ تاریخی این روز‌هایمان...
_
_
_
پنجشنبه: این تجربه را خیلی زیاد داشتم و دیدم چه دربارهٔ خودم چه دیگران که به راحتی می‌تونه آتشین‌ترین عشق‌ها و رابطه‌ها به نفرتی عمیق تبدیل بشه... می‌دونید چه جوری؟ با چند اتفاق کوچیک... انقدر کوچیک که حتی به خیال کسی هم نمی‌رسه چرا؟! چی شد؟!... به نظرم باید بیشتر از اتفاق‌های بزرگ غیر قابل جبران، مواظب اتفاق‌های کوچیک قابل جبران باشیم... اتفاق‌هایی که ممکنه با یه حرف عاشقانه یا یک تماس تلفنی کوتاه یا حتی یه اس ام اس تموم بشه و نگفتنش باعث بشه همه چی برای همیشه خراب بشه... چون تو این دور و زمون آدم اگه آدم باشه از هیچ کس انتظار نداره جز کسی که عاشقانه دوستش داره...
برای یکی از عیدی هایی که قرار بود امسال بدم خیلی زحمت کشیده بودم...خیلی ویژه بود...خیلی خیلی ویژه و همونقدر راز...هیچ کس خبری ازش نداشت...امروز که تقویم رو نگاه کردم دیدم انقدر از اون روز گذشته که دیگه ارزش اصلیش از دست رفته...در کمدم رو باز کردم و انداختمش توی کمد... تا پیش از این روی میزم بود...جلوی چشم...کادو شده...آماده...حتی روبان زده شده...
_
_
_
شش شنبه: هیچ وقت به من بی‌موقع زنگ نمی‌زنه... هیچ وقت... تقریبا در این ۵ سال! - وای دلم لرزید گفتم ۵ سال... اینکه من ۵ سال عاشقانه دوستش داشتم یعنی خیلی خوب بوده-... آره می‌گفتم در این مدت هیچ وقت هیچ وقت یادم نمی‌اد دیر‌تر از ساعت ۹ شب زنگ زده باشه چون می‌دونه می‌رم تو حال خودم و دوست دارم برای خودم باشم... هیچ وقت زود‌تر از ساعت ۱۲ ظهر زنگ نمی‌زنه چون همیشه می‌دونه که تا ظهر می‌خوابم چون تا صبح بیدارم... هیچ وقت روزهای تعطیل به من زنگ نمی‌زنه چون همیشه به تعطیلی و استراحت من احترام می‌ذاره... دیروز وقتی بعد از کنکور اومدم خونه بهش چند بار زنگ زدم که بتونم روی شونه‌اش هق هق کنم ولی خاموش بود... امروز پیش مامانم بودم و گوشیم مثل همیشه روی سایلنت بود... اومدم دیدم زنگ زده و برام پیغام گذاشته که کجایی دختر خوبی؟ درست همون موقع فهمیدم بعد از ۵ سال خیلی خیلی احتمالا اوضاع بده که جمعه، جمعه!!! به من زنگ زده... کاری که در تمام این ۵ سال نکرده... همین باعث شده بازم حس کنم عاشقانه دوستش دارم و هیچ کس مثل اون برای من نیست... هیچ کس...
_
_
_
 هفت شنبه:دلم پرواز می‌خواد...دوست داشتم به خودم بال وصل می‌کردم عین کارتون‌ها پرواز می‌کردم... من عاشق اوج و پروازم... شاید یه روزی برم یه عالمه پر وصل کنم به دستهام و از پشت بوم خونه مون ادای پرواز رو دربیارم... اون روزی که این کار رو بکنم حتما هفت شنبه خواهد بود... روزی که دیگه موقع خواب با صداهای کش دار وحشیانه و هوس انگیز گربه‌ها نلرزم... روزی که فکر کنم دیگه به تیمارستان نیاز نیست... چون من می‌تونم اون کاری رو بکنم که دلم می‌خواد... هر شب می‌خوابم و صبح تقویم رو نگاه می‌کنم شاید هفت شنبه باشه...


شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط  الی