وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
50 افقی!

نمی‌دانم تا چه حد در جریان بازی پست پیش بوده‌اید... خلاصه آنکه جدولی طراحی شده بود از وبلاگم و فراخوانی داده شد برای شرکت در بازی... همین بس که دوستان صفحه را ترکاندند... همهٔ سؤال‌ها به خوبی و بدون حاشیهٔ خاصی جواب داده شد... با کمی بالا و پایین کردن! اما امان از ۵۰ افقی که یه جورایی لاینحل بود... دوستان کلا هم باهاش حال می‌کردند هم دوست نداشتند جواب بدهند و مشخص بود که به یکدیگر پاس می‌دادند. سؤال این بود: عشق اول الی!

کمی که از روند بازی گذشت... سؤال عمودی‌ای پاسخ داده شد که حرف «ت» از این کلمهٔ جذاب ۵ حرفی روشن شد... ولی به حدی هوش و حواس دوستان به دنبال آزاد شدنشان برای جواب دادن بود که کوچک‌ترین توجهی به این حرف «ت» بیچاره نداشتند... و دوستی که نام نمی‌برم در یکی از جواب‌ها با جدیت تمام اعلام کرد: «مهران» و من هم گفتم غلط است!!! این لحظه بود که فریادهای ایشان گوش کر می‌کرد که چرا دروغ می‌گویی؟ سندش هست! داشت می‌رفت کم کم از زیر میز سند بیرون بکشد با عکس که بنده گفتم: ایشان عشق اول دانشگاهم بوده... خوب من که از زمان دانشگاه به یک آنی که متولد نشدم!!! قبلش هم زندگی می‌کردم و به قطع به چیز‌ها و کس‌هایی هم دل می‌بستم!!! ولی کجا بود توجه!!! همچنان فریاد‌ها بر سرم بود که چرا چرا چرا؟!!! خب بابا جان عشق اول من نبوده ایشون حتی عشق آخرم هم نیست!... در ضمن گفتم بعد از آشکار شدن جواب به قطع شما ناراحت خواهید شد که این عشق آتشین را به من یادآوری کردید... ولی انگار نه انگار...

 بعله!! فرایند بازی ادامه داشت که به ناگاه دوستی که باز نام نمی‌آورم فرمودند: آرمان!!! خوب این یکی انصافا حتی به زبان من هم تاکنون نیامده بود... با اینکه یاد یک آرمان نامی افتادم... ولی باور کنید تا به حال عاشقی‌ای بین ما نبوده... همین دوست در ادامه سریع تشخیص دادند پس یا سامان بوده یا کامران!!! خوب عزیز دلم اصلا کی گفته «ان» داره؟!! بندهٔ آنی که که در بند آنی؟!!! (جزو سوالات دکتری بود)... آخه آدم چی بگه؟؟ نه چی بگه؟! تازه چند نفری حیا فرمودند و اعلام کردند خصوصی و عمومی که این چه سؤالیست که باعث می‌شی ما به حریم خصوصی تو وارد شویم؟!!! چرا کاری می‌کنی که اسمی که نمی‌خواهیم بگوییم به زبان بیاوریم؟... در این هنگام قسم خوردن هیچ ارزشی برایشان نداشت که داشتم هوار می‌زدم که برادرم خواهرم فکر شما درمورد من اینگونه است من چه کنم؟!

دوست دیگری وارد میدان شد این بار و فرمودند: اسمش یادم نیست،‌‌ همان پسره که خونه شون کرجه!!! خوب دوستم عزیزم بار دیگر باید بگویم؟؟؟ نه بگویم؟؟؟ این عشق آتشین را به یاد من نیاورید... از دیشب دوباره انگیزهٔ خودکشی در سرم افتاد... اصلا این طراح سؤال کار بیخودی کرد همچین چیزی گذاشت!!! بعد از مدتی همین دوست عزیز اعلام فرمودند: «یه پسره»... بله واقعا متشکرم! همش وقتی اسم عشق من می‌آید فکر یک پسری باشید قبول؟؟؟

دوستی آمد فرمود: «یه سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن، مادر!!!» خب برادر من به حروف نگاه کن بعد بگو... بعد مادر ۵ حرف است آیا؟ دوستی هوش به خرج دادند اعلام عمومی کردند «ت» دارد... و‌‌ همان دوستی که گفت مادر فرمودند: «عشقی که ت داره رو نمی‌شه حدس زد!!!» هی وای من! خب چرا؟... و بهانه آوردند که «من با ناموس مردم کاری ندارم. عشق رو بچسبین که وسطش «ت» داره. من توی اینترنت سرچ کردم چنین اسمی وجود نداشت. یا جده سادات»

دیدم نمی‌شود. با خودم گفتم برای حل ماجرا بهتر است پای راهنمایی به میان آید. گفتم: انقدر به مذکر‌ها فکر نکنید. و اینچنین شنیدم: «اگر عشق شما مونث باشه فکر ما منحرفه که حدس بزنیم. مگه شما نعوذ بالله هم جنس... استغفرالله» و من کاری جز سکوت بلت نبودم... ماجرا ادامه داشت و همچنان دوستی بر آن بود که من سه جنسیت رو از مذکر و مونث و مخنث جستجو کردم مگر آنکه شیء باشد. عاشق «راسته» هستید؟!!!! کسی گفت عاشق «حمیته!» هستی... و من گفتم کار هر روزم است و اینجا بود که دوستان اینچنین فسفر سوزاندند:

 «ویراستار!» «ادیته!» «سکته!» «ویراسته!» «ویراستن!» «رته ته!» «دیکته!» «خپلتک!» «تیلیته! یعنی نون تیلیت می‌کنین و کارتون توی اونه و عشقتونه!» «سفتن!» «پیراستن، به سلمانی علاقه دارید؟!» «رفتن!» «شانتل!». نه جدی من هر روز سکته می‌کنم؟ من هر روز خپلتک می‌کنم! یا تیلیته! و جالب آن «ه» بود که به انتهایش می‌چسباندند... تصور کنید: «رته ته!» «شانتل» و اینجا بود که بعد از فشارهای زیاد من و راهنمایی‌های ناجورم دوستی فریاد برآورد: «نوشتن»

 

بله! به خداوندی خدا قسم عشق اول من «نوشتن» است! نه مهران، آرمان، کامران، سامان و نه حتی رته ته و شانتل و خپلتک!!! حالا جدای از شوخی‌هایی که در این بازی کم نبود و اصلا محوریت همهٔ این حرف‌ها شوخی بود... واقعا شما فکر می‌کنید عشق اول یک آدم همیشه باید یک آدم باشد؟؟؟ نه جدی! به نظر من نه! برای من واژهٔ عشق هیچ وقت در یک آدم خلاصه نشده...شعار نیست ها! واقعیت زندگی خودمه! به نظرم همهٔ ما می‌تونیم چیزهای زیادی رو عاشقانه دوست داشته باشیم و یکی از این چیز‌ها یه آدمه! فکر کنم این از اون تفکری میاد که همهٔ ما در یه سنی وقتی قلبمون لرزیده برای یه آدم لرزیده... نه؟

 در آخر دوستی حرف خوبی زد: گفت اما تو استعداد همهٔ این عشقها رو داری!! الله اکبر!!!...یعنی حتی استعداد رُفتن را هم دارم؟ که عشقم باشد که هر روز بخواهم انجامش دهم؟



سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط  الی