وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
کارناوال مرگ

این مطلب را دیشب نوشتم ولی امروز عصر متوجه شدم پاک شده. از گودر زنده اش کردمنگران..معذرت از دوستانی که نظراتشون پاک شده

 

راستش در پست پیش در کامنت‌هایش حرف هایی پیش آمد که بی‌دلیل یاد یک اتفاق جالب افتادم!

خانواده ی ما بسیار کم جمعیت است...یعنی نه تنها نسل پدر و مادرم به کنترل جمعیت اهمیت می‌دادند بلکه والدین آنها نیز این موضوع را سرلوحه‌ی خود قرار داده بودند...به این ترتیب است که مثلا من یک دایی بیشتر ندارم بدون خاله! یک عمو بیشتر ندارم و از اینجور اتفاقات...

 

 

خواهر من نوه‌ی اولی بود که ازدواج کرد...هم از طرف مادری هم پدری! مراسمشون اسفند 80 برگزار شد...روز خیلی خوبی بود انصافاً...من کلا با همه چیز عروسی مشکل داشته باشم با این فرایند آرایشگاه و عکاسی و ژست و اینا حال می‌کنم! منم خوب تنها نون زیر کباب بودم دیگه ! البته که کوچولو بودم و پیش دانشگاهی! پسر دایی بزرگم دو سال از من کوچیکتره ! پسردایی وسطیم سه سال! پسر عموم هم باز دو سال از من کوچیکتره! در طی روزهای قبل از مراسم پسردایی ها با پسر عموم بسیار صمیمی شده بودند و مدام با هم اذیت و آزار می رسوندند...همشون هم فک کنم اول یا دوم دبیرستان بودند...

شب عروسی این 3 پسر از خوشحالی خودکشی کردن!!! یعنی هنوز ما این فیلم عروسی را می‌بینیم غش می‌کنیم از خنده! یکیشون کت و شلوار نو قهوه ای، یکی سرمه‌ای، یکی طوسی...بعد کاملا نگاه می‌کردند ببیند بزرگترها چه عکس‌العملی نشان می‌دهند تا این سه هم همان کار را بکنند...مثلا اگر بزرگتری کت درآورده این سه نخاله هم همان کار را کردند...وای که چقدر خنده داره! بعد رقص‌هاشون جالب‌تره که هر کدوم چه زیبایی و حرکات مزونی داشتند و چه فرم‌های زنانه مسخره‌ای در رقصشون هست...البته که بگذریم الان هر سه برای خودشون شخصیتی دارند و تیپی و کلاسی و این حرفها و اون روزهاشون رو به یاد نمیارن! راستش خودم وقتی اون فیلم رو می‌بینم حسرت ابروهام رو دارم که چی بودن و به مرور چی شدن!!!

خلاصه بعد از پایان مراسم، به رسم همیشه چند ماشینی تصمیم گرفتند عروس و داماد را از خانه‌ی محل برگزاری عروسی تا خانه‌ی خودشان همراهی کنند...عموی من هم از یکی از دوستهاش یک بنز جادویی گرفته بود جهت داشتن اوقات خوش!!! خلاصه ماشین‌ها راه افتادند...مدام این بنز از ماشین ماها جلو می‌زد و فخر می‌فروخت! و این سه نخاله هم عقب بنز نشسته بودند! عمو و زن عموم هم جلو بودند...بعد دست می‌زدند و رقصی می‌کردند چه جوری! از خنده هم پهن شده بودند روی همدیگه! بنز سرعت می‌گرفت و پدر من هم که در رانندگی معروف است به رضا شوماخر! در یک اقدام متهورانه از همه جلو زد و به سرعت رفت دم در خانه‌ی عروس! همه با هم فکر می‌کردیم واقعا خوش به حال این سه تا! انقدر که خوشحال هستند...

ما همگی رسیدیم و رفتیم داخل خانه‌ی عروس! همه آمدند! گروهی خداحافظی کردند و رفتند! ولی شاید براتون جالب باشه که چه اتفاقی افتاده بود!!! بعله بنز به در خانه‌ی عروس نرسیده بود هنوز! همه نگران!!! هیچ کس بین جمع داخل بنز تا آن زمان موبایل نداشت...پدر من هم مرد مواقع اتفاق است! سعی می‌کند جو را آرام نگه دارد...بعد از حدود یک ساعت تلفن زنگ خورد!!! یکی از پسرها بود! اعلام کرده بودند به پدرم که : عمو خودت رو برسون بنز آتیش گرفت!!!

بابام هم سریع راه افتاد! ما هم نگران! از یه طرف خنده‌مون گرفته بود که اینها با آنهمه فخرفروشی و دست و خوشحالی چه بر سرشان آمده بود؟!!! نیم‌ساعت بعد در خانه باز شد و سه پسر داغون با دستهای سیاه و کروات‌های کج و کوله‌ی افتضاح داخل شدند...واقعاً صحنه حیرت‌آوری بود! هر سه پکر! عصبانی! ضربه‌ی روحی خورده!!! واقعا تنها کاری که از دست ما برمی‌آمد این بود که به شدت کف زمین ولو شویم از خنده! و جالب‌تر شرح دادن آنها از این اتفاق بود

می‌گفتند: آقا ما دست زنون داشتیم می‌اومدیم ...بعد توی ماشین نوار درست و حسابی نداشتیم آهنگ غریب آشنای گوگوش روشن بود...بعد دیدیم الانه که از بقیه کم بیاریم گفتیم تا از جلوی شماها رد میشیم نشون بدیم که چقدر خوشحالیم...بعد از چند دقیقه دیدیم یه دود عجیب غریب از سمت جلو به سمت عقب میاد!!! هی گفتیم بی‌خیال تا اینکه دیدیم لحظه لحظه سرعتمون داره کم میشه! و بعد با تت پت ماشین وایسادیم...

بعد به عموی من غر زده بودند که چرا وایسادی؟ عموم هم عصبانی شده یه داد سرشون زده بعد بهشون گفته برید زنگ بزنید بیان کمک... اینا هم عموی من رو کلی تیغ زده بودند و راه افتاده بودند به سمت تلفن عمومی! با کت و شلوار و کراوات!!! بعد از تلفن کردن تصمیم گرفتند یه دربست بگیرند بیان به سمت خونه‌ی عروس! سوار ماشین شده بودند و یه ذره راه رو کلی ازشون گرفته بوده...چون راننده دیده اینا دارن از یه بنز تعریف می‌کنند اون با این کت و شلوار و کراوات اونم ساعت 2 صبح ...خلاصه اینا به مقصد رسیدن و باقی افراد با بنز یه ساعت بعد!!!

هنوز که هنوزه خاطرات اون عروسی تو دلمونه و می‌خندیم سرش...چون فرداش هم حوادث جالبی توسط این سه نخاله اتفاق افتاد که وای خدا...هنوز بعد از 10 سال وقتی بهش فکر می‌کنم می‌خندم...

ای خدا دلم ناخودآگاه گرفت که چه راحت 10 سال گذشت...و باز دلم گرفت که ای کاش همه‌ی آدمها از همه‌ی عروسی‌ها خاطرات خوب داشته باشند...چون ...ولش کنید...خدا می‌دونه...به طور کل نتیجه‌ی اخلاقی اینکه عروسی چیز مزخرفیه!



دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط  الی