وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
دلخوشی های کوچک زندگی

زندگی ما ساده است...نه اینکه به شیوه نون و پنیر و درویشی و این حرفها و شعارها نه! اتفاقا کلا نصف زندگی ما فست فودیست ولی ساده است...میدونید چرا ساده؟ چون موقع غصه ها زود دور هم جمع میشیم و سر و ته یه قضیه رو میگیرم...موقع خوشحالی همه پیش هم جمع میشیم...امکان نداره تولد هیچ عضوی از خانواده رو نگیریم...نه اینکه تولد مهم باشه نه! جمع شدن ما مهمه و به یاد هم بودنمون...یک هفته ای که گذشت از آن هفته هایی بود که همه کنار هم بودیم ...زحمت داشت ولی کیف عجیبی داشت نگاه کردن کار نهایی...گشتن این همه مغازه برای یافتن کاشی دلخواه، کف پوش، کابینت...با هم نه بدون هم...خیلی از این زندگی ها بدم میاد که مرد خونه فکر میکنه خودش حق داره هرچی میخواد بیاد بخره بریزه تو خونه و زن هم بگه ممنون لطف کردی زحمت کشیدی...من زندگی ای رو دوست دارم که همه جا با هم باشیم...تو مواقع خاصش...دلخوشی های ما اندکه ولی خیلی عمیقه...خیلی... خدایا این دلخوشی ها رو از ما نگیر...

دو تا عضو جدید به خانواده و خونه ما اضافه شد...نارنجی و آقا یوسف...

راستش دو روز پیش ما برای قصد پیراستن(!) از خانه زدیم بیرون بعد به پیراستن نرسیدیم یادمون رفت اصلا!!! جاش رفتیم یک عدد آناناس خریدیم که ناگهان چشمم به یک حسن یوسف نازنین افتاد...مامان مدتی بود دلش حسن یوسف میخواست تا دیدم پریدیم تو و به قیمت یه کم گرون البته فکر کنم خریدیمش!!! همانجا مانی گفت برام کاکتوس بخر! بعد از اونجایی که آقای گلفروش روی آقا یوسف پاپیون زد، اصرار که روی کاکتوس منم پاپیون بزن...آقای گلفروش هم همانجا یک عدد پاپیون نارنجی روی کاکتوسش زد برای همین اسمش رو گذاشتیم نارنجی...

 

بعد از اینکه دیدیم خاله سمی خپلکش رو برده حموم من و مانی هم در یه اقدام متهورانه بچه هامون رو بردیم حموم... مانی خواسته ازشون اینجوری عکس بگیریم آخه خودش یه عکس داره از نوزادیش همین شکلی بدون رعایت شئونات اسلامی...

  

 

اینم لباسهاشون:

مانی ازم خواسته بذارم توی وبلاگ شما نقاشیش رو ببینید:

***

او که در تبدیل اینجا از "زاویه دید" به "درباره الی" نقش مهمی داشت کسی بود که امروز تازه بعد از این همه مدت ساپورت من خودش شروع به نوشتن کرده است در وبلاگی که مدتیست راهش انداخته...همیشه انقدر آدم متواضعی بوده که هیچ گاه از خودش و هنرمندی اش سخن نگفته و از من هم خواسته چیزی درباره اش نگویم...حرف خوبی توی پستش زده اینکه تنها کسیه که کلید وبلاگهای من دستش است و تنها کسیه که ثابت کرده توی این مدت همیشه هست... پس حتما از این پس نوشته هایش را در لینکهایتان قرار دهید تا بخوانیدش...

نوشته های مستر شین



جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط  الی