وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
مرهم...

امروز هم مثل سایر روزهایی که قراری هست و گشتی و گذاری و ... خوش گذشت...ببینید وقتی آدم صفر درصد انگیزه ای مثل من می گوید خوش گذشت یعنی واقعا خوش گذشت...و چه مرهم خوبی شد برای دردهای این چند وقت...

چه شد و چه نشد و سخت بود و نبودش و این که قرار بود تنها بروم و اینها را کاری ندارم...ساعت 3 من و سمیه رسیدیم میدان شهرک ... کمی به ساعت نگاه کردیم و کمی به خودمان و دیدیم راهی اریکه ایرانیان شده ایم...و مشخص بود که از میان فیلمها «مرهم» را انتخاب میکنیم...کار تحسین شده علیرضا داود نژاد که به نظرم واقعا قابل تحسین بود...

من سانسهای مرهم اریکه را چند شب پیش در سایتش دیده بودم...هنوز هم در سایت نوشته 15 و 45 و ما خوش خوشان میرفتیم و ساعت 15 و 15 مقابل اریکه بودیم و قرار شد بعد از خوردن لقمه نانی!!! برویم فیلم را ببینیم و بعد راهی قرارمان شویم...اما یک آن هنگ کردیم! بر روی کاغذها همچون خوابی! نگاشته شده بود ساعت شروع سانس: 15 و 15...خلاصه در یک آن همچون کسانی که مریضی در حال مرگ دارند پریدیم و پله ها بود که طی شد و آسانسوری که نمیرسید و چیپسی که دم در سالن روی هوا خریده شد و اصلا یه وضعی!!!

بالاخره خودمان را داخل سالن پرت کردیم و رفتیم گوشه ای نشستیم!!! در آن هم آب معدنی و چیپس و پفک بود که زدیم به این بدنهای گشنه تشنه مان که هیچ نخورده بود...خلاصه نشستیم به دیدن فیلم:

انصافا فیلم زیبایی است...کلا نمیگنجه من قاطی این نوشته ها به صورت حرفه ای از فیلم حرف بزنم...ولی فیلم حرف زیاد داشت برای گفتن...صحنه زیاد داشت برای نواخته شدن این چشمها...بازیهای خوب زیاد داشت...از طناز طباطبایی عزیز که دوستش دارم تا معمار که نمیدانم چه کسی بود نابازیگرش که الحق از هزار تا بازیگر سوپراستار بهتر بازی کرد...حس آخر فیلم با اینکه همه چیز خوب تمام میشود ولی معرکه است...زنده باد خانواده داودنژاد که بعد از مدتها چنین فیلمی ساختند خانوادگی...آن هم در موضوع خانواده...و چه بازیگری ای کرد "کبری حسن زاده" ...به هرحال دیدن این فیلم را که بسیاری از فیلم سازان مطرح توصیه کردند من نیز توصیه میکنم... امروز حس کردم از فیلم قبلی که در سینما دیدم (جدایی نادر از سیمین...) تا این فیلم(مرهم) سینمای ما زنده شده! البته که اینطور نیست و بی شک جو دیدن دو فیلم خوب در سینماست که چنین اثری در من گذاشته...راستی اگر رفتید چشمتان را از سکانسی که مریم(طناز) مواد میخرد و مادربزرگ(کبری حسن زاده) همراهی اش می کند برندارید...سکانس زیبای به یاد ماندنی شده است...

دیدن فیلم هم با یک حاشیه بزرگ به نام لرزش همراه بود...راستش را بخواهید سه مرتبه جا عوض کردیم...بار اول تصور کردیم مرد پشت سری پا تکان میدهد که صندلی ما می لرزد! و کلی هم بد و بیراه در دلمان نثارش کردیم...بعد دیدیم نمیشود رفتیم پله پله جلو و جلوتر!!! دست آخر باز هم لرزش داشتیم...با فرضیه های زیادی روبرو بودیم چون شوک دهنده خود صندلی ها ولی کلا به فیلم ربطی نداشت!!!! الله اعلم!!! بعد از اینکه فیلم تمام شد...متاسفانه معده هر دومون خونریزی کرد و اصلا خون و خونریزی و باز یه وضعی...بنابراین رفتیم به رستورانی که نمیدانم چه بود سریعترین غذای زندگیمان را خوردیم به صورت ام پی سیکس اصلا!!! طوری که حتی عکس هم نگرفتیم! نه از غذا نه از سینما! فقط از خودمان عکس گرفتیم مامان...به نظر من سمیه عکاس بزرگیست که با آن خون و خونریزی یکی از قشنگ ترین عکسهای زندگیم را از من گرفته!!!

و بعد از همه این استرسها و بعضی موارد که اینجا گفتن ندارد راهی قرارمان به خانه نیره عزیزم شدیم...دیدن دوستان یکی از بزرگترین مرهمها روی دردهاست...حمیده و مجید و امیر به علاوه آقای تمدن عزیزم و البته نیره جون و جناب رضوی ارجمند که باعث و بانی قرار امروز بودند...جمع کوچک و صمیمی و خوبی بود...مثل همیشه مجلس دوستان با آرامش در جریان بود که ناگهان پدیده ای سهمناک به نام "من" وارد جمع شد و شلوغ کاری کردیم حسابی!!! واقعا خوش گذشت از همه دوستان هم تشکر ویژه دارم که چنین جمعی را ساختند...آخر سر هم نشد من یک بوق با ماشین نیره جون اینا بزنم و پیاده با امیر راه افتادیم به سمت مترو شریف برای اعزام به منزل! و سایر مرفهین بی درد با ماشین جناب رضوی ادامه مسیر دارند...البته من هرچه بگویم سواره چه خبر از حال پیاده دارد!!!! البته نکته قابل توجه آنکه امیر تا لحظه خداحافظی از من در مترو زنده و سالم بود دیگه اگر توی راه برگشت مشکلی خدای نکرده براش اتفاق افتاد و اینا من گردن نمیگیرم!!!

جمع ما:

دختران وبلاگنویس!

نیره- سمیه- حمیده- من

 اما و اما...این پست طولانی بدون مسابقه فایده ندارد ...لطفا با دقت فراوان به عکس زیر بگویید کیست و مشغول چه کاریست؟

استرس

پاسخ صحیح: من هستم که دارم ناخنهام رو میجوم

گریهخنده

 و اینها هم من هستم که دیوانه شدم!

*: راستی مانی هم که برای خاله حمیده یه نقاشی خوشگل کشیده بود یه کادوی خوشگیل تر از خاله حمیده گرفت...راستش من هم کادوش رو هنوز باز نکردم و خبر ندارم چیه!!! ولی تلفنی به مانی گفتم و کلی خوشحال شد و البته نغمه مامان مانی هم تشکرات ویژه از حمیده جون داره...بوس بوس برای حمیده جون!

ویژه: قرار است برای ساخت "درباره الی 2" عازم شمال شویم! این یک آلارم است برای دوستان! چه کسانی اهل این سفرند؟ پایان سفر چه میشود؟ این الی چه میخواهد بکند؟

لینک امشب: قرار وبلاگی



چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط  الی