وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
حقوق از دست رفته دختری که زن نشد!

نمیدونم چرا گاهی پیش میاد که حس میکنم از حرف خالی میشم...یعنی حرف خاصی نیست برای گفتن، برای نوشتن برعکس روزهایی که میتونم روزی 3 تا پست بنویسم...جالب اینکه وقتی این حس خالی سراغم میاد مدام به اون 2 تا پستهایی فکر میکنم که میتونستم در اون روزهای 3 تایی بنویسم و ننوشتم...ولی هیچی یادم نمیاد...دیشب تا خود صبح بیدار بودم داشتم کتاب میخوندم ولی اصلا حواسم به چیزی که میخوندم نبود...یک خط را بالغ بر بیست دفعه خوانده بودم...

***

 دیشب به خواستگاریش آمدند...از من خواسته بود که بگوید یا نگوید و من مصرانه گفته بودم بگو...همه چیز را بگو...و کلی با هم تمرین کردیم که چه چیزهایی را بگوید و چگونه از حق کسی مثل خودش، مثل من و مثل خیلی های دیگر دفاع کند... امروز گفتم تعریف کن برایم...

گفت:«با پدر و مادرش آمدند...با سبد گلی بزرگ با کیک...داخل شدند من هم همان بدو ورود به استقبالشان رفتم...چند لحظه نشستم و بعد رفتم...مجلس مثل همه ی این مجالس با یک سکوت کشنده همراه بود...پدر و مادرم هم انگار این بار استرس داشتند... داخل آشپزخانه رفتم و مدام زیرچشمی  می پاییدمش او هم استرس عجیبی داشت...تمام تلاشم را کردم که نگاهم به نگاهش گره نخورد...تا همین آخرین دقایقی که بیایند با اس ام اس خواهش میکرد به خانواده اش ماجرا را نگویم...

با سینی شربت مجدد به جمعشان پیوستم...پدرم با پدرش داشت از وضعیت یارانه ها و سکه حرف می زدند...مادرم به زمین نگاه میکرد ...مادرش به دهن پدرش چشم دوخته بود و خودش مدام با دستمال عرقش را خشک میکرد...با ورودم سعی کردند بحثشان را خاتمه دهند...پدرش رو به من کرد و گفت: از خودت بگو دخترم...کمی از درسهایی که خواندم، کارم به طور خلاصه تعریف کردم...باز هم نگاهش نکردم که با هم تلاقی نگاه داشته باشیم و از آنچه میخواهم بگویم صرف نظر کنم...کمی مکث کردم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم فقط شاید موردی باشه که شما در جریان نباشید... به نظرم امروز وظیفه امه بگم...مادر و پدرش خیره شدند به دهان من...گفتم: من یکبار پیش از این ازدواج کردم...کمی متعجب شدند فقط کمی و سعی کردند تا جایی که میتوانند حفظ ظاهر کنند...پدر و مادر خودم سرشان را پایین انداختند البته نه با شرمندگی ...

گفتم من حدود سه سال پیش یکبار عقد کردم و بعد از 2 سال و شش ماه ازش جدا شدم...رفتم به سمت کشوی دراول خانه و شناسنامه ام را آوردم...دادم دست پدرش...نگاهی کرد و گفت سفید است...گفتم بله...گفتم احتمالا میدانید شناسنامه سفید یعنی چه؟ گفت: بله یعنی شما شناسنامه ات رو عوض کردی...گفتم بله شناسنامه رو عوض کردم چون حکم قانونی داشتم که من با این آدم فقط قانونی زن و شوهر بودیم نه یک زن و شوهر واقعی...گفتم باید برایتان میگفتم... قبل از هر تصمیمی از جانب شما...باید میگفتم که پیش از این یکبار لباس سفید پوشیدم ولی فقط لباسش را پوشیدم دل خودم سیاه بود...

 من به پسرتان گفته بودم...همان روز اولی که بین ما احساساتی به وجود آمد...به نظرم امشب وقتش بود به خودتون هم بگم چون فکر میکنم باید اطلاع داشته باشید...نمی دونم چقدر معتقدید که یک دختر حق دارد ازدواج کند با کسی که میخواهد...نمیدانم چقدر معتقدید که یک دختر حق دارد تنش را به کسی که نمیخواهد ندهد حتی اگر قانونی مال او باشد...نمیدانم چقدر معتقدید حتی اگر یک دختر یکبار شرعی و عرفی ازدواج کرد باز هم حق عاشق شدن و ازدواج دارد...فقط کسی که با امثال من ازدواج میکند باید یادش باشه که من بیش از دیگران تنهایی و درد کشیدم...باید فقط یادش باشه...همین!

پدرش کمی خودش را روی مبل تکان داد و مادرش چیزی نگفت...خودش زل زده بود به چشمان من و دستش را جلوی دهنش گرفته بود ...وقتی حرفهایم تمام شد... پدرش چند بار گفت بله بله ماشالله این نسل دخترهای باهوشی داره...شما هم یکی از اونها...به هرحال به نظر من مشکلی نیست...همین که گفتی خیلی هم خوبه...حس آرامش کردم از قول تو گفتم که یه چیز بزرگ یاد گرفتم  اینکه مرز بین خوشبختی و بدبختی حتی یه تار مو هم نیست ...یه روزی که همه خوشبختی ها رو دونه دونه از دست بدی میفهمی بدبختی...بدبختی ای که من یه بار جلوش رو گرفتم حالا میخوام با تمام وجود بچسبم به خوشبختی ها و نذارم یه دونه اش رو از دست بدم...»

خوشحال شدم خیلی خوشحال شدم که خوب از حقمان دفاع کرده...مهم نیست نتیجه این جلسه چه میشود...فقط کمی مردم بیشتر خواهند دید و شنید...این دختران  حرفهای زیادی در دلشان هست...همین!

 

این پنجمین ضلع این چندگانه ها...بتوانم باز هم ادامه خواهم داد...

راهروی تنگ خط خطی

گریه از پشت عینک آفتابی

 زندگی ۵۰ سانتی!

خودکشی زنی در من!

 

 

 



شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط  الی