وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
دستی خونی از چاه توالت!

اگر از فیلم ترسناک و توهم و این چیزا روحتان اثر میگیرد قسمت ابتدایی را نخوانیداسترس

 زمان کودکتری! در مدرسه گاهی عاشق این بودیم که معلم نباشد یا آزاد باشیم بنشینیم گفتگوهای متفرقه کنیم...یکی از این گفتگوها مربوط میشد به امور ترسناک! بعد پای ثابت این داستانها، روح و جن بود...یادم میاد حتی یه بار سرکلاس یکی از بچه ها بقیه رو مشنگ گیر آورده بود روح احضار کرد مثلا با سکه ! خلاصه منم کلا از کودکی روحیه خیالپرداز داشتم قوی! بعد در این دوره ها هرکی حرفهای تعجب آورتر میزد برنده تر بود...

یکی از بچه ها تعریف میکرد که چند سال پیش یک نفر رفته دستشویی و دیگر برنگشته!!! بعد از مدتی که دیگران به آن دستشویی رفت و آمد داشتند متوجه حضور یک دست خونی شدند که از چاه توالت بالا می اومده و تقاضای کمک میکرده!!!

خب من کلا از بچگی فیلم ترسناک زیاد می دیدم...به خودم گفتم این احتمالا یه فیلم دیده اومده تعریف می کنه...فیلم کلا روی من اثر داره از هر نوعش...دروغه اگه بگم همین حالا که دارم خدمت شما صحبت میکنم هم تأثیری روم نداره...نه اینکه بترسم نه! که خیلی هم با لذت تماشا میکنم و البته گاهی به صورت عکس العمل متضاد میخندم!!! یعنی تا عمر بره من نگاه اون بچه توی طالع نحس از سرم نمیره...میدونید خوب من واقعا کوچیک بودم که این فیلمها رو میدیدم... یادمه فیلم تمساح تازه اومده بود با خانواده داشتیم در منزل داییم می دیدیم بعد دایی من یه تمساح پلاستیکی قشنگ داشت - البته شایدم هنوز داشته باشه - اینو یواشکی رفته بود آورده بود...چراغهای اتاق خاموش اصلا یه فضایی...منم تو بغل مامانم نشسته بودم بعد یک مرتبه در صحنه اوج فیلم داییم تمساح رو پرت کرد سمت نغمه (خواهرم) اون جیغ کشید و پشت بندش تمام اعضای آن اتاق!!!

این دختره که این ماجرای دست خونی رو تعریف کرد برای همیشه تو مخ من موند تا همین حالا! هیچ فیلمی هم البته با اون موضوع ندیدم...بعد پشت بند دختره یکی دیگه گفت آره منم همچین چیزی شنیدم تازه شبا طرف میاد تو خونه پرسه میزنه و میاد آدمها رو توی خواب ناز میکنه!!!

آقا این چرندیات رو تعریف کردن تا چند روز همه بچه ها داغون شده بودن...یکی میگفت من شب نمیتونم بخوابم! یکی میگفت من دو روزه نمیتونم برم توالت!!! یعنی کلا روح و روان همه به هم ریخته بود...البته منم کمی ناراحت بودم ولی زیاد جدی نبود چون نه شبا میتونستم جلوی خوابم رو بگیرم نه انقدرها بد بودم که توالت نرم! اصلا وقتی گلاب به روتون نیاز به توالت هست شما با خودت میگی گور پدر دست خونی! ...بعد این بچه ها هر روز به این دخترا میگفتن بگو به خدا...اونها هم چند بار خودم شنیدم که گفتند به خرما! یادتونه که ...

دیشب خوابیده بودم ...روم به سمت دیوار بود و پشتم به سمت در ورودی...مدام حس میکردم صدای خش خشی داخل اتاق می آید...یک آن رفتم به اون سال و اون حرفها و اینکه اگه الان برگردم مثلا تصور کنید یه آدم شبیه همون دختر فیلم رینگ وایساده باشه پشت سرم! به نظرتون چی کار میکردم؟ اگه خودتون بودید چی کار میکردید؟ تو همین فکرا بودم که چشمام رو باز کردم دیدم صبح شده! یعنی واقعا به خودم تبریک گفتم که حتی برنگشتی ببینی صدای خش خش چی هست!!! یعنی واقعا وقتی خستگی بهت فشار میاره میگی گور بابای رینگ و مینگ رو هم بکنن...

من گاهی واقعا نمیفهمم ... به نظرتون ترس چرا حسیه که ما گاهی به دست خودمون وارد زندگیمون میکنیم...اونم وقتی پای تفریح وسطه! مثلا در حین صحبت یک جمع دوستانه که حتی در این سن هم تجربه اش رو داشتم ...یا فیلمهایی که واقعا با روان ما بازی میکنه بدون دنباله روی کردن از یک هدف یا پیام خاص(منظورم سینمای وحشت به طور کل نیست ها!) یا مثلا بازیهای خطرناک در یک شهربازی( به خصوص شهربازی های ایران چون در صد امنیتش صفر درصده)...واقعا چرا؟ من خودم جزو کسانی هستم که این کار رو کردم ولی واقعا نمیدونم از سر چی! ترسهایی که گاهی از مرتبه هیجان و لذت که نیازه برای روح میگذره و میشه یه چیز واقعا مضر... نمیدونم رو چه حسی هنوز که هنوزه وقتی میرم پارک ارم عاشق اینم که بدوم برم بدترین وسیله اش رو سوار بشم و هوار بزنم...واقعا هم بخشی از این هوارها از سر شوخی و خنده نیست از سر یه ترسه واقعیه!!!

این پست رو خوندید یا به این سوال جواب بدید یا یه چیز ترسناک تعریف کنید لذت جنون آورش رو ببریم!!!(آیکون یه آدم دیوانه تیمارستان لازم!خنده)

 

عکس ترسناک تر هم زیاد داشتم ولی خوب مراعات حال کردم...استرس

********

 

 

*: یکی از داستانهای قدیمی من، این سه شنبه بر روی وبلاگ گریه در آغوش داستان آمده و نوزدهمین داستان این وبلاگ شده است...سری بزنید شاید خواندن خودش و مقدمه من خیلی بد نباشد...من این مرد خنده ماسیده را دوست دارم

*: لینک فصل دوم قصه ما روی وبلاگ آمد... اگر فصل اول را خواندید که هیچ همان رمزتان را بزنید و وارد فصل دوم شوید...البته بعد از آنکه عدد 1 را 2 کردید...اگر هم به طور کل از ماجرا خبر ندارید وارد لینک زیر شوید تا متوجه داستان شوید...خاطرات من است، چیز مهمی نیست...

 از خوابی که پریدم...

 فصل اول

فصل دوم



چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط  الی