وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
معصومیت از دست رفته...

فردا جشن فارغ التحصیلی!!! پیش دبستانی مانی است...چند روز پیش هم از طرف مدرسه بچه ها را برده بودند آتلیه با یونیفورمهای خاص فارغ التحصیلی عکس بگیرند...فردا هم برای جشن قرار است بروند تالار نمیدونم چی چی به صرف شیرینی و ناهار!!!

وقتی اینها را شنیدم از ته دل قهقهه زدم و بعد به شکل غمگینانه ای به لاک خودم فرو رفتم و دلم برای بچگی خودمان سوخت...آنزمانها پیش دبستانی در کار نبود ....بعضیها مثل من رفته بودند آمادگی که به هیچ عنوان این تشکیلات را نداشت...یادم است دو یا سه بار در هفته برنج قرمزی شبیه استانبولی میدادند که همیشه به مامانم شکایت میکردم که توش دونه مرغ هست!!! مامان هم هیچ وقت نفهمید منظور من از دونه مرغ دقیقا چیه و فقط حدس زده بود تخمهای گوجه فرنگی بوده...ولی باور کنید شبیه دونه مرغ بود...بعد هم چند ساعت ما را در یک اتاق مجبور میکردند که هر نقاشی ای که میخواهیم بکشیم...سر یه ساعتی هم به زور مجبورمان میکردند به خوابیدن...راستش از این دوره همین آزارهای روحی و روانی یادم مانده و چیز خوشایندی در ذهنم ندارم...خوشبختانه دریغ از یک قطعه عکس از آن دوران...وقتی هم که رفتیم مدرسه سرمان به درس خواندن گرم بود و معلمها از ما معصوم تر بودند نه مثل حالا که روز معلم سکه باران میشوند...

از آن طرف اصلا خوراکیها با امروز قابل قیاس نبود...یادم هست همیشه مامان به من ساندویچ میداد...هله هوله نمیذاشت بخورم و من از راهنمایی به بعد که احساس کردم دنیا دست خودم است آلوچه و لواشک خور شدم...گاهی و فقط گاهی سوسیس و کالباس میداد و باقی موارد کباب تابه ای، کتلت، کوکو سیب زمینی یا سبزی، گاهی نون پنیر، گاهی کره عسل و گاهی ساندویچ تخم مرغ... و نکته بعدی در یکدست بودن بچه های کلاس از نظر خورد و خوراک بود...یعنی فخرفروشی وجود نداشت...و هیچ وقت یادم نمیرود ساندویچ تخم مرغی که از دستم در آسمان نما افتاد و وقتی چراغها روشن شد دیدم نیست...چون گویا صفحه نشیمنش میچرخید...و چقدر افسرده و گرسنه به خانه آمدم...و هنوز که هنوز است خانواده من وقتی از کنار آسمان نما رد میشویم از من حال ساندویچم را میپرسند!!!

واقعیت تا یک سالی من اصلا نمیدانستم پول چیست!!! و به چه دردی میخورد!!! ولی حالا مانی با همکلاسی هایش از میزان درآمد خاله اش حتی حرف میزنه و اینکه مثلا بابای من امروز برام بن تن خرید با هیولاش و بچه های دیگه با حسرت عمیقی بهش نگاه کنند...و فردا آن یکی ... البته بگذریم از فخرفروشی مادرهایشان به یکدیگر...

آن زمان ما برای لباس خودمون تصمیم خاصی نمیگرفتیم ولی نسل مانی حاضر نیست از من خاله اش قبول کنه که مستربین هم خوشگله روی لباسش باشه و ما رو در به در میبره این ور و اون ور تا لباسی بخره که روش آتیش بن تن باشه...

نسل من واقعا نسلی بود که داغون شده به دنیا اومد...سالهای جنگ و ...

ولی از یه چیزی کیف میکنم اینکه منی که دقیق دقیق 20 سال با مانی اختلاف سن دارم هنوز بلدم با سرگرمیهای خودمون سرگرمش کنم...چند روز پیش براش خمیر خریده بودم و نشستیم باهم خمیربازی کردیم البته از شب قبلش نقشه داشتم که آخ جون فردا یه خمیربازی توپ میکنیم!!!...بعد هم حوصله مون سر رفت رفتیم با سیب زمینی براش مهر درست کردم...دقیقا مثل زمانی که مدرسه میرفتم...من رابطه ام با بچه ها خوبه چون دوست دارم این تفاوت دید رو بپذیرم و نزنم تو سرشون که شما باید مثل ما باشید...مثل تو سری هایی که نسل من از پدر و مادرشون خوردند به وفوووووووووور....

به هرحال دلم برای خودمون سوخت...نازی نازی نازی...بمیرن برامون!!!

حاصل کار خمیربازی ما:

این اثر منه:

ممکن است سوال پیش بیاید که اینها دقیقا چیست هرچند که واضح است: آن بشقابی که قاشق و چنگال کنارش هست سوپه! بالاش چلوکباب با کره است و این طرفش پیتزا...بالاسرشون هم سالاد و سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه است...بفرمایید شام!

این اثر مانی از روی دست منه:

اینم اثر مانی...دیگه قاشقش افتاده تو ظرف سوپ و کبابش ناهنجاری کروموزمی داره و سیب زمینی هاش کمه و سوسیسهای پیتزاش رو هواست به بزرگی خودتون ببخشید...

 

*******

* : داخل حمام بودم و زیر دوش ایستاده بودم و فکر میکردم...از روشهای خوب فکر کردن من است...که ناگهان حس کردم از آسمان چیزی بر سرم کوبیده شد و گفت دنگ!!! نه نه حساس نشید...این دنگ یه چیز خیالی بود...خلاصه یه تصمیم خوب و جدی گرفتم که با سمیه انجامش بدیم...سمیه هم میاد و انجامش میدیم ...بعد در طول انجام این کار شاید کمتر بیایم اینترنت...دقت کنید اینها همه در دل آن دنگ خلاصه بود و سمیه بنده خدا روحش هم از جریان خبر ندارد...تازه بعد وقتی یه مقدار دیگه آب ریخت سرم فکر کردم میتونیم با چند نفر دیگه هم انجامش بدیم و انقدر خوشحال شدم توی حموم که نگید...

*: فصل چهارم هم رونمایی شد...از این پست در فهرست سمت چپ وبلاگ...دقیقا بالای کد شمارنده فصلهای رونمایی شده به صورت فهرست آمده است...اگر دیر به دیر به وبلاگ آمدید از آنجا کسب اطلاع کنید...

*: امروز خسته و کوفته بودم از اتفاقات که آنی ایمیلم را رویت کردم و دیدم سمیه برام ایمیلی زده که اعصاب سنجی کنم...راستش بد ندیدم اعصاب فعلی ام را بسنجم پس داخل شدم و واقعا از نتیجه به دست آمده حیرت کردم...اعصابم تا چند روز شارژ شده...از من به شما نصیحت قبل از نظر دهی در اینجا حتما سری به لینک زیر بزنید...مرحله ها را جلو بروید تا نتیجه  خارق العاده را ببینید...از سمیه هم بابت معرفی همچین سایتی تشکرات فراوان دارم...فقط حتما اسپیکرهاتون روشن باشه که بخشهایی از مرحله ها صوتی است...لینک اعصاب سنجی



شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط  الی