وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
احتمال صفر امکان

این پست طولانی تره چون حرفهای چند روز پیش است و برای چند روز بعد

قسمتهای قرمز رنگ قابل کلیک است

«جرأت انکار خدا

در مترو نشستم و زل میزنم به بچه ای که توی بغل یک زن جوان نشسته و حرکت دست زن روی پاهای تپلی بچه ... همون موقع شک میکنم به زندگیم به خدا به در به دیوار... همون موقع میخوام خفه شم... بعد افسوس میخورم که ای کاش آرامش زندگی اون زن با بچه اش مال من بود، کارم، تحصیلاتم، هرچه توی حسابم داشتم هر چیز دنیاییم اصلا مال اون... حتی نوشته هایی که این روز دارم به کتاب شدنش فکر میکنم....همه چیزهایم...اما چند دقیقه نمیگذرد که فرشته سمت چپ یا سمت راستم نمیدانم می آید یه چپ و راست توی گوشم میزند که به زندگیت فکر کن به اهدافت به چیزهای مسخره ای که عاشقشونی و به عقیده ات فکر کن که حاضر نیستی به این راحتی و بدون فکر بچه ای رو وارد این لجن بازار کنی... اونوقت آروم میشم مثلا ...ولی هنوز دلم پیش پاهای تپلی بچه گیر است...

 

«بازی تولد و مرگ

 از وقتی ناصرخان رفته به طرز وحشیانه ای مراقب حرکات بابام هستم ... مثلا وقتی سرفه میکنه...ناصر خان درست درست درست همسن بابای منه ... نمیگم بود...کلا من از فعل گذشته خوشم نمیاد...خلاصه دیوانه شدم تقریبا... تا اینکه همین یکی دو ساعت پیش عکس یه گوگولی رو دیدم که تازه دنیا اومده ... حس کردم مثلا دارم عکس خدا رو می بینم...یعنی حالم عوض شد ناجور... دوستش داشتم با اینکه خیلی بیریخت و زشت و چاقالو بود...اصلا یادم رفت باید فکر بابام باشم...سپردمش به خدا...

 

«قدرت و ثروت و شهرت

دیشب روی تختم نشسته بودم و اصلا به یاد ندارم چه میکردم که یک مرتبه حس کردم دست سمت راستم از ناحیه جلوی آرنج بی حس شد و شل شد و از شدت درد هوار زدم... اینها که نوشتم ورژن دیگری از حرفهای سمیه نیست ها!!! ... خلاصه چیزی هم دستم نبود...فقط داد زدم و چشم دوختم به ناحیه دردناک...میدانید چه دیدم؟ یک عدد مورچه خیلی خیلی کوچیک که جمع شده بود داخل خودش و داشت دست من رو گاز میگرفت!!! شدت درد و سوزش انقدر بالا بود که حتی با دقت بیشتری نگاهش نکردم و به شکل ناخودآگاه با شدت با دست چپم پرتابش کردم نمیدانم به کجا...تا چند لحظه دستم از شدت درد بی حس شده بود و من خنده ام گرفته بود که  این مورچه کجا بوده و چه جوری رسیده روی دستم؟ چه جوریه که یه مورچه به این کوچولویی میتونه آدم به این گندگی رو بزنه زمین و داغون کنه...یه چیزایی بود مثل جریان نمرود و پشه... گاهی این حادثه ها برای فروکش کردن حس قدرتمان لذت بخش است ... هرچند ما از ابتدا پشه هم نبودیم و نیستیم... باشد که این پشه ها و مورچه ها بر قدرت دوستان و قدرت پرستان نازل شود به وفور... از همین میوه فروش ما گرفته تا همین آقای ...

 

«من فقط عشق فقط تو

قرار است در یک طرح جهادی شرکت کنم...یکی به من گفت عاشق یکی دیگه ام...یکی اول دختر بود یکی دوم پسر... حالا قراره یکی اول از یکی دوم بخواد باهاش ازدواج کنه...به من میگه کار بدیه؟ میگم اگر یکی دوم آدم باشه نه! حالا من هم گفتم اصلا من هم سهیم...به من میگه خودت بودی این کار رو میکردی؟ میگم نمیدونم تا الان که نکردم... فقط یادمه یه روز به یه عوضی یه چیزی گفتم که اصلا مفهومش این نبود تا آخر عمرش هم فکر کنم بشینه و پاشه میگه فلانی از من خواست باهاش ازدواج کنم...کلا سوژه خنده...ولی شاید یه روزی جدی خودم این کار رو کردم...شاید...

 

«یک چرا بدون پاسخ

حدود یکسال از «درباره الی» گذشته ... نه فیلمش ها! همینجا را میگم! نه که تولد اینجا باشد نه! حدوداً یکسال از وقتی اینجا اینطور به روز شده گذشته است...دقیقا حوالی زمانی که بنده به جمع ای دی اس ال داران بیچاره پیوستم...در تمام این یکسال دوستان زیادی آمدند، دوستان زیادی رفتند و دوستانی هنوز و همچنان هستند...به آنها که آمدند خوشآمد گفتم و نپرسیدم چه شد به من رسیدید...به آنهایی که حتی بی هوا رفتند نگفتم چرا رفتید چون حق دادم که باید انتخاب با خودشان باشد...حالا وقتی به برنامه های سال نودم نگاه میکنم دیگر جایی برای هر روز به روز کردن وبلاگ نیست... ولی هنوز و همچنان هستم...گفتم که از این به بعد اگر هر شب به روز نکردم چرایی ایجاد نشود...سال نود سال مهمیست در زندگی ام...خیلی مهم...پس از این پس نه هر شب ولی چند شب یکبار من را فراموش نکنید...هرچند این روزها در موج فروکشی و فراموشی وبلاگم هستیم...

 

«مکث کن آقای تاریخ

من یک بیماری بدی دارم به اسم «کیمیایی را باید در سینما دید» ... حتی اگر فیلمهای اخیرش باعث عذاب چند روزه ام شده باشد...یک نوع مازوخیسم است...حالا جرم روی پرده سینماست... روزی از همین روزها میروم ببینم... گفتم موقعیت بدی نیست برای دیدار با دوستان هم، بعد از حادثه اریکه!!!! حالا هرکس می آید بیاید همدیگر را ببینیم و جرم را هم...و بعدش هم گپی و گفتی و عکسی و خاطره ای... دوستان جدید تهرانی، بشتابید که فرصت دیدار فیس تو فیس است ...

 

« قرنها میان و میرن

در  واقع فصلها میان و میرن... فصل هشتم هم آماده است برای خواندن...فقط انتهایش آن اعلام وجود را در ذهن داشته باشید...تا برویم برای فصل نهم و بعدش هم جام جهانی ایشالله...موقع نوشتن این فصلها گاهی انقدر سختی روحی میکشم که خودم هنوز هیچ فصلی را بعد از نگارش نخواندم...نه که فکر کنید برایم بد است نه! اتفاقا این یک روش مبارزه با مشکلات است...

 

« به دنیا اومدم تا عاشقت باشم

همیشه از اینکه نقد شوم لذت عمیقی بردم...هم نقد خودم هم نقد کارم که نوشتن است...اصلا من به دنیا اومدم تا عاشق نوشتن باشم...یادتون هست توی جدول الی هم آمده بود... حالا دوست بسیار گرامی ام صهبا سلیمی پا پیش گذاشت برای نقد «درباره الی» و من با تمام وجود پذیرفتم و دوست دارم شما هم در این نقد شرکت کنید... سوالات خوبی مطرح شده هم به سوالها پاسخ دهید و هم هرچه میخواهد دل تنگتان بگویید...از جناب سلیمی هم میخواهم تا حد امکان سانسوری در نظرات نداشته باشند و اگر بشود تایید نظرات را هم برای این پستشان بردارند که دیگر میشود باب میل من...البته که وبلاگ خودشان است و به عهده خودشان...باز هم از ایشان تشکر ویژه دارم و از شما دوستان عزیزی که شرکت میکنید... مطمئن هستم که کمک شما برای من هم بسیار مؤثر واقع خواهد شد... پس به نقد درباره الی بروید...باز هم ممنون

بعد نوشت: دوستانی که محبت کردند نقدی حرفی لطفی چیزی آنجا نوشته بودند بروند مجدد به همانجا...چند کلامی برای هرکدام نوشتم.

بعد نوشت تر: از آنجایی که از عادات جناب صهباست که هر چند وقت یکبار نوشته هاشون رو پاک میکنند، من نقدهای شما را منتقل کردم به یکی از صفحات وبلاگ خودم...پس اگر از این پس خواستید نقدی بنویسید یا نقد اینجا را بخوانید به صفحه نقد درباره الی هم میتوانید بروید.

 

در ضمن یادتون باشه:

من جهان بینی ندارم ... من الفبای جدیدم  

 



پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ توسط  الی