وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
پینوکیوهای دایورت شده

پینوکیو با صدایی بغض آلود گفت : من هیچوقت دروغ نگفتم و نخواهم گفت !

کودک نابینایی با خوشحالی گفت : پینوکیو دروغگو نیست !

کودکی که ناشنوا بود با تاسف سرش را تکان داد و گفت : باز هم دماغ پینوکیو دراز شد ...

 

حالا بپرید برید یه آینه ای چیزی بیارید بندازید دم دستتون ...هرازگاهی وقتی این متن رو خوندید یه نگاهی به خودتون و دماغتون بکنید حتی خودم، دوست عزیز!

وقتی کسی به من دروغ میگه، باید بگم از دروغش ناراحت نمیشم، از خودش هم ناراحت نمیشم، از خودم ناراحت میشم که حدم رو چی دیده که بهم این دروغها رو بسته!!! با اینکه مدام این روزها پس از شنیدن انواع دروغها از سطح پایین تا بالاش که در جریان هستید از سیستم دایورت ذهنی - زبانی استفاده میکنم...

***

وقتی شما در یک مسئله اقتصادی سرمایه گذاری کرده باشی و ورشکست بشی خب مسلمه که غصه میخوری و کار خیلی عبثیه اگه یکی بیاد همون روزهای اول بشینه به دلداری دادن که غصه نخور ...یا مثلا بگه: خیلی خری که داری غصه میخوری! ...چون این حال غصه خوردن شما طبیعیه و بعد از مدتی ممکنه کمی ترمیم بشه ولی گاهی هم پیش میاد که یک ورشکستگی اقتصادی انقدر ضربه بر پیکره شما وارد میکنه که تا مدتها نتونید سرپا وایسید...

حالا حکایت، حکایت منه و شکست هام از این پینوکیوها...نه که فکر کنید یه چیزی خارق العاده بدیه نه! ولی گاهی باعث میشه غصه بخورم و به نظرم کار خیلی بیخودیه اگه یکی بیاد همون دم بگه غصه نخور!!!...وقتی آدم توی چیزی که براش سرمایه گذاشته  شکست بخوره و بعدش هم غصه به نظرم خیلی طبیعی تر از این به چشم میاد که شکست بخوری و عین یه سیب زمینی بی احساس از کنارش رد بشی...لااقل اینجوری نشون میدی هنوز زنده ای و نسبت به چیزهایی که عواطف رو تحریک میکنه غصه میخوری...ولی خوب در مسیر این غصه خوری یکی از راهکارهای خوب اینه که شروع کنی به خوددرمانی گفتاری یا اگه در توانت نیست گفتار درمانی کسی که قبولش داری...

داشتم برای یکی ماجراهای این یکی دو هفته ام رو تعریف میکردم بهم گفت: تو به دیگران خیلی بها میدی ... این موضوع خیلی توی مخم چرخید...اینکه من واقعا به دیگران که فقط دیگرانند نه بیشتر بهای زیادی میدم؟

امروز بابام پای تلویزیون نشسته بود و توی این کانالها به شکل بیهوده میچرخید...از ایران اینور تا ایران اونور ... از شبکه خبر تا بی بی سی...همینطور میچرخید که روی کانالی نگه داشت...بازیگر فیلمی که داشت دیالوگ میگفت «عسل بدیعی» بود...از شوهرش که بهش خیانت کرده بود جدا شده بود و بعد از گذشت مدتی داشت با یکی از همکاراش حرف میزد...میگفت: «همه به من میگن خیلی به سعید بها میدی! ولی باور کنید اینطوری نیست ...من دنبال بهای گمشده خودم هستم»...جمله خوبی بود و دقیقا جواب سوالی که ذهنم درگیرش شده بود...

من وقتی در مورد یه ماجرا یا یه آدم فکر میکنم معنیش این نیست که به اون ماجرا بها میدم یا بهش دامن میزنم یا به آدمی که اون ماجرا رو ساخته...من به بهای خودم فکر میکنم و اینکه با وجودی که مواظبش بودم کجا بود که از دست رفت...و آخر آخرش میرسم به چند صفت که گویا صفتهای خوبیه ولی چون امروزه کاربردی نداره کلا داره از دستور عمل انسانها ور می افته...

خلاصه اش اینکه میخوام بگم این روزها باز دوست دارم با خودم باشم و یکی دو نفر که هنوز توی عالم من هستند و بقیه رو بذارم از زندگیم کنار...این روزها باز دارم فکر میکنم باید از فردا روز نویی رو شروع کنم ...باز دارم فکر میکنم که به جای وقت تلف کردن به آینده ام برسم...دارم فکر میکنم به اینکه این چندمین «باز» زندگیمه که باز هم رفتم سرش... دارم فکر میکنم که از این آدمهای دماغ دراز پینوکیویی که بهای آدم رو نادیده میگیرند حالم دیگه داره بهم میخوره...

البته این شکست ها و این بازها و این آدم پینوکیویی ها خاص زندگی من نیست، خاصیت این روزهای ماست ولی خیلی ها عادت به اصلاح ندارند و دوست دارند با یه ماله فقط همه چیز رو صاف کنند ولی من نه! دلم میخواد یه زندگی تمیز و شسته رفته داشته باشم بدون مورد اضافه ... موارد اضافه رو مدام دایورت میکنم...اصلا این روزها ناجور زندگی من دایورتی شده...خیلی هم خوب جواب میده موارد دایورت شده لامصب...خواستید امتحان کنید اینطور زندگی رو ...روی من که جواب داده...

 ***

+ هرکی فکر کنه منظورم از این حرفها و شکستها ماجراهای عشقی دختر پسریه واقعا آدم بدیه...مدتهاست دست اینجور عشقها را گرفتم از زندگیم پرت کردم توی کوچه...

+ دوستی دارم که وقتی بهانه هام کمرنگ میشه فکر میکنه اگر به سر و روی وبلاگم برسه، اگر آرزوهای کوچک وبلاگی من رو برام به انجام برسونه من خوشحال میشم...این دوست که معرف حضور شماست این روزها در حال انجام کاریست که فکرش هم برای من مشکله... آن هم انتقال آرشیو بلاگفایم به پرشین بلاگ است... فقط برای اینکه من دوست داشتم نوشته ها به صورت متحد به یک شکل و قالب باشند ...آن هم همین قالبی که اینطور دوستش دارم و بلاگفا باهاش سر ناسازگاری ورداشته...برام این عکسهای خوشگل رو برای کنار قالب ساخته...خداییش شما اگه همچین دوستی داشتید برای تشکر ازش چی کار میکردید؟ ... من واقعا احمقانه تا به اینجای این انتقال بهش فقط غر زدم...الان چند ماه نخستین آرشیو نوشته ها انتقال پیدا کرده و من بی نهایت راضی ام... ممنون یک دنیا

 



یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ توسط  الی