وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
خرداد شیرین کجایی؟...

[با خودم هستم] یادت هست؟

[خودم جواب میدهم] بهتر از همه روزهای زندگی ام...

صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم...مدام از پنجره کوچه را نگاه میکردم و مدام و مدام... تمام مدت حواسم به شناسنامه به دست ها بود... تلویزیون را روشن کردم ببینم چه میگویند...مدام به دست مردم نگاه میکردم و اینکه آیا خودکار به دست آمده اند یا نه! ... جالب بود که در این مواقع تلویزیون ما سعی میکند خانمهای بدحجاب را مدام در دوربین بیاورد که نشان دهد این قشر هم پای صندوق ها آمده اند... همیشه یک روان نویس سبز یونی بال دارم که وقتی روی صفحه کاغذ ویراستاری میکنم با همان کار میکنم و خطوطی که روی کاغذ میکشم برایم با این روان نویس همیشه هیجان انگیز بوده...خیلی هم پر برکت است... به خودم گفتم دوست دارم با همین رأی بدهم... روزهای شخصی تلخی داشتم دو سال پیش همین موقع...از دید دیگران شیرین بود ولی از دید من تلخ ولی مدام فکر میکردم اگر چیزی که میخواهیم بشود شاید کمی اوضاع شیرین تر شود...نزدیک مسجد محل شدم ... با روان نویسم که در جیب مانتوام مدام درش را باز و بسته میکردم... در طول زندگی ام این بار سومی بود که به این مسجد قدم میگذاشتم... دو بار قبل هم به نیت انتخابات بود... داخل مسجد شدم...مسئولان رأی گیری مگنوم میخوردند ...من هم دلم خواست... حس میکردم روز شیرینی خواهد بود... در صف ایستادم...تمام مدت چشمم به رأی دیگران بود و شکل دستشان که چه مینویسند...از شکل دستشان حدس میزدم و نفس راحت میکشیدم که رأیشان درست است...نوبت خودم شد...رأیم را پنهان نکردم... روان نویس سبزم را درآوردم و بزرگ و خوانا نوشتم ...و با اطمینان رأی را درون صندوق انداختم...دلم نمیخواست اثر مهر را بر روی انگشتم پاک کنم... به خانه آمدم...مدام میرفتم و می آمدم... تا نصف شب بیدار بودم و بی بی سی چیزی نشان می داد که با معادلات من نمیخورد... بغض کردم و شدم یکی از میلیونها نفری که ... و تلخی هایی که روی زندگی شخصی تک تک ما اثر گذشت و با اطمینان میگویم روی زندگی من بیش از همه... و خدا شاهد ماست و تنها امید ما در این دنیای یأس انگیز...و از همان روزها بود که من از خرداد غم دارم...گریه دارم...بغض دارم...و چقدر خوب است که این روزها این همه کار سرم ریخته و سبب شده کمتر فکر آن روزها را بکنم و غصه و غصه و غصه سراغم بیاید...

 

«امروز که روز تلخ و سختیست آمدم نت و دیدم مورد لطف دو تا از دوستهای خیلی خوب قرار گرفتم...اول مغازه داری در فرنگ در پست الی مظلوم و دوم ستاره عزیزم در پست دوستی...از هردوتون سپاس فراوان دارم...

« ما این روزها همچنان در حال نقل و انتقال هستیم ...نه اینکه از این وبلاگ بروم نه! ...آرشیو وبلاگ قبلی را داریم منتقل میکنیم به اینجا... صفحه عناوین پستهایم ناقص است میدانم...وبلاگ بلاگفایم بالاخره فیدش پس گرفته شد و در حال بازسازی یک درگاهی به اینجا هستیم...خلاصه کلی درگیری خارج از دید دارم با این وبلاگ که به زودی رفع خواهد شد...

« دلم میخواهد از فصل اول تا دهمی که نوشتم را در یک صفحه جدید بیاورم که دوستان جدید مجبور نباشند مدام رمز وارد کنند...اگر فرصت کنم چنین میکنم...از فصل دهم هم امروز رونمایی خواهم کرد...

« عکس رنگین کمانم را در فوتوبلاگم ببینید... پدیده شگفتی بود با آن رنگ هوا...



یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ توسط  الی