وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
میوهای کش دار

گربه سیاه سفید دورخیز کرده بود برای حمله به گربه نارنجی سفید... دورخیز میکرد و بعد با تمام قوا میپرید روی سرش... خوب خیلی واضح بود که گربه سیاه سفید نر بود و گربه نارنجی سفید که بدجور برایش ناز میکرد ماده...فصل بهار است و گربه ها پر از شهوتند... گربه سیاه سفید هی روی سرش میپرید و صدای میو میوهایشان به هوا میرفت... روی سر و کله همدیگر میپریدند...ناگهان در پی نازهای مدام، گربه نارنجی سفید خود را خلاص کرد و از پیاده رو به سمت خیابان پرید... چشمم که تا اینجای صحنه را شاهد بود، چیزی دید که باورش برایم سخت شد...غیر قابل دیدن شد...گربه نارنجی وسط خیابان نزدیک به پیاده رو روی زمین افتاده بود و از پوزه اش خون میریخت و تکانهایی میخورد ناشی از جان دادن...کمی چشمهایم را باز کردم...یک تندر 90 نقره ای که به شدت مشغول پارک کردن بود به گربه زده بود...نفسم حبس شد ... یک آن نمیدانستم چه کنم...ماشین را به جلو برد و دوباره به عقب یعنی جایی که درست از روی گربه رد میشد... تنها حسی که داشتم این بود که از ته دل جیغ بزنم: وایسا...لعنتی وایسا...با دوستم بودیم او هم شروع به جیغ زدن کرد... نزدیک ماشین شدم و دستم را محکم روی کاپوت جلوی ماشین زدم...گفتم: وایسا مرتیکه... از ماشین پایین آمد...یک عینک ته استکانی زده بود به چشمانش...گفتم: کوری...نمی بینیش! کشتیش! دیگر نمیتوانستم رو برگردانم به سمت گربه نارنجی... اشک در چشمهایم جمع شده بود...رفت داخل ماشین و با سرعت پولی از داشبورد برداشت و به جای گوش دادن به حرفهای من به سمت صندوق صدقات رفت و پول انداخت...گفتم: اگر یک بچه کوچولو هم زیر ماشینت میرفت همین کار رو میکردی؟ باز هم جواب نداد...دوستم مدام فحشش میداد... به هیچ وجه نمیتوانستم به گربه روی زمین افتاده نگاه کنم اما چیزی دوباره ناگهان خیره ام کرد...چهره گربه سیاه - سفید که مبهوت مانده بود و فقط نگاه میکرد و میوهای کش دار عجیبی میکشید...یه چیزهایی شبیه فحش...یه چیزهایی شبیه درد...یه چیزهای شبیه غصه...یه چیزهایی شبیه مقصر بودن...دلم کباب شد ...دلم داغون شد ...یواش یواش گام برداشت و به سمت گربه روی زمین رفت و انگار شروع کرد به مرثیه... خیلی خیلی گریه آور بود...آنجا فهمیدم زن بودن گربه ها هم دردسر است ... و دلم برای گربه مردی که بندش به بند دل آن گربه زن وصل بود ترکید...

*** اینها که خواندید نوشته هایی کسی بود که به شدت فوبیای گربه دارد ***

روز مرد ...مرد...مردها بر همه مبارک!!!

 

***

خوب، دوستان زیادی مرا مورد لطف خودشون قرار دادند، اس ام اسی، تلفنی، ایمیلی، کامنتی... اما بین همه دوستی که شاید خیلی هم با من صمیمی نباشد چیزی ازم خواست و گفت قول میدی انجام بدی؟ گفتم آره بگو هرچی که هست! گفت: نمیگم بنویس نه! ولی پست قبلت رو بردار و چیز دیگه ای بگو که نمیخوای بنویسی! گفتم: باشه!

حالا میخوام چیزی دیگه ای بگم که عین واقعیت است... همه در جریان کار من هستید که چیست! دو پروژه خیلی قطور دستم است...یکی کار روی شاهنامه فردوسی، یکی هم یک کار فرهنگ تاریخ ادبیاتی هست که هر دو را باید پیگیرانه غیر از کارهای روزانه ام انجام دهم... یکسال وبلاگ نویسی روزانه و ارتباطهامون که در جریان هستید باعث میشه ساعتهای زیادیم به اسم کار ولی در معنی اصلی به اسم وبلاگ از دست بره...البته که بیهوده نمیره و همین با شما بودنها خودش حسنیست غیر قابل انکار...

حس کردم بهترین کار ممکن در کنار دلگیری های کم و بیشی که از یکی دونفر دارم که مهم نیست این است که مدتی مثلا یک ماه یا دو ماه کلا این فضا را در مقام  نویسنده ترک کنم با اینکه برایم سخت است تا به کارهایم برسم ولی خوب در گوشتان بگویم خیلی این حس سخت است...دیشب تصمیم جدیدی گرفتم! نه اینکه فکر کنید دم دمی مزاجم نه! ولی خوب دوست ندارم حلقه ارتباطی ام با وبلاگ هم از دست برود ...برای همین تصمیم گرفتم از این پس "جمعه ها" اینجا را به روز کنم تا روزی که کارها کمی سبک تر شود...هر شب هم در فاصله ساعت 10 تا 12 شب آنلاین خواهم بود در وبلاگ تا با دوستان گپ و گفت همیشگی مان را داشته باشیم...درباره باقی فعالیتهای وبلاگی هم(داستان و عکس) شیوه هرازگاهی را دنبال میکنم که برای آدمی به شلوغی من بهتر است...هر وقت هم به روز شدند لینکشان را در پست جمعه ها خواهم داد...فکر میکنم این فکر برای خودم، شما، و برای همه بهتر است...حتی کسانی که مرا دوست ندارند و نمیدانم به چه دلیل اینجا را میخوانند و نظرات خصوصیشان را مرتب نسبت به اینجا اعلام میکنند(البته با نامهای غیر واقعی)...

خوب الان خوبم...خداحافظی هم نمیکنم...یکی از دوستان راست میگفت: گفتن کلمه خداحافظ سخت است...از سمیه، سهیل عزیزم هم که بابت این رفتن پست نوشتند تشکر خیلی خیلی خیلی زیاد دارم... باقی هم که دیگه نمیتونم از همشون نام ببرم لطف خیلی زیادی داشتند... امیر هم راست میگفت که من دوباره میام...میام ولی به جای حداقل 26 شب در ماه فقط حداکثر 4 شب در ماه...ولی هرشب هستم فقط در آن ساعتی که گفتم...کامنتها را هم در همان فاصله ساعت پاسخ خواهم داد...حالا همه چیز برای من راضی کننده تر است...

***

بعد نوشت: وارد سایت زیر بشید ...اسم یه آدم معروف رو در نظر بگیرید(هنرمند، سیاستمدار و ...) بعد در یک بیست سوالی وارد میشید...ببینید چه اتفاقی می افته ...وارد این سایت شوید.

بعد نوشت تر: از فصل دهم بالاخره به سختی رونمایی شد!!! ...فقط خودم را تنبیه کردم که به دلیل این تاخیر فصل یازدهم را هم بنمایانم!!! البته رمزش تغییر کرده در پایان فصل دهم اگر بخوانید متوجه چگونگی رمز یابی خواهید شد...و بعد از رمزیابی فصل دوازدهم را هم فراموش نکنید...از خود راضی



پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط  الی