وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
جمعه دوم، نرسیده هنوز !

از سال پیش تا الان، بعد از اینکه «درباره الی» شد اینی که هست یه اتفاقی توش افتاد که خودم دوستش داشتم اونم دیدار با دوستان بود...بهانه ای میتراشیدم و بعد دیدار و گپ و گفت...از تمام قرارها و دیدارها یک خاطره خوب دارم...گاهی بهانه عیادت از یک دوست بود، گاهی مهمانی رفتن خانه یک دوست، گاهی هدیه دادن به برنده یک مسابقه و گاهی حتی مثل امروز بی دلیل ...فقط برای دیدن کسانی که دوستشان دارم...

قابهای دیوار الی

من جزو کسانی هستم که خیلی از مهمون بازی خوشم نمیاد...یه نوع تنهایی انتخابی که ازش لذت میبرم...ولی وقتی توی جمع خودمون با بچه های خودمون...کسانی که خودمون انتخابشون کردیم هستم حس میکنم اونها مثل منن و این حس یه لذت عمیقه برای من...یه لذت خیلی عمیق...

الان فقط میخوام یه چیزی بگم...میخوام تشکر کنم از همه بچه هایی که توی این قرارها بودند...بچه هایی که باعث شدند این دیدارها صورت بگیره...بچه هایی که بهانه ساز این دیدارها بودند و بچه هایی که هستند...

 

حاشیه های امروز:

1. من و سمی رفتیم پاساژ ونک کلی پول دادیم یک کیک شکلاتی درنا بهمون فروختند..

2. من و سمی رفتیم برای جمعون یه هندونه گنده خریدیم از آقاهه خواستیم که خودش انتخاب کنه قرمز باشه که بود بعد هم اومدیم توی غرفه تخمه و کلــــــــی با خانم فروشنده خندیدیم...

3. من و سمی با ماشین یه آقاهه اومدیم پارک ملت سر قرار...توی ماشینش گوگوش میخوند: بهترین رنگی که دیدم، رنگ زرد کهربایی... و من بی اختیار با گوگوش خواندم و بعدش کلی با سمی بحث کردیم که زرد کهربایی یعنی چی( مفهوم خاصی مد نظر ما بود ها! نیاین تعریف کنید حالا زرد کهربایی اینه و این نیست! برای اینکه ما خودمون رفتیم  کاملا کهربا را از نزدیک لمس کردیم)

4. رفتیم سر قرار کسی رو پیدا نکردیم...بعد با هندونه و کیسه تخمه وایسادیم...زنگ زدیم به الناز! من نیستم ها! فکر نکنید حالا توهمی چیزی تو کاره! بعد یه خانم خوبی از دور اومد ما براش دست تکون دادیم الکی!!! بعد خودش بود دیگه...

5. زنگ زدیم ببینیم امیر و سهیل کجان! امیر میگه من جلوی این تابه وایسادم که یه دوست دختر دوست پسر روش نشستن منو دیدی؟ منم حالا بگرد این ور اون ور...تا دیدم براش دست تکون دادم ...از همون جا باید ریشه های کلاغ شناسیش رو کشف میکردم...

6. داشتیم همینطوری میرفتیم که دیدیم مهدی  و آقای تمدن و زهرای عزیزم و سجاد هم رسیدند...بعد همگی داشتیم میرفتیم که نیره زنگ زد و با آقای همسر اومدن...جمع ما تکمیل شد...

7. بعد از کمی مکالمه، و اذیت کردنهای ممتد سهیل که کلــــــــــــــــــــــی تغییر کرده بود که حالا تغییرهاش بماند نیره هندوانه را برید و قرمز بود و هورا کلا...

8. هندوانه خوری شروع شد و چه مراسم شگفتی! به همراه تخمه خوری و سایر اتفاقات

9. زمان گذشت و دوستان تک تک رفتند ... بعد از برگزاری مراسم طولانی خداحافظی، من و سهیل و امیر داشتیم به سمت پارکینگ میرفتیم که چشممان به یک سینمای چهاربعدی افتاد و ابعاد جدیدی در زندگی ما شکل گرفت...صف و تشکر از سهیل بابت بلیط و رفتن به فیلم جزیره نمیدونم چی چی...آقا ببره پرید سرمون، هلکوپتر سقوط کرد ما پوکیدیم...موشها حمله کردند...زمین دهن وا کرد، پرت شدیم جلو، فیله با خرطومش آب پاشید رومون...مار نیشمون زد ...اصلا یه وضی...خلاصه تجربه خوبی بود ولی باز من دلم پیش اون فیلم روح مونده که سانسش رد شده بود...خیلی خوب بود...یه روز بیاین قرار بذاریم بریم سه چهارتا فیلمش رو ببینیم اصلا... تجربه خوبی بود همین!!!! و از همه بهتر جو شدیدی که امیر به فیلم میداد فیلم به امیر...

این بود تمام اتفاقات یک روز که تنهایی ام را با آدمهایی از جنس خودم تقسیم کردم...این روزها را دوست دارم ...این آدمها را هم دوست دارم... خدا همه مان را برای هم نگه دارد...

بخشی از عکسهای امروز

 

 

 

 

 

« عکسها رو با سایز اصلی برای همه دوستان مرتبط به ماجرای امروز خواهم فرستاد...

« ببخشید که فصلهامون نیمه کاره مونده...فعلا فصل چهاردهم و فصل پانزدهم را بخوانید تا به سرعت بروم سر فصلهای بعد...نکته ای رو هم باید بگم ...دیدید معلمها روی تخته یه چیزی مینویسند بعد قبلیها رو کم کم پاک میکنند...از فصل شانزدهم به ازای هر فصلی که بنویسم رمز فصل اول را تغییر خواهم داد به رمزی که کسی ندارد تا بماند برای خودم...خواستم در جریان باشید که متاسفانه رمز جدید را به کسی نمیدهم تا یادگاری برای خودم بماند فقط(قابل توجه دوستانی که دارند از آخر میرن اول!!! )

« از این پس که کمترتر مینویسم گاهی حرفهای روزم را به صورت مهمان میبرم در نظرات پست یک دوست مینویسم...بحثی مطرح شد در وبلاگ سمیه عزیزم که چند عقبه برای خودم داشت...دوست داشتید بخوانیدش...اگر میخواستم یک پست بنویسم برایش مینوشتم « تجاوزهای علنی»... اینجا بخوانیدش

« عکس جدیدم را در فوتوبلاگ ببینید...داغ داغ است مربوط به پیک نیک امروز ... هزاران پا...

بچه های اهل بحث یه سوال دارم ازتون...من و سهیل و الناز هر سه در یک سیستم فوتوبلاگ داریم...در این فوتوبلاگ، زمینه رنگ رو میتونید خودتون انتخاب کنید...به صورت پیش فرض هم رنگش آبیه (رنگ فوتوبلاگ سهیل) مال من مشکیه...مال الناز گلبهی - نارنجی...به نظرتون این دلیل انتخاب رنگ از طرف من و الناز و عدم تغییر رنگ سهیل حالا بنابر هر دلیلی از جانب خودش چیه؟ به نظرتون نشان دهنده یک فکر میتونه باشه؟ در بعد گسترده تر دوست دارم بدونم نظرتون درباره قالبهایی که ما برای وبلاگهامون انتخاب میکنیم چیه؟ و اگر دوست داشتید بگید که دوست دارید قالب همینجا عوض بشه یا نه! دوست دارید چه رنگی بشه و به چه دلیلی این رنگ رو انتخاب میکنید... اینکه آیا انتخاب رنگها سبب قضاوت درباره شخصیت آدمهای انتخاب کننده هم میشود؟ وای کلی سوال شد جای یه سوال ولی دوست داشتید جواب بدید حالا به یکیش یا همش...



چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ توسط  الی