وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
جنینی در قلبم

روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند - مثل من -
با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی

آن روز می گویم: تردید نکن
با او برو
مهم نیست مال من باشی یا او
مهم این است مال شعر باشی

 

وسط اتاق نشسته ام ...چند نفس عمیق میکشم... یک لیوان شیر خنک میخورم... به دریچه کولر اتاقم نگاه میکنم، انگار من را فراموش کرده...من هم گفتم به جهنم من هم فراموشش میکنم...روی زمین دراز کشیدم و به سقف اتاقم زل زدم... نمیدانم چه شد که حس کردم مست خوابم...

سه روز است میخواهم بنویسمش...ولی نمیدانم چه بنویسم...مدام نوشتم و پاک کردم...مدام نوشتم و از ایمیل یاهوم به جیمیلم فرستادم تا برایم بماند...یک بار هم خواستم بفرستم برای.... ولی باز پشیمان شدم...حس کردم حرفهای من با خودم را چرا باید بخواند و باز پشیمان شدم که باید بفرستم و باز و باز و باز... حس میکنم بهتر است داستان بنویسم پس صفحه ورد را باز میکنم و از ساعت 2 تا ساعت 4 همینطور زل میزنم به آن صفحه با فکری درهم...با هزاران صحنه که می آید و من باید فقط یکی از آنها را انتخاب کنم و چه بد و یا خوب که از بین این صحنه ها فقط یک نگاه می آید یک صدا و یک اسم...صدایی که اسمم را صدا میکند و نگاهی که به نگاهی برمیخورد ... صحنه ایست که نمیدانم از کجا در ذهنم مانده... و شک! چیزی که در وجودم مدتیست بالا و پایین میرود... و باز حرفهایی از حقوق نداشته ام... بعد از این یکی دو صحنه حس میکنم باید دستم را دراز کنم تا یک دست را بگیرم...دلم میخواهد کسی کمکم کند...این من مغرور لجباز حرف گوش نکن حالا عوض شده...مدتیست غرورش را بوسیده کنار گذاشته و مدام روی خودش کار کرده  ...یاد گرفته گوش کردن به حرفهای دیگران خوب است و حالا دوست دارد دستش را کسی بگیرد ...

این روزها عجیب شده ام...عجیب زندگی میکنم ... حیف که بر دهانم مهریست که دیگر جسارت گفتن به من نمیدهد...شاید روزی از نگفتنش پشیمان شوم...شاید...شاید... شاید هم یکی از همین روزها گفتمش...این روزها در شایدها و شکها زندگی میکنم...این روزها در خواستنها و نگفتنها زندگی میکنم... این روزها در صد بار نوشتن و صد بار پاک کردن زندگی میکنم... این روزها در حالت انکاری زندگی میکنم که سختترین بخش زندگی است... نمیخواهم این حس را بکشم...میخواهم نگهش دارم ... میخواهم این جنین نوپا را که انگار مدتیست نطفه اش بسته شده را در قلبم نگه دارم... این جنین مثل عشقه دارد در قلبم رشد میکند و چه بسا زودتر از آنچه که فکر کنیم همه قلبم را بگیرد و آن وقت نمیدانم چه کارش کنم... امیدوارم تا آن روز دست تنها نباشم و این بار جنین قلبم بشود هیبتی که  بعدها بتوانم هر وقت خواستم گردن خسته ام را به شانه هایش بگذارم و کمی و فقط کمی تکیه کنم...

چه حیف که قلبم تا امروز، بطن زنی را می مانست که توان نگه داشتن جنین ندارد...

دوست داشتید با صدای خودم بشنویدش

راستی غیر از جمعه به روز کردن عادت نمیشود... سبک شدم ... این پست را که برای خودم پر از حس مثبت است تا ابد دوست دارم...تا همیشه...حتی اگر زیرش یک نگاه هم نوشته نشود... همین!

« شعر بالا از نزار قبانی است... اگر دوست داشتید از این جنس شعرهایش بخوانید(عربی با ترجمه فارسی) به اینجا بروید.



یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ توسط  الی