وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
ای منعطف متقلب!

امشب می‌خوام براتون یه خاطره تعریف کنم از یکی از فاجعه‌های بزرگ تاریخ مدرسه‌ام... کلا من فاجعه آفرین بودم...

سال دوم دبیرستان بودیم فکر کنم، منم شاگرد اول بلامنازع از این بچه‌های خرخون که در ظاهرشون نشون خرخونی نیست! ریاضیم خیلی خوب بود، با اینکه به انتخاب خودم انسانی خونده بودم... معلمون که هرچی فکر می‌کنم اسمش یادم نمیاد کلاس ما رو گروه بندی کرده بود... مثلا پنج شش تا گروه بودیم... هر گروه حدود ۵ الی ۶ نفر با یک سرگروه... گروه بنده هم با یاران همیشگی‌ام ۷ نفره بودیم... صدف که یار غارم بود و بغل دستی! فاطمه، زهرا، نجیبه، مونا، پرستو... خوب پرستو و مونا خیلی خیلی ضعیف بودن ولی بچه‌های خوبی بودن و منم همیشه هیچ کوتاهی‌ای در رساندن تقلب به این دوستان نمی‌کردم... پرستو همیشه می‌گفت هر موقع تو دکتری بگیری من دیپلم می‌گیرم!!! همونم شد نه من دکتری رو هنوز گرفتم و نه اون ادامه تحصیل داد حتی تا دیپلم!!!! یعنی نذاشتن که خودش یه حکایت مفصلی داره...

واقعا اون موقع‌ها بنده برای خودم تو کلاس امپراطوری داشتم... البته یادمه با همه هم خیلی خوب بودم... یعنی تنبل، زرنگ، بچه مثبت‌های مؤمن، بچه خلاف‌هایی که کارشون به پزشک قانونی کشیده شد... کلا با همه خوب بودم و کلا هم از سوی معلم‌ها عنصر شک برانگیزی نبودم... یه آدم فوق العاده منعطف...

خلاصه معلمه اومد یه روز گفت دو هفته دیگه امتحان ۱۰ نمره‌ای ریاضی داریم، هرگروهی بهترین نمره‌ها رو بگیره به سرگروهش جایزه می‌دیم سر صف... خوب منم کلا تو خط جایزه نبودم ولی قبول کنید برتری حس خوبی به آدم می‌ده دیگه! ما هم دو هفته رو در حد مرگ با این ۶ نفر کار کردیم... در ۳ نفر به خوبی جواب داد... ۱ نفر بلاتکلیف بود... ۲ نفر کلا کودن بودن!!! یعنی من متوجه شدم جدی مغزشون نمی‌کشه... روز قبل از امتحان یه تستی کردم دیدم نه! اینا امتحان رو به افتضاح می‌کشونن... خلاصه شب قبلش بالاخره تصمیمم رو گرفتم!

روز امتحان شد... خانم معلم سوال‌ها رو پای تخته می‌نوشت و ما باید روی کاغذ می‌نوشتیم و وقتی دستور شروع را صادر می‌کرد شروع به جواب دادن می‌کردیم... ۵ سوال ۲ نمره‌ای... من‌‌ همان لحظه‌ای که سوال‌ها را می‌نوشتم در ورقهٔ خودم با سرعت جواب هم می‌دادم تا وقت را بخرم... وقتی دستور شروع را داد دو یا سه سوالی را جواب داده بودم... ظرف چند دقیقه برگهٔ خودم تمام شد... ۶ برگهٔ سفید از قبل آماده شده را در آوردم و با سرعت جواب‌ها را عینا در ۶ برگه منتقل کردم... و با ترفندهای خودمان بین ۶ نفر تقسیم کردم... خودم هم با ‌‌نهایت آرامش به سمت معلمون رفتم و برگهٔ خودم را تحویل دادم... بچه‌های گروه هم تند تند می‌نوشتند و من با آرامشی وصف نشدنی روی نیمکت نشستم و سرم را روی میز گذاشتم... البته که آرامش دروغینی بود!!!

یک هفتهٔ بعد معلم با برگه‌های تصحیح شده آمد... مدام هم با لبخند گروه ما را که کنار دیوار جلوی در ورودی می‌نشستند نگاه می‌کرد... با بهترین نمره گروه ما مسابقه را برد!!! نکته آنکه نمرهٔ پرستو ۹ و نیم شد نه ۱۰!!!! و من در تعجب بودم که این بشر از رو هم نمی‌تواند بنویسد!!! خلاصه آن روز حسابی خوش گذشت. بعدش هم سر صف من را تشویق کردند و به من یک آلبوم جایزه دادند که هنوز دارمش!!! وقتی جایزه به دست می‌آمدم کل گروه تابلوی ما روی هوا ریسه می‌رفتند...

این خاطره را بی‌دلیل تعریف نکردم... علاوه بر جذاب بودنش برای خودم حس می‌کنم این تقلب‌ها در دنیای آدم‌های واقعی هم این روز‌ها خیلی دیده می‌شود... برایتان بازش نمی‌کنم خودتان به فراخور فکر مطمئن هستم درک خواهید کرد... اووووووووهوم (صدام بود صاف کردم)...

عکسهایی از انواع تقلب!

خاطره ای از تقلب هایتان دارید بنویسید همین جا لذتش رو ببریم...نگید خاطره نداریم که اصلا تو مخیله من نمی گنجه کسی تا حالا تقلب نکرده باشه!!!



دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط  الی