وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
عروسی خوبان

کارت عروسی را از چشمانمان گذراندیم و دریافتیم که بله عروسی گویا آن سوی مرزهای تهران است جهت پدیده شیکی پیکی...مثل همیشه اینجانب اعلام کردم که من نمی آیم...کلا از عروسی خیلی خوشم نمی آید...خانواده از یک سو اصرار ما از این سو انکار! روز پیش از جشن دیدم خوب حالا بعد از مدتی یک عروسی هم برویم شاید علاوه بر اینکه قصدی هست مبنی بر اینکه لال از این دنیا نرویم شاید کور هم از این دنیا نرفتیم و این روزهای آخر عمری! یک عروسی هم رفتیم...

خلاصه روز عروسی شد! من که مدتهاست با پدیده آرایشگاه مشکل دارم لباس ساده ای پوشیدم و موهام رو هم خودم مرتب کردم و راهی شدیم... حالا برو برو برو برو مگه میرسیم! داشتم فکر میکردم این جماعت چه حوصله ای دارند که این همه کیلومتر می آیند برای یک عروسی... وقتی رسیدیم در آستانه باغی که عروسی در آن برقرار بود خودمان را آماده هرگونه حرکت دسته جمعی از نوع متجاوزانه اش کرده بودیم...بعد جالب بود مکان عروسی طوری بود که هرچقدر هم داد و بیداد میکردیم جوانمردی عمراً پیدا نمیشد کمکی کند...کلا از آبادی دور شده بودیم که اگر مردیم یا به دست خودمان کشته شدیم و کشتوندنمون هیچ کسی باخبر نشود!...

هنوز قدم در ورودی باغ نگذاشته بودیم که یک عدد خانم جینگیل مستان با یک سینی پر از گیلاسهای نوشیدنی رفت داخل دهن ما که بفرمایید... خلاصه ما هم که فشار فشارمون به دلیل همون قضیه دسته جمعی خودجوش افتاده بود، یه گیلاس دادیم بالا البته خیالتان راحت که شربت آلبالو بود... عروس و داماد را آن دورها دیدیم و جالب اینکه هیچ کس توجه خاصی به عروس و داماد مذکور نداشت...یه عده لباس عوض میکردند یه عده گیلاس به دست راه بودند...یه عده میپریدند هوا...از این کارها...خلاصه رفتیم مسیری را طی کنیم تا وارد بازی پیچیده استقرار بر میزها شویم ...راهی که با فرش قرمز پوشیده شده بود را رفتیم و  آی این خانمها خنده دار بود اوضاعشون هی پاشون می لغزید هی پیچ پیچی میشدن...بعد پاشنه چند ساعت؟! خدایی کمتر از ده سانت حرفش رو نزن ناراحت میشم...

آقا و خانمی که شما باشید نشستیم ... هرکس سعی کرده بود در پوشیدن لباس لختی تر، از نفر کنار دستی اش گوی سبقت را برباید... از این خانمهای گارسن نگم که هرچه بگم کم گفتم کلا گوی سبقت رو از عروس هم دزدیده بودند...کمی نشستیم ...این کمی حدود 3 ساعت بود...بی هدف ...بی انگیزه... و مدام گیلاسهای شربت و سینی شیرینی بود که گردانده میشد... میز بزرگی از میوه وسط میزها بود یکی دوتا از بچه های کوچولو رفتند میوه ای بخورند که به شدت از جانب دختران زیبارو دعوا شدند که این میوه ها دکوره برید بشینید...بگذریم که یکی دو تا از خانمهای بزرگ تیتیش مامانی هم بابت این کار دعوا شدند و آی ما بهشون بی رحمانه خندیدیم... ساعت حدود 10 شب عروس و داماد تازه به جمع مهمانها آمدند...اصلا کلا کسی حواسش نبود!!! یعنی دیگه همه از تعدد میزان شربتها گلاب به روتون پشت در دستشویی ایستاده بودند... بعد از اینکه عروس و داماد گذری کردند دیدیم کورصدایی از آهنگ از دوردستها شنیده میشود... تازه متوجه شدیم آن گوشه موشه ها جایی را تعبیه کرده اند برای بزن برقص ... 

به اصرار خانواده باز هم رفتیم به آن سو ببینیم چه خبر است...جای شما خالی برنامه های جنجالی ای در آنجا در حال وقوع بود... در آنجا هم گیلاسها رد و بدل میشد ولی جای شربت محتویات دیگری بود! اووووووهوم...زیر هیجده سال پاشه نشینه اینجا دارم تعریف میکنم...بله گیلاسها میرفت و می آمد و شخص شخیص داماد که انقدر استعمال گیلاسهایش بالا رفته بود به طور قابل توجهی کف زمین خسبیده بود و عروس برایش غش میرفت...دخترها و پسرهای دیگر هم کلا توجهی به عروس و داماد نداشتند...خودشان بودند و آغوش یکدیگر...برام جالبه که من بعد از آشنایی هم سختمه حتی دست کسی رو بگیرم ...تو یه جلسه چه جوری میشه یکی که یکی دیگه رو نمیشناسه و جلوی همین چشمهای کور شده ما با یکدیگر آشنا شدند به آغوش هم بپیوندند... به خصوص که خاموش شدن چراغها و فلاشرهای گاه به گاه فرصت مناسبیست برای انواع در آغوش کشیدن ها و و و و ! خلاصه چند دقیقه ای هم آنجا را رصد کردیم که همان کور از دنیا نرویم... من هم که کلا در جای غریبه حالی نمیکنم برای رقص و حرکات موزون و این حرفها...

بر جای خود ننشسته بودیم که بچه خانواده اعلام کرد گشنه است...همه چپ چپ نگاهش کردند و من به جای آن راست راست به ساعتم نگاه کردم که یک ربع به دوازده شب بود...گفتم خوب بچه حق داره! خلاصه بعد از نیم ساعت تلاش بی وقفه عروس در جمع کردن آقای داماد از کف زمین و هدایتش به بالای میزها بالاخره میز شام افتتاح شد... شما بگو چه غذایی نبود!! یعنی به شکل خفه کننده ای تنوع غذایی اونجا بود...خلاصه ما هم ترکیبی از چند غذا را ریختیم و مثل همیشه تا خواستم شروع کنم به خوردن قوت لامصبم بسته شد...

اشک توی چشمام جمع شد و بغض عجیبی توی گلوم... داشتم فکر میکردم که چقدر از آدمهای آشنا حتی توان دادن یک زرشک پلو با مرغ را ندارند...اصلا عروسی بخورد وسط فرق سر بنده...حتی انقدر ندارند که یک خانه معقول بگیرند و بی عروسی بروند سر خانه زندگیشان... بعد اینها به قول خودشان حدود سی میلیون تومان خرج عروسیشان شده بود! به هرکدام از ملت ده فقره از عکسهایشان را در ژستهای مختلف هدیه دادند... حالا سی میلیون هیچ! شما بگو بعضیها چهار پنج میلیون برای پول پیش خانه هم ندارند... اینها که ندارند هم نه که فکر کنید از ایالت دیگری هستند نه! از همین اطرافیان خود ما هستند...چقدر دلم میگیره از این اتفاقات و من نمیتونم بی رگ و ریشه بشینم دور و برم رو نگاه کنم...داشتم به تک تک اسکناسهایی که روی سر عروس و داماد ریخته میشد فکر میکردم...رقص اسکناسها دیگه اواخر شب برام شده بود یه بغض سنگین...

تو راه برگشت مدام با پوست لبم بازی میکردم و یاد بچگیهام افتادم که عاشق این بودم لباس عروسم رو میپوشیدم و تو عروسیها جلوی دامن عروس میرقصیدم یا میذاشتن پشت دامن عروس رو بگیرم...شبم با دو تا اسکناس توی دستم وسط عروسی خوابم میبرد و بابام بغلم میکرد و تا توی تخت می آورد منو میذاشت...تازه یه موقع هایی هم خواب نبودم الکی رو دوش باباهه هیچی نمیگفتم که منو تا توی تختم ببره...

 

 

عکس بسیار زیبایی از محمد تاجیک 

 

 

 « همچین وقت کردید یه سری به این سایت بزنید! اسمش رو من میذارم فیض بوک! بوکی که به تناوب به اعضایش فیض میرساند...خیلی متاسفم...اینجا ببینیدش و از این همه خلاقیت انرژی مثبت بگیرید...اینجا

« سایت پرشین بلاگ، رتبه ها رو به طور کلی اعلام کرده که در رأی گیری به ترتیب چه کسانی چه مقامی آوردند... اینجا

« در جشن مانی هم همراه من بود...یه جا به شوخی بچه ها گفتن برو روی صحنه اینم رفت و البته کلی جو طنز داشت روی صحنه حالا جزو عکسهای پرشین بلاگ که ما توش نیستیم اون هست...عکس سوم از بین این عکسها عکس مانی ماست! اینجا

« از رسیدگی سریع سایت پارسی بلاگ هم همینجا تشکر میکنم که سایتی که داشت به نام من توسط یه آدم نامرد فعالیتهایی در حوزه +18 میکرد را حذف کردند... یه کم تعجب آور بود این سرعت عمل بعد از ارسال ایمیل من به اونها...

 « دوستان عزیز جانی که در گوگل ریدر این وبلاگ را میخوانید...لطفا جهت یک کاسه شدن امور همه از یک فید استفاده کنید... بسیار ممنون از لطفتون

http://feeds.feedburner.com/e-motamedipb

«شرمنده روی دوستان که این فصلها اینطور ناتمام ماندند...دیشب یکی دو تا فصل نوشتم که طی یک حماقت از جانب من در طرفه العینی پرید...من به طور عجیبی دچار تضعیف روحیه شدم...حالا امشب دوباره مینویسمش و ادامه اش میدم ... دوستان تازه تاسیسمان اینجا را بخوانند و مطلعین هم فعلا فصل شانزدهم و فصل هفدهم را بخوانند تا من به سرعت جبران کنم یکی در میون بودنهایم را...

 

 

 

 



سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ توسط  الی