وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
زنان بدون مردان

به نظرتون مزایا و معایب خانه ای که درش پسر نباشه چیه؟

در خانه بی پسر کسی دنبال این نیست که مواظب باشه پسرش سیگاری نشه! دخترباز نشه! بدتر  از اون معتاد نشه! کسی نگران این نیست که قراره پسرش سربازی کجااااا بره و چقدر از مامانش دور بشه! بعد دوباره نگران این نیست که کرور کرور خرج کنه که آقا بره دانشگاه و مثلا مهندس بشه...بعد دوباره کسی نگران نیست که این قراره چی کاره بشه و پس فردا که رفتیم در خونه دختر مردم چی بگیم...کسی نگران این نیست که قراره مادرشوهر یا خواهر شوهر بشه ...چون این دو نام بدون تفکر اسمشون بد در رفته همه جا...بعد دوباره بعد از ازدواج کسی نگران نیست که این زن مربوطه که او هم به طور کل از این طرف اسمش بد رفته در اذهان، اینو(پسر مربوطه) ورداره با خودش ببره...خلاصه خانه بی پسر خانه کم نگرانی تریست برای ما انجمن بی برادران! 

ولی خوب!! به هرحال خوبی هایی هم داره این برادر داشتن...مثلا میتونه کامپیوترت رو بزنه زیر بغلش ببره درست کنه! میتونه تخت اتاقت رو بگیره جابه جا کنه! میتونه تو رو تا دانشگاه و محل تحصیل ببره...میتونه شام مهمونت کنه بیرون...میتونه باهات بره سینما... میتونه وقتی با دوست دخترش رفت بیرون یواشکی به تو که خواهرشی آمارش رو بده و تو حال کنی امین داداشتی...میتونه وقتی تو از دوست پسرت بهش گفتی اخم کنه و حتی اگر روشنفکر باشه تو خیالش!! فک طرف رو بیاره پایین... بری بشینی باهاش درد دل کنی توی یه کافی شاپ و اون هم با مهربونی نگات کنه و وقتی از جات بلند شدی که برید ببینی همچنان داره مهربون نگاه میکنه و اونوقت میبینی یه دختری بد ترکیب پشت تو نشسته بوده که این آقا داداش از اول داشته مهربونیش رو فدای کس دیگه ای میکرده...میتونه بعدها طبق قانون 2 به 1 مقدار قابل توجهی از ارث تو رو از آن خودش بکنه...اصلا کلا خوبی مطلق!!!

راستش هیچ وقت مثل امروز دلم نمیخواست داداش داشته باشم... و وقتی یه دقه پیش داشتم به علل علاقه ام برای این داداش فکر میکردم دیدم خیلی آدم پلیدی هستم...

جانم برایتان بگوید بعد از پروژه طاقت فرسای تعمیر لوله های حمام و دستشویی و کاشی و اینا و زندگی بدون این دو عنصر به مدت 3 روز و ترک کردن اهالی خانه، منزل را به جز این بنده حقیر که در صبحگاهی در اثنای آن سه روز تازه پی به اهمیت دستشویی در زندگی ام بردم به گونه ای که مجبور به رفتن به دستشویی بوستان سر کوچه مان شدم...و بعد از پروژه جانکاه آشپزخانه که باز هم از لوله بگیر تا کاشی و کابینت و نقاش و گچ کار و سر و کله زدن به مدت چیزی حدود 4 روز با اقشار مختلف که با نرمی آغاز شد و با جدال و بدقولی به پایان رسید و نتیجه ای بس مطلوب از دیزاین داخلی بنده حاصل شد، رسیده ایم به جایی که جز اشک و آه کاری از دستمان بر نمی آید... ابتدا شوفاژهای کل خانه به اضافه لوله کشی کف تعویض شد...سپس قرار شد که اسبابها را در وسط خانه قرار دهیم تا نقاش محترم به کار نقاشی کل خانه مشغول شود ...در روز اسباب کشون بنده حکم کارگر درجه اول و البته وردست پدر را ایفا کردم... و قرار شد به هیچ عنوان تا اطلاع ثانوی به اتاق من دست نخورد تا زندگی مان را کنیم... تا اینکه امروز نقاش محترم افتخار حضور دادند...

من توی رختخواب بودم که آمد...لباس پوشیدم و به خدمت رفتم و گفتم : سلام...گفت: سلام، خیلی خوش اومدید!!! یعنی یه لحظه هنگ کردم فکر کردم لباس پوشیدم رفتم خونه همسایه اشتباه! نیست خواب بودم...اصلا میخواستم برگردم...

بعد دیگه هیچی رفتیم دوری زدیم در خانه که  آقای نقاش محترم اعلام کردند این اتاق را خالی کن میخوام رنگ بزنم...بنده هم باد در غبغب داده گفتم: نه اینجا توی طرحمه که کاغذ دیواری کنم ...گفت: نخیر کمد دیواری داری! مامانم هم ریلکس میگه: خوب جلوی موکت اتاقت رو بزن بالا این رنگ بزنه! حالا تصور کنید اتاق من یک وجب در یک وجب این همه اسباب...لباسهام همینطور دم در کمد دیواری! بعد تصور کنید این صحنه رو که من خوابیدم کف زمین نوک موکت رو زدم بالا آقا مشغول رنگ کردنه! خلاصه یهو به جوش آمدم...داخل اتاق شدم...آلبوم داریوش رو زدم خوند و بعد دست به کار شدم...دقیقا به حجم قدم فقط کاغذ در اتاقم بود! تخت را جا به جا کردم...کمد غول آسا...میز کامپیوتر...میز توالت و آینه...در اتاقی فراتر از چند بند انگشت! تازه باید موکت اتاقم رو هم از زیر تمام وسایل میکشیدم بیرون...سر تخت را بلند کردم گفتم: ننه! چرا واسه ما پسر نزاییدی آخه؟! همین بوده که خوارشوورت اینطوری بهت تیکه انداختن سر من! آقا سر میز رو بلند کردم گفتم: ددی! چرا؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه ظرف چند ساعت اتاقم با تلاشی یک نفره به انجام رسید و داریوش که هنوز میخواند...

بعد من جایی قبر مانند در انتهای اتاقم گیر آوردم و تکه موکتی خاکی انداختم و همان موقع پخش شدم رویش با مانتو و روسری منحوس در این فصل گرما...دقیقا پشت اسبابها! حالا من خوابیدم از هیچ سوراخی هم پیدا نیستم میبینم صدای خش خش پای نقاشه میاد اومده بالا سرم میگه: یالله یالله...منم جدی فکر کردم چاییش رو آورده کنار من توی این یه تیکه موکت بخوره...گفتم: بله بفرمایید...میگه: هیچی میخواستم فقط اجازه بگیرم کمد دیواری رو رنگ کنم...حالا کمد کجاست اونطرف اتاق که خالیست...من فقط نگاهش کردم...چند لحظه کظم غیض کردم و بعد لبخند زدم گفتم: بفرمایید...یعنی دقیقا جا داشت بگم «با اجازه بزرگترا بله»...

 آقا یه ساعتی گذشت...مامانم دم پذیرایی یه میز داره که روش آقا یوسف و صورتی( گلدونهای طبیعمون) رو گذاشته بعد میز در حد پر سبک...تصور کنید مامانم هست، خواهرم هست مانی هست! بعد دوباره نقاشه خش خش اومده به من میگه: ببخشید میشه این گلدون رو با میزش از اینجا بردارید میخوام رنگ بزنم...من اول یه خنده عصبی کردم و بعد  رو به بر و بچمون کردم میگم: ببینید قشنگ این با توجه به چیزی که دید فکر کرده من کارگر روزمزد این خونه ام...به ویژه که دو سه روزه خودم رو هم توی آینه نگاه نکردم حتما به هرحال تیکه قابل توجه شدم... خلاصه میز رو هم جابه جا کردیم و باز با ناله گفتیم: ننه، ددی!!! 

الان که این سطور رو مینویسم خوابیدم در همان قبر جا ...با کمردردی فجیع...دست سمت چپ لمس...گردن تیر خورده...قلب جراحت برداشته....تختمون رو هم دادیم به مامانه! چون تخت خودشون رو جمع کردن و ما هم بچه خوب! امروز دقیقا حس این دکتر نیما افشار رو داشتم که کسی بهش توجه نمیکنه...و همه اش گفتم : کاش من یه داداش داشتم...کاش ...کاش...کاش...بعد یه ثانیه پیش یوهو یه چیزی تالاپ خورد تو سرم که دقت کردی فقط در مورد بخشهایی که به یک نوع سوء استفاده جسمی منتهی میشه تو نیاز به برادر رو حس میکنی؟!!! دیگه واسه همین پشیمون شدم...همین تریپ زنان بدون مردانمون خوبه ...راضی ام ازتون ننه، ددی!!!

 ***

* نیاین بگین این به برادرها و مردها چقدر نگاه بد و اینا داره به خصوص تو دو بند اول...میخوام میزان جنبه شوخیتون رو بسنجم...

*  آپاندیسم درد میکنه پس چرا؟؟؟؟؟؟

* دوست داشتید فصل  هجدهم را هم بخوانید...فقط قبلش به قسمت انتهایی فصل هفدهم بروید ...رمز و ممز و توضیحات و همه چی را خواهید خواند...

یه توضیح خیلی خیلی واجب بدم...چون فصلها خصوصی است، با نهایت عذرخواهی از همه من نظراتتون که درباره فصلها بوده خصوصی میکنم...ممنون از ابراز لطف همتون...راستش فکر میکنم باز کردن نظرات این فصلها هم اتفاق خاصی نخواهد بود چون همه متفق مثل خودم یه حرف میزنید...چرا؟ و چرا ادامه؟ خوب دیگه گذشته ها که گذشته حالمون عشقه که همه چی آرومه...پس همچنان نظر بسته دنبال کنیم این فصلها را... به ویژه که بیشتر نیتم کمک به برخی و نشان دادن راه از چاهه برای همه و یک مرور به کارهامون نه الزاما شرح خاله زنکی ماجراها ... در واقع این روزها فکر میکنم لازم بودن این فصلها دیر یا زود... دقتم کرده باشید تمام سعی ام بوده که نه کسی رو بالا ببرم نه کسی رو بندازم پایین...حقیقت محضی که دیدم و شنیدم...باز هم از همراهیتون ممنون...و باز هم و باز هم...



یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط  الی