وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
هپروت سرد...

روی تخت خوابیدم...تختی که تخت خودم نیست... جایی که مال خودم نیست...دلم نمیخواهد جلوی این دکترهای اورژانس گریه کنم... مدام بغضم را میخورم و فقط نمیتوانم جلوی اشکی که از چشمم ریخته و مدام در همان مسیر میریزد را بگیرم... ناخودآگاه فقط گاهی مامان را صدا میکنم ... دست چپم...گردن چپم...پای چپم...قلب چپم...همه از یک بغضی می آمد که چپکی نشسته بود در این گلوی لامصب... پسر جوانی بود مسئول اورژانس و شاید هم نبود ...یادم نیست...فقط یک چهره گنگ در ذهنم مانده...فشاری که انقدر پایین بود که از هوش رفته بود... دست چپم را گرفت...چشمانم را بستم سوزش سوزن را در رگم حس کردم ...سوخت...بد جور سوخت... طوری که ناله کردم... آن هم منی که این همه بار زیر سرم بودم و آخ نگفتم... سوزش قطع شد و حس کردم چیز آبکی از دستم زد بیرون و رگی که نتوانست پیدا کند... چند لحظه به دستم نگاه کردم...سوزن دیگری آورد ... سوزش و درد و ناله و این بار جیغ و گریه...رگم پیدا نمیشد و از حوالی مچ دستم داشت رگ میگرفت و حس میکردم سوزن را در مسیری زیر پوستم میگرداند تا رگ پیدا کند...این بار بلند بلند هق و هق زدم زیر گریه...گریه و خستگی چند ماهم را که مدام فرو خورده بودم به بهانه این درد لعنتی ریختم بیرون و چنان خودم را بیرون پاشیدم که ... باز هم رگ پیدا نشد... دستم ضعفش هزار برابر شد ...دست چپم... این دست چپ لعنتی ام... این بار آمد این سوی تخت و  سراغ دست راستم...داشتم فکر میکردم که این مأمورین اورژانس باید زبده تر از این حرفها باشند که نیستند...صدای آن یکیشان از آن طرف می آمد که مامان را کشیده بود کنار و داشت از نقاشی خانه که خوب شده حرف میزد تا حواسش از ناله های من پرت شود ... من ناله میکردم...درست شبیه موجودی که هیچ توانی از خودش ندارد فقط ناله میکردم...دست راستم...باز هم سوزش و این بار رگی که بالاخره سر زد تا این درد لعنتی تمام شود... و آمپولی که وارد سرم شد و سرمی که قطره قطره آمد تا کمی من را آرام کند و از این همه سقوطی که کردم بالا بیاورد تا دوباره خودم را بالا بیاورم...تا برایش از این بغض حرف بزنم... تا او بخواهد کمکم کند... کمکی که ته ته تهش دوست شدن با دختریست که در بغض و گریه و تورم پلک و مامان مامان کردنش هم به قول خودش زیباست به خصوص با این موهای سیاهی که وقتی خوابیده از دو طرف تا روی سینه اش ریخته... و من که سکوت میشوم و خودم را پیدا میکنم و چشمهایم را میبندم و میخوابم...خوابی که منتهای آرزوی روزهایم است که بخوابم و بروم در هپروتی که نه خیالی باشد نه خوابی نه رنگی نه سیاهی ای و نه حتی دستهای گرمی که دستم را بگیرد و بگوید فشار بده...محکم فشار بده تا بدانم هستی!

« من خوبم...سر حال...

« و آمنه ای که چشمهای مجید را بخشید...

« این آهنگ رو هم از دست ندید...دیوار بی در



یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠ توسط  الی