وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
اتاق من با حصیر بامبوی سیاه

 

 

دوستانی که داستانهای من را خواندند حتما داستانی به نام «اتاق من با پرده سبز مغز پسته ای» را هم خوانده اند...حالا از امشب اتاق من با حصیر بامبوی سیاهش که دیروز خریدم کلی عوض شده...شب سومیست که در این اتاق با طرحی نو میخوابم... دیوارها مثل قبل نیست...ترک  روی دیوار کنار تختم که با هم درد دل میکردیم دیگر وجود ندارد...و کمد قدیمی که فکر کنم 15 سالی حداقل با ما بود و خیلی چیزهای دیگر...کلی خاطره دور انداختم، خیلی هم دوستشان نداشتم که دور انداختمشان... در این تغییرات یکی دو چیزی پیدا شد که انگار نباید پیدا میشد و یکی دو چیز نابود شد که نباید میشد...یک بطری پر خاطره شبیه بطری هایی که در جزیره ها پیدا میشود نباید میشکست که شکست و کلی پاکت نوی سفید را با آب بدبویی که درش بود  از بین برد... پوسترهایم پاره شد و کلی اتفاق دیگر که الان خیلی مهم نیست...اتاقم پوست عوض کرده و از دیشب درش به شدت حس غریبگی میکنم...از رنگهایش راضی ام...دیوارهای کرم، کفپوش قهوه ای، بامبوی سیاه با روبانهای طلایی...نور شدید اتاقم از بین رفت و حس میکنم چشمهایم آرامش دارد و کاملا برای خودم شدم یک خانم هاویشام به تمام معنا... نور آباژورم روی حصیر خیلی زیاد خودنمایی میکند و من از این رنگها انرژی میگیرم...دیوار پر عکس و تابلو به اقتضای میل این روزهایم ساده شده...با سه تابلویی که دوستشان دارم...

مردی ظاهر این اتاق را ساخت که کر و لال مطلق بود...روز اول با علم به اینکه کر و لال است به خانه ما پا گذاشت...به وضوح درش دیده میشد که چون هم کر است و هم لال نیروهای قوی دیگری دارد...به محض ورود از پشت صدایش کردم تا ببینم چه عکس العملی نشان میدهد و دیدم هییییییییییچ ... وقتی وارد شد مدام چیزی میخواست که من نمیفهمیدم...به دیوارها اشاره میکرد تا آخر روی کاغذی نوشت: « خسته نباشید، ببخشید. من 3 قوطی چسب چوب میخوام» هنگ مانده بودم روی آن دو جمله اول! خسته نباشید!! ببخشید!!! داشتم فکر میکردم چقدر ما زباندارها با هم با این ادبیات حرف میزنیم؟ خلاصه من آدرس دادم و خودش رفت با سرعت عجیبی خرید... و با سرعت عجیبتری شروع به کار کرد... کلا هیچ کس جلو دارش نبود...ساعت ناهار برایش غذا بردم ...چون هیچ صدایی نمیشنید به شدت قاشق و چنگالش را روی بشقاب میکوبید... چند دقیقه ای بعد از ناهار دیدم صدایی در می آورد عجیب!!! مثل مااااااا ماااااااا ... دوست هم نداشتم خیلی دم دست و پایش باشم...آرام سمت اتاق رفتم...مقوایی را باز کرده بود کف اتاق و داشت نماز میخواند... صوتهای عجیبی در می آورد و باز از سر نشنیدن در سجده چنان خودش را به زمین میکوبید که صدای بلندی می آمد... از آن شب به صورت احمقانه ای  حس میکنم اتاقم شخصیت پیدا کرده ... حس میکنم چقدر من ذلیل و بیخاصیت و بیخود هستم... فکر میکنم اگر من مثل او کر و لال بودم به جای این همه سرعت و قدرت کار (12 ساعت تمام در یک روز) حتما مثل یک تکه گوشت روی زمین ولو شده بودم و منتظر بودم یک نفر چند قاشق سوپ بریزد در حلقومم...و خدا که فکر میکنم همیشه یادش با من هست چقدر  عملی نقشش کمرنگ میشود در همین روزهای جوانی ام و به ظاهر سلامتم در آن حالت اگر من مثل او بودم حتما خدایی وجود نداشت دیگر!!! البته باز فکر میکنم او اوست و من منم با همین تفاوتهای عجیبمان و با این همه تفاوت توانایی!!!

ماه رمضان آمد و باز من همان من قبلی ام که هیچ چیزی در چنته ندارد... این ماه، ماه قرارداد من با خداست...من بی اعتقاد داغون... به هرحال این ماه رو دوست دارم حتی اگر تمام سال به عنوان چهره بد سال معرفی بشم...

 

 

مهر امیر آقا(همان آقای کر و لال)در جیب پیراهنش

نماهایی از اتاقم

برای دیدن سایز بزرگ روی عکسها کلیک کنید

          

          

     

***

آخر نوشت اول : فضایی داریم  جمع و جور با چند تن از دوستان جای شما بسی خالی ...کلا فک کنم الان چهارتا دوست شدیم که اونجا برای خودمون خونه زندگی ساختیم...حتما میدونید از چی صحبت میکنم؟! از فوتوبلاگهامون...به حدی این دنیای عکسها رو دوست دارم که حد نداره...عکسهای یک نفر مثل نوشته هاش شایدم بیشتر گویاست چون به وضوح نگاهش  به همه چیز پیدا خواهد شد...دوست داشتید به جمع ما چهار نفر بیفزایید...به نظرم خیلی برای ورود به این دنیا لازم نیست عکاس باشید یا دوربین فلان جور داشته باشید...فقط احتیاج به یک نگاه دیگر دارید و یک دوربین موبایل ساده حتی! 

البته جا داره تشکر کنم از مدیریت آرین بلاگ که از روز اولی که من وارد شدم به من بارها لطف داشتند ...

خودم - پرچنان   - عابرپیاده   - باغبان

و عضو جدید ما دانیال با فوتوبلاگ نگارین

آخر نوشت دوم : یکی از دوستانم(بگذریم از نسبتش با من که دوست دارم دوست خطابش کنم) در پست پیش چنین کامنتی برای من نوشته بود: دوستان عزیز و دوست دار وبلاگ درباره الی , با اجازه می خوام ی موضوعی رو به رای گیری بذارم. با اجازه صاحب وبلاگ الی خانم گل.
همه ما می دونیم که مرور خاطرات بد همیشه خیلی ناراحت کننده است. حتی ممکنه مرور و فکر کردن زیاد به گذشته و مخصوصاً قسمتهای ناراحت کننده اش, آدم رو از حال و آینده هم بندازه. بخاطر همینه که همیشه میگن گذشته رو فقط در حد عبرت گرفتن به یاد بیار. من از طرفدارهای پروپاقرص فصلهای الی هستم, اما میخواستم بدونم چه کسانی موافقن که این فصلها ادامه پیدا نکنه؟!!!! تعجب فقط بخاطر خود الی ازش بخواهیم که از خیر نوشتن فصل ها بگذره و خودش رو با مرور خاطرات تلخ اذیت نکنه. الی جان من عاشق نوشته هات هستم ولی از این یکی بگذر و وقتت رو برای نوشتن های دیگه بذار. خودت هم میدونی که وقتی قرار باشه از این سرنوشت ها برای کسی رقم بخوره, هرقدر هم براش درس عبرت بوده باشی, باز هم گوش نمی ده, نمی بینه و جلو میره. جلو و جلوتر. دوستان رای ها رو لطفا بگیرید بالا. آیا موافقید الی فصلها را ادامه بده؟ (بلی, خیر)

خودم اول جواب کوتاهی میدم بعد باقیش با شماست: ممنون از این حسن نظرت عزیز جانم و اینکه به فکر منی گلم... اما من از مرور این فصلها و نوشتنشون به شخصه حس بدی ندارم و کلا نسبت بهشون ریلکس برخورد میکنم نظر خاصی ندارم و در واقع اذیت هم نمیشم اگر هم این نوشته ها روی کسی اثری میکنه تلخ یا شیرین خوشحال میشم که رسالتم رو در نوشتنشون ادا کردم... زیادم به این سرنوشت رقم خورده اعتقاد ندارم چون فکر میکنم بخش بزرگی از اشتباهات ما توسط خود ما ایجاد میشه... بازم با دوستانه ...اینجا دموکراسی حاکمه بگن ننویس نمینویسم

« این آهنگ رو هم از دست ندید در ادامه پیشنهاد موسیقایی من ... هرچند تا به حال همه شنیدید ولی خوب خوبه دیگه...برای خودم و همه اونهایی که شادمهر رو دوست دارند...حالم عوض میشه



سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ توسط  الی