وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
دختری مریخی از پشت کوه!

من این روزها حس میکنم متعلق به زمین نیستم از مریخ اومدم...اونم از پشت کوه !! کوه مریخ ها!!! حالا چند نمونه اش رو با هم ببینیم شاید دستگیرتون شد و شاید اصلا شما هم مریخی بودید و همگی رفتیم به وطن اصلیمون یه روز!

««« عصری داشتیم با مامان خانواده کانال میچرخوندیم رفتیم روی شبکه تهران،‌ مجری باهوش دماغ عملی برنامه یه بچه 9 ساله که از قبل آموزشهای دینی لازم رو دیده بود و قششششششنگ تربیت شده بود نشونده بود جلوش به عنوان یه سال اولی(در روزه داری) بعد بهش میگه خیلی سخته روزه داری؟! بچه میگه: نه اصلا! حالا بزرگتراش زیر بارش بله! بعد به بچه برگشته میگه: حالا که روزه داری سخت نیست و تو تونستی میتونی یه تعریفی از خودت برای ما بگی؟ بچه که از قبل آموزشهای لازم رو دیده بود با یه سوال عجیب روبرو شد! هنگ کرد! دلم میخواست اونجا بودم به همون خانم مجری میگفتم تو بعد از این همه سال زندگی و روزه داری و روزه نداری میتونی از خودت یه تعریف داشته باشی که به یه دختربچه 9 ساله میگی؟؟؟  بعد ملت هم منتظر نشسته ان بچه یه چیز بگه بشه ماجرای فرنود کوچولو! یعنی کلا شبکه های ما برنامه پخش میکنه مفرح! سریالهای روحناک رمضانی که شما رو باید متحول هم بکنه که خنده آوره! خدا رو شکر که هیچ کس هم توی این سریالهاشون بدبخت بیچاره نیست! یعنی آپارتمان دوبلکس کمتر راه نداره! ما هر موقع از جلوی تلویزیون رد شدیم دیدیم خدا رو شکر همه وضعهای مالی عالی درجه یکه! طرف داشت میگفت تو جیبمون یه قرون پول نیست بعد صحنه بعد نشون میداد یه خونه شیک و پیک با یه 206 زیر پاشونه! تازه فهمیدم یه قرون پول نداشتن دخلی به شیک زندگی کردن نداره دو مقوله جداست! ما تا امروز پرت بودیم از مرحله!...بعد من حرص میخورم همه میگن بی خیال بابا! خب نگاه نکن! خب ببینید من نگاه نمیکنم ولی وقتی رد میشم خوب میبینم چه کنم؟!خنج میزنه یه چیزی درونم... بعد می بینم باقی ریلکس نشستن نگاه میکنن و هیچ عکس العملی ندارن...نه مثبت نه منفی! پس کلا من از مریخ اومدم اونم از پشت کوهش اینا!

«««« پشت چراغ قرمز بودیم...زنه با بچه اش اومده دستگیره آشپزخونه میفروخت 2000 تومان...میدونم که شاید 500 تومن هم نمی ارزید...خیلی التماس کرد بخرم...خیلی زیاد...خیلی دعا کرد...دیدم یه قلچماق اونطرف وایساده و منتظره این بفروشه و شاید پول اصلی مال اونه... وقتی دیدم چند بار دعاهایی کرد که به حال این روزهام میخوره دوتا هزاری درآوردم و گرفتم طرفش و دستمال رو ازش گرفتم...همون موقع همراهام برگشتن گفتن: اِ...واسه چی ازش خریدی؟ اینا ترفندشون اینه! این طرفش معتاد بود...خودشم اینجوریه ...بچه شون هم مال خودشون نیست...خب از اونجایی که من از مریخ اومدم اونم از پشت کوهش، اینا رو نمیدونستم واقعیت! ولی وقتی دلم به من میگه این پول رو ممکنه یه دقیقه دیگر صرف یه چیز بیخودی کنم و حالا دادم به این آدم کار بدیه؟ نمیدونم از دیروز دارم بهش فکر میکنم...اینکه کار من در اینجور موارد درسته یا غلط...من به دعای دیگران درموردم خیلی اهمیت میدم...وقتی طرف برگشته میگه: «امیدوارم خودت و خانواده ات هیچ وقت اسیر دکتر و دوا نشید» برای من ارزشمنده...دیگه به باقیش فکر نمیکنم...نمیدونم والا ...شایدم این دختر مریخی از پشت کوه آمده کل دنیا و مافیها رو داره وارونه نگاه میکنه...

«««« همین آخر شبی! مامان خانواده اومده صدام میکنه که بیا میوه بخور...رفتم نشستم میوه بخورم چشمم خورد به تصویر که آخوندی در حال صحبت بود...از این چهره های شناخته شده نبود یک نفری بود که نمیشناختم...داشت فیض میرسوند به جماعتی!.. میگه: « کسانی که انسانهای نیکی هستند شبها در آرامش و به موقع میخوابند!» ... من مریخی از پشت کوه آمده جدی بهم برخورد! نه اینکه داعیه انسان نیک بودن داشته باشم کلا من را بی خیال! این همه انسانهای نیکی هستند که به هزار و یک دلیل شبها آرامش ندارند یا به موقع هم نمیخوابند یعنی انسانهای بدی هستند؟؟؟ آقا و خانمی که شما باشید آلوزرد تو دهنمون خشک شد! بعد مامانه برگشته میگه: خب تو میوه ات رو بخور چی کار داری گوش بدی؟!!! راستم میگه ها !!!

«««« اومدم نت! رفتم تو گودر ...میبینم دیشب زدن ترازوی یه بچه ای که از راه وزن کشی مردم پول در می آورده رو شکوندند...بچه هم با دمپایی وایساده کنار جنازه ترازو!!! خوب آخه من چی بگم؟!!! شما برو همون کودک آزاری کن وسط برنامه بگو از خودت یه تعریف بده یا به مسائل شخصی بچه بگو ماشین لباسشویی!!! چی بگه آدم آخه؟ اونم منی که از مریخ اومدم اونم پشت کوهش!!!

«««« طرف اومده به اسم علیرضا.ف برام چند بار ایمیل زده...بعد آدرس ایمیلش shokufeh.h است... یعنی اولین بحث برام اینه که کلا جنسیتشون نامعلومه...بعد توی ایمیل اول نوشته: «من تازه از خواننده هاتون شدم. خیلی وبلاگ خوبی دارید. میشه رمز فصلها رو بدید»...خوب طبیعیه من جوابش رو ندادم...چون من دیگه واقعا وقت نمیکنم جواب ایمیل بدم این روزها...بعد دوباره ایمیل زده سه باره ایمیل زده تا امروز که ایمیل زده: «فکر کردی کی هستی؟ خوبه رمزت رو هک کنم؟» ... برو هک کن آفرین...بعد برو بخون تا تیتراژ پایانی و حتی با تشکر از خانواده رجبی رو هم بخون ...بعد بیا در مورد گنج پایانیش با هم صحبت کنیم که بریم دسته جمعی لول دوم...نیشخند خب دیگه من خودم ختم وبلاگکاری شدم دیگه مگر اینکه شما معتقد باشید از مریخ اومدم اونم از پشت کوهش اینا...دوستان فصل نوزدهم و بیستم آماده است برای خواندن شما...

خلاصه همچین وضعیتی دارم من! 

 

« دوستی داریم بهتر از آب روان و بدتر از خانم هاویشام البته نسخه مردانه اش!!! مدتی بود کم مینوشت...با ناز و ادا مینوشت...بعد حالا تازگی ها دوباره وبلاگ مینویسد...خوب هم مینویسد... زود به زود هم مینویسد...خواندنش را بر شما واجب کردیم!  پنجره چوبی را شما هم زود به زود بخوانید...

« این هم یه نوع حلوای جدید(حلوای شیر) که خودم برای سفره افطار امشبمون درست کردم...چیز درست درمون و خوبیه...پیشنهاد میدم بهتون به شدت... حلوای شیر



جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط  الی