وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
به آهستگی

امروز یه روحانی میگفت: «روز به یکباره شب نمیشه...کم کم کم کم شب میشه ...شب هم به یکباره روز نمیشه اونم زمان میبره...به آهستگی...» درست مثل آدم که برای از خوب بد شدن و از بد خوب شدن به زمان نیازه داره و روزترین آدمها ممکنه یه زمانی به خودشون نگاه کنند که دیگه شب شب شدند و برای روز شدن باز باید کلی زمان صرف کنند و شاید اصلا عمرشون قد نده برای روز شدن دوباره...

***


همیشه معتقدم بعضی از آدمها به مرور زمان تغییر چهره میدن...البته به غیر از قضیه گذشت سال و بالارفتن سن!...بعضی دیگه از اول تا آخر زندگیشون یه شکلن و فقط سنشون تغییر میکنه...کاری به خوب و بد و تحلیل این موضوع ندارم البته...من از جمله آدمهایی هستم که به شدت در گذر سالها چهره ام تغییر کرده...این موضوع رو البته من خودم نمیگم خیلیها بهش اشاره کردن...این تغییر هم بدون عمل جراحی و این حرفها رخ داده...طبیعیست کسی که بینی، چشم، فک و یا سایر اعضای صورتش رو عمل کنه یا بوتاکس کنه خوب تغییر میکنه...وقتی بهش فکر میکنم می بینم این شرایط بوده که توی چهره من اثر گذاشته ...

همین چند وقت پیش برای جایی دو مدرک عتیقه تحصیلیم(لیسانس و فوق لیسانس) رو بردم...خانمه برگشته نگاه میکنه به مدرک لیسانسم میگه: این کیه؟؟؟ بعد من چند لحظه نگاش کردم و در واقع کظم غیض !!! کردم و گفتم: با اجازه شما خودمم ...مدرک کسی دیگر رو که نمیارم!!! البته خودم میدونم عکس روش هیچ شباهتی به من نداره و در واقع مجبور شدم برای اینکه کارم به یه روز دیگه نیافته اون عکس رو بزنم روی مدرکم...

یکی دو سال پیش رفتم بانک، کارت ملیم رو دادم به مسئول باجه...نگام میکنه میگه: این شمایید؟ چرا شبیهتون نیست؟ ...میدونید تقصیر عکسهام نیست تقصیر چهره منه که مدام تغییر میکنه...این تغییر چهره هم به چند عامل در من بستگی داره:

1. میزان اعتماد به نفسم.

2. مدل و میزان آرایش صورتم.

3. روزی که درش هستم.

4. اتفاقات یک ماه گذشته ام و اتفاقات خاص آینده.

البته اینها نه اینکه تنها مربوط به منه! نه! مربوط به همه است ولی خوب چون من علمی صحبت نمیکنم فقط در مورد خودم میگم...مواقعی هست که چیزی در من میگه زیبا هستم...یعنی انقدر شرایط روانی آرامی دارم که این حس در من تشدید میشه...بدون استثناء هر عکسی که در اون شرایط بگیرم خوب خواهد شد و شبیه چهره پایه من!... آرایش هم خوب نقش مهمی داره...مثلا بعد از 5 سال کار بی وقفه ی من با استادرئیس خوبم اگر روزی آرایش نداشته باشم و من را ببینه بدون شک یکی سوالهای مهمش از من اینه که «تو خوبی؟» فکر میکنه مشکل خاصی بوده یا من مریضم یا همچین چیزی...روم هم نمیشه براش توضیح بدم که دقیقا شما به یه چیزی در صورت من دقت کنید قضیه منتفیه و اون هم استفاده از رنگهای کاذبه ولی نکته مهم عدم دقت ایشون در چهره منه خوب! ...روز و ماه هم خوب تاثیر داره...مشخصه که من وقتی در یک ماه و روز بد باشم قیافه ام یه شکل دیگه میشه...مثل همون عکسی روی مدرک لیسانسم...دقیقا اگر با دقت نگاه کنید شبیه سگ شده صورتم...چون به شدت روزی که عکس انداختم سگ بودم...

ولی خوب در گذر این سالها و وقتهایی که خوبم چهره پایه ام همونیه که بود...یه بار موقع ورودم به دانشگاهِ اول یه عکس انداختم که هنوز یه عکس ازش دارم دقیقا شبیه چهره پایه امه...یه عکس دیگه در میانه دانشگاهِ اول انداختم باز هم با چهره پایه که برای کارت ملی و شناسنامه و همه چی ازش استفاده کردم...یه عکس دیگه هم موقع ورود به دانشگاهِ دوم انداختم که روی مدرک فوقم خورده باز هم با همون چهره ...یه عکس دیگه هم همین اواخر انداختم که برای چند جا ازش استفاده کردم...همشون یه شکلند...معلومه که سنم تغییر کرده ولی خوب شکلم دقیقا همون شکله... واقعیت اینکه توی تمام این عکسها هم از چهره ام راضیم...اصلا وقتی میبینم اعتماد به نفسم در مورد قیافه ام میره بالا...اما در این میان تا دلتون بخواد عکس انداختم توی یکیش شبیه اسبم! توی یکیش شبیه سگ! توی یکیش شبیه این بچه یتیمها! هیچ کدومشون رو هم درجاهای مهم به کار نبردم چون میدونستم فردا پس فردا برام دردسترس ساز میشه...

جدای از شوخی، شرایط تاثیر بالایی روی چهره آدمها داره...وقتی یه روزهایی خیلی غصه داری، هرچند یه غصه پنهان! از قیافه ات داد میزنه که این خود تو نیستی! خود واقعی تو نیستی...توی عکس اخیرم به شدت شبیه عکسی هستم که اواسط دوره دانشگاه برای کارت ملیم انداختم...جدا از چند سالی که اومده روی سنم با موهای سیاه و ابروهای پهنتر به خصوص خیلی شبیه اون موقعهام شدم...ولی تا دلتون بخواد این وسطش من تغییر چهره داشتم... امروز وقتی داشتم به عمق عکسها نگاه میکردم خوشحال شدم...حس کردم یه آرامش خاصی توی چشمهام برگشته و این خودم رو زودتر از باقی که شاید خیلی دقیق متوجه نشن خوشحال میکنه...

آرامش این روزهام رو دوست دارم هرچند بی دغدغه نیستم...به همین مناسبت به تمام کسانی که تصور میکنند آدمهایی که میبینند از روز نخست زندگی در دبه عسل زندگی میکردند و همیشه آروم بودند توصیه میکنم قسمت بیست و پنجم از داستانم رو بخونند تا شاید کمی بیشتر بفهمند این آرامشی که دارمش و دوستش هم دارم و مثل ندید بدیدها ازش حرف میزنم چرا انقدر برام مهمه...

مانی امروز به من میگه: خاله الی تولد تو چقدر بخوابیم پاشیمه؟ میگم: تولد من؟! من خوب چند تا تولد دارم... سی شهریور به روایت شناسنامه، اول دی به روایت مادرم، بیستم مرداد به روایت دلم... میگه خوب توی کدومش کادو میگیری؟ میگم توی اولیش از طرف همراه اول کادو میگیرم! توی دومیش از طرف همه کادو میگیرم، توی سومیش از طرف خدا کادو گرفتم...بچه قاطی کرد رفت ...شنیدم به مامانم با غر و لند میگفت: چرا خاله الی سه بار کیک میخره من یه بار؟! منم سه بار میخوام کیک بگیرم، یه بارش اسپایدرمن، یه بارش بن تن، یه بارش لاکپشتهای نینجا!!!

***

« مهم نوشت:  یکی از مشکلات من در زندگی روزمره ام کمبود وقت نسبت به برنامه های روزانه زندگیمه که باعث اتفاقات مهم و گاهی حتی بدی در زندگیم میشه...سینما رفتن و گردش و تفریحم بدون حسابه و قر و قاطیه...وقتی هم یک دوست به هر بهانه ای بخواد با من بیرون بیاد یا من با اون برم بیرون!! سخت میتونم این موقعیت رو فراهم کنم اگر هم فراهم کنم به حداقل سه مورد دیگه در زندگیم لطمه میخوره. این قضیه در زندگیم به پایان نمیرسید مگر با یک برنامه از پیش تعیین شده. برای همین دو روز رو مشخص کردم که برم به کارهایی که دوست دارم برسم...در واقع مثل یک کلاسی که ثبت نام کردم بهش نگاه میکنم...روز اولش رو این دفعه میگم روز دومش رو در پست بعد...

اول: دوشنبه ها که روز دوست داشتنی جذابیست برای من را به صورت یک هفته در میان میگذارم روز سینما... حالا چرا یک هفته در میان! چون هفته های عکسش به جلساتی میروم که قرار است مصیبت نامه عطار را شروع به خواندن کنیم...و حالا چرا سه شنبه که نصف قیمت است نه؟! چون سه شنبه ها نمیتوانم...

از همینجا از همه دوستان دعوت میکنم که در هر دوشنبه ای هر کسی که دوست داشت خوشحالم میکنه بگه که منم میام. قرارم نیست در تمام دوشنبه در میانها همه بیایند یا افرادی مشخص بیایند. هرکس که دوست داشت و توانست خوشحال میشوم از این همراهی. بعد از دیدن فیلم هم فرصتی خواهد بود برای گپ و گفت از فیلم تا درددلهایی که با کمال میل خواهم شنید و خواهم گفت... هم از خستگی در می آییم...هم فیلم می بینیم...هم بر این تنهاییهای شخصی غلبه میکنیم و هم های بسیار دیگر...دنبال پایه های همیشگی که امضاء بدهند می آییم هم نیستم... یک کار دلی میکنم حالا چه با یک نفر چه با چندین نفر چه تنهایی...چند شب قبل از هر دوشنبه سینمایی هم نام فیلمی که خواهیم دید را مینویسم...این فکر از اونجایی به سرم زد که دیدم چرا ما تنها تنها میریم فیلم میبینم وقتی به راحتی امکانش هست با یک وضعیت از پیش تعیین شده چند تا چند تا بریم فیلم ببینیم...این دوشنبه ها را از بعد از ماه رمضان شروع میکنیم ...چون برای من سینما بدون بطری آب معنا ندارد!! ...و البته بعد از ساعت کاری چون خودم هم اکثرا تا اون ساعت درگیرم...حول و حوش سانس 5 ...محل سینما را هم متغیر میرویم که محیطهای متفاوتی را تجربه کنیم. 



جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ توسط  الی