وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نود و نه درصد شکسته...

ساعت 1 و نیم شب است، برای من یعنی تازه ساعت 7 شب آدمها...یعنی هنوز خیلی راه دارم تا ساعتی که وقت خوابم بشه...شبهایی که گمشده دارم یا کارم زیاده با کنترل تلویزیون میچرخم روی یک جایی که فقط صدایی باشد و تصویری...کاری ندارم دقیقا چه پخش میکند... نگاه هم نمیکنم... چرا موسیقی گوش نمیدهم؟ چون در لپ تاپم فقط به صورت سلکت شده آهنگ دارم و هر آهنگ یعنی یک خاطره یعنی یک عشق یعنی یک آدم یعنی یک حادثه...پس آهنگها بیشتر مرا میبرد تا سر جایم نگه دارد اما تلویزیون نه!...چون به صورت نود و نه درصد چیزی برای بردن من ندارد... ولی امشب که مثل هرشبم تقریبا بغض دارم وقتی میچرخیدم رسیدم به کانال اول...همین الان تلویزیون ما «بوی پیراهن یوسف» میدهد...دوستش دارم... این فیلم هم مرا میبرد به گذشته ای که سالم تر بود و به ابراهیم حاتمی کیا و اعتقادات سالم تر آن زمانش...

 

 

به صورت نود و نه درصد احتمالا در هر آنی من آدمی هستم که از چند نفر دلگیرم... از حرفهایشان ...از معنی دار بودن حرفهایشان...حتی این دلگیری در همان مقدار درصد جلوی کارم را میگیرد...زمان لازم دارم تا در سکوتم تا در تنهاییهایم ببخشمشان و باز برگردم سرجای اولم... 

من از خودم تعریف دارم:من آدم بدی هستم که دارم سعی میکنم خوب بشم... هیچ وقت هم ادعایی نداشتم که چقدر خوبم...چقدر گلم...چقدر خانومم....چون نه خوبم، نه گلم، نه خانم...یه آدم احساساتی زودرنج یه کم عجول شاید بیخودم ...شاید نه حتما آدم بیخودی هستم...این تعریف من از خودم...اما تمام اعتمادم به خودم در همان کلمه «سعی» پنهان است...وقتی میگم سعی میکنم یعنی تمام تلاشمه که بیراهه نرم...حرف بد نزنم(منظورم مؤدب بودن نیست ها! اونکه مؤدب نیستم)...دل کسی رو نشکونم... حتی شده خودم رو بندازم پایین تا بقیه حس نکنند آدمی هستم که خودم رو زیادی بالا میگیرم... اگر کسی رو رنجوندم در کمتر از 5 دقیقه بازم سعی کردم از دلش دربیارم... ولی یه عوضیگری وحشیانه ای دارم اونم اینکه وقتی یه آدمی از دید من پنجاه درصده ازش انتظار درم ایجاد میشه...مثلا انتظار دارم روی حرفهاش کنترل داشته باشه، بدونه کجا چی میگه، اگر جایی اضافی حرف زد خودش بفهمه و بیاد بگه من اونجا این حرفم اضافه بود...یعنی دوست دارم این آدم پنجاه درصدی لااقل بلد باشه دل نشکستن رو! اما تا امروز باید بگم فقط یک درصد از آدمهای پنجاه درصدی زندگیم این ویژگی رو داشتند و عین نود و نه درصد باقیشون استادهای ظریفی بودند در امر احتمالا مقدس دل شکستن... بعد از این امر مقدس از دید آدمها بنده یا باید برم راه برم، یا بنویسم، یا به سختی کار کنم یا هزار راهکار دیگه تا فراموش کنم... ببینید گذاشتم روی حساب عوضیگری وحشیانه خودم مطمئن باشید به هیچ کس نظر بدی نداشتم...این منم که اشکال دارم... 

ولی ای کاش یکی از شرایط ابطال روزه هم بود این توجه خاص به دل نشکوندن...ملت همه سال همه کار میکنند این ماه رمضونی آی متعالی میشوند و آی فکر میکنند روزی حداقل نود و نه درصد اس ام اسهای فکریشون حواله است به خدا اونم با جواب که دیگه یادشون میره یه سری بنده خدای حتی بد داغون اما دلشکسته نشستن همین دم پر خودشون...

تا اینجا را داشته باشید و اگر یک نفر هم خواند و فکر کرد که فبها ... خوشحال میشم... فقط این نکته هم یادتون باشه دلشکستن یک نفر احتیاج به تیشه و پتک و این چیزها نداره...یه زبون لازم داره که فقط یه کم یه کم کم ناروا تلخ بچرخه...حتی در قالب یک کامنت!... پس مواظب این زبون باشید خواهشا...زبان تلخ ناروا هم انتقاد کردن نیست... با غرض تخطئه کردن است ... 

چراغهاى رنگی با آمدن باران یکی یکی میشکند...

دل من باران نبود که شکست...

 



چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ توسط  الی