وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
سیگنال موجود نیست...

همچون مشعل المپیک خسته، از دور به سمت کوچه مان آمدم...متوجه وضعیت مشکوک کوچه شدم...همه انگار در حالت آماده باش باشند...حس کردم حتما فیلمبرداریه...مثلا مهدی فخیم زاده ای کسی داره سریال پلیسی میسازه و هر آن امکان داره یه ناتاشایی چیزی از آسمون نازل بشه...نزدیک تر که شدم دیدم یکی از پسرهای کوچه مان داره با چشم بهم علامت میده...یه نیگاه به سر و وضعم کردم گفتم شاید مثلا دکمه های مانتوم باز بوده...چون یه بار تجربه اش رو داشتم... دیدم نه! باز دیدم میگه: پیس پیس... گفتم: ای بابا اینا که بچه های درست و درمونی بودن! اینا هم به پیس پیس افتادن یعنی؟؟؟؟ تو همین حال رسیدم دم در خونه... کنار آپارتمان کناری ما بقالی بزرگیست که سرپرستش قاسم است...هنوز بعد از اینکه باکلاس شده و اسم مغازه اش رو گذاشته سوپر سولماز من میگم بقالی قاسم... وقتی نزدیک در خونه شدم که برم زنگ بزنم دیدم پسر قاسم از مغازه زده بیرون و داره اونم به من پیس پیس میکنه...دیگه قاطی کردم رفتم نزدیکش و گفتم: هوووم؟؟؟ ...میگه: بیا تو مغازه نرو خونه!!! منم هنگ وایسادم نگاهش کردم میگم: جاااانم؟؟؟؟ میگه:بیا بهت میگم... رفتم توی مغازه اش دیدم یه سری آدم پر دلهره وایسادن... یک آن ترسیدم...گفتم حتمی این سلسله ساختمانهای کوچه ما یه بلایی سرشون اومده...یک بار کف دستم رو فشار دادم تا شاید اگه تو مترو هنوز خوابم و این روحمه برگرده تو جسمم که دیدم نه سرجاشه...

گفتم: چی شده؟؟ گفت: اون مینی بوس رو می بینی اونجا کمین کرده؟ همچون همون ناتاشا برگشتم یه نگاه اسلوموشون کردم دیدم اووووه یه مینی بوس نیروی مسلح!!! قلبم افتاد تو جورابم...گفتم: اینا کی هستن؟ مرور کردم دیدم من امروز فقط به یک نفر گفتم گوسفند و کار خاص دیگه ای هم نکردم... باز اسلوموشون( همه قضیه با جاش 3 ثانبه طول کشید) برگشتم گفتم کی ان اینا؟ گفت: اومدن ماهواره ها رو جمع کنن...کوچه الان یه ساعته مقابله کرده و با هماهنگی هیچ کس در رو به روشون باز نکرده...هرکی هم اومده بره توی خونه، ما کشیدیمش توی مغازه...نکته قابل توجه آنکه ما از سر کوچه تا ته کوچه پشت بام آپارتمانهامون به هم راه داره...

منم در همون جا توی دلم سرود «قهرمانان، دلاوران، نام آوران ... » رو خوندم... مینی بوس چشم تو چشم کوچه...بر و بچ هم همه در کوچه قدم میزدن تا اهالی رو خفت کنند بندازن توی بقالی و میوه فروشی تا هیچ کس در رو باز نکنه... از بقالی اومدم بیرون و یکی از مجلات دم در رو برداشتم و از بالاش چشم تو چش مینی بوس شدم... همین حین تصویر باور نکردنی ای دیدم که آب دهنم رو تو دهنم ماسوند...پیرمرد آلزایمری طبقه پایین آپارتمان ما در رو باز کرد... پسر قاسم هم کنار م ایستاده بود و با هم همزمان این حادثه رو شاهد بودیم...یک آن هر دو حس دفاع مقدسمون گل کرد و با شتاب به سمت در دویدیم و از مینی بوس غافل شدیم... این دو آپارتمان فاصله اندازه یک اتوبان کش اومد ... هردو وایسادیم دم در ... پسر قاسم منو کاور کرد و من پریدم داخل  و همزمان دست پیرمرد رو گرفتم و باهم چپیدیم تو خونه... نفسم حبس شد... بند کیفم هم پاره شد...

پسر قاسم از پشت در میگفت: اومد...اومد...ببرش تو خونه نیاد...خلاصه داخل آپارتمان شدم و دیدم به به جماعت چه همرنگ شدن... همه غصه ناک درست شبیه اینکه عراقی ها میخوان به خونه شون حمله کنند کنار هم وایسادن... یکیشون هی میگفت: ماریچی رو چی کار کنیم اگه بردن؟؟؟ یعنی واقعا این ملت ما هم سرخوشند ها!!! منم همینطوری نگاش کردم و گفتم: بعله... مامانم هم لبش رو گاز گرفت... چپیدم کنار پنجره ببینم چه خبره و عملیات به کجا رسید...بچه ها متحدد بودن... خوشم اومد ازشون ...یه جورایی حس مثبت داد قضیه... مردی هم از مینی بوس بیرون اومد و شروع کرد در کوچه قدم زدن...بچه های کوچه هم همینطور کوچه را از سر به ته راه میرفتن... در همین آن از سه تا خونه اونورتر پیرمردی آمد بیرون و به آقا مینی بوسی اشاره داد...مرد هم با سرعت سمت پیرمرد رفت و باهم دست دادن و پیرمرد بفرما زد تو... پیرمرد راه تـ.جاوز رو گشود...و حریم حدود 20 آپارتمان را خدشه دار کرد و ... ثانیه ای بعد صدای پای مینی بوسی ها بالای سقفمون می اومد... 

بچه های کوچه وا رفتن...هرکدوم تکیه داده بودن به یه دیوار...بقالی خالی شد و هر کی ماست رفت خونه اش...  اهالی آپارتمان توی راهروها ولو شده بودن... حماسه مجنون به نتیجه نرسید... اون خانومه غمبرک زده بود و هی میگفت: حالا ماریچی رو چی کار کنم؟؟؟... دقیقا به دهنم فحش خار مادر بود به ماریچی و پیریه که در رو باز کرد و اینو و اون... شکست خوردیم و به همین راحتی  به خونه ما تـ.جاوز شد...تلویزیون رو روشن کردم نوشته بود: سیگنال موجود نیست... 



یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ توسط  الی