وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

آخرین‌ها

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
گریه از پشت عینک آفتابی!

امشب سردرد بدی داشتم خیلی خیلی بد! فکر می‌کنم برای دود ماشین‌ها توی ترافیک بود... یا شاید دود سیگار... یا مطمئناً برای خبر بدی که صبح به جای صبح بخیر شنیدم و حالم بد شد... می‌خواستم عاشقانه بنویسم ولی نمی‌شد... نه اینکه نخوام نمی‌شد... حالا تا چند شب بعد شاید... نوشتهٔ زیر از این نوشته‌های قدیمی پیش نویس بود که قرار نبود منتشر بشه ولی حالا منتشرش می‌کنم...

***

تلفن زنگ خورد... در خانه تنها بودم... هرچه فکر کردم صدایش را پیش از این پای تلفن شنیده باشم یادم نیامد ولی خب به محض گفتن سلام شناختمش... بغض داشت و فکر می‌کرد من کوه استقامتم!... همهٔ کسانی که من را دیده‌اند همین خیال را در سر دارند... مدام دست دست می‌کرد برای شروع... گفتم باید ببینمت تا رو در رو حرف بزنیم... گفت پای تلفن راحت ترم... گفتم باید ببینمت!... تصور کنید اولین باریست که در این روز‌ها خودم خواستم کسی را ببینم... من که این روز‌ها خودم را کرده‌ام در حبس خانگی!!! رژلب قرمزم را که به تازگی خریدم برداشتم تا مثل همیشه ظاهری بسازم تا دیگران را گول بزنم که من کوه استقامتم! ولی دیدم بهتر است خودم باشم پس ولش کردم... شالم را دور سرم پیچیدیم و از خانه بیرون زدم...

این روز‌ها وقتی از خانه بیرون می‌زنم اولین کاری که می‌کنم زدن عینک آفتابی به چشمم است... عینک، اشک‌هایم را پنهان می‌کند، اشک‌هایم دردر‌هایم را... در تاکسی نشسته بودم... تنها بودم چون پیش از این بی‌هوا گفته بودم دربست! در حالی که نیازی به دربست گرفتن نبود... تا نشستم صدای رضا یزدانی داخل پراید مشکی پسر جوان بلند شد... می‌گم: می‌شه زیادش کنید؟ بدون جواب دادن زیادش می‌کند... سرم را به شیشه می‌چسبانم و وقتی یزدانی صدایش بالا می‌رود منم مقدار ریزش اشک‌هایم ناخودآگاه بالا می‌رود... از ماشین پیاده می‌شوم...

روی نزدیک‌ترین نیمکت نشسته است... نزدیکش می‌شوم اول دست می‌دهیم، واقعیت قصد نداشتم در آغوش بگیریمش ولی خودش آمد در آغوشم... کمی با دستش پشتم را فشار داد... حس کردم نیاز دارد... پس من هم همین کار را کردم... مدتی هست روابط حقیقی‌ام با آدم‌ها درست عین یک دیوار شده... نشستیم... انقدر‌ها با هم خودمانی نیستیم که راحت سر حرف باز کنیم... به بچه‌ای که در پارک بازی می‌کرد و تلپ می‌خورد روی زمین نگاه کردیم و خندیدیم... گفتم: چه خبر؟ گفت: هیچی... خب واقعیت وقتی کسی این سوال مسخره را از من می‌کند منم همین جواب مسخره‌تر را می‌دهم... پس فکر کردم بهتر است بی‌مقدمه شروع کنم...

گفتم: الان درست چند ماهه ازدواج کردید؟ گفت: ۵ ماه دیگر می‌شود ۲ سال!... گفتم: خیلی زود نیست برای تصمیمی که گرفتی؟ گفت: زود! دیرم هست! ما از دوران عقد با هم مشکل داشتیم. گفتم: خب چرا همون موقع جدا نشدید؟ گفت: همه می‌گفتن دوران عقد همینه... همه با هم مشکل دارن برید سر خونه زندگیتون مشکلات خود به خود حل می‌شه... گفتم: یعنی چی خود به خود حل می‌شه؟ تو با خودش مشکل داری یا خانواده‌اش؟ گفت: با خانواده‌اش... نه نه با خودش! گفتم: تکلیفت رو معلوم کن! راست و حسینی بگو خودش یا خانواده‌اش؟ گفت: چه فرقی می‌کنه؟ گفتم: خیلی فرق داره! تو وقتی با خود یه آدم مشکل داری یعنی همه چیز واقعا خرابه. ولی وقتی با خانواده‌اش مشکل داری یعنی فقط یه بخش ماجرا خرابه... گفت: نمی‌دونم.... گفتم: الان می‌شه به دور از اینکه توجه کنی با هم دوستیم بگی چه اتفاقی افتاد که تصمیم گرفتی جدا شی؟ گفت: فکر می‌کنم لیاقت من بیشتر از اینو و خانوادشه! گفتم: کسی رو دوست داری؟ گفت: خیانت یعنی! نه نه! گفتم: نه قصد بدی نداشتم همین جوری پرسیدم... چه جورین که تو فهمیدی لیاقتت رو ندارن؟ گفت: پول خرج نمی‌کنه! حقوق منو می‌گیره! مامانش برای زندگی ما تصمیم می‌گیره! مجبورم یواشکی از بابام پول بگیرم... الان دختر داییم رو دیدی؟ به نظرت خوشبخت نیست؟ گفتم: به نظر من تو هم خوشبختی! می‌دونی چرا؟ چون ما ظاهر آدم‌ها رو می‌بینیم! گفت: الان تو مگه بدبختی؟ گفتم: خوشبخت نیستم! گفت: ظاهرت نشون می‌ده خیلی خوشبختی! تو همیشه می‌خندی! تو همیشه آرایش می‌کنی! تو همیشه بین دوست‌ها سرزنده ترینی... گفتم: از روی چی قضاوت کردی؟ گفت: از روی چیزی که چشمم می‌بینه. گفتم: بیا و از امروز به چشم‌ها دیگه اعتماد نکن.

چند لحظه‌ای گذشت... زد زیر گریه!... گفت: کسی نمی‌خواد من خوشبخت بشم! گفتم: نه بیا به این طرف قضیه نگاه کن که کسی نمی‌خواد تو بدبخت بشی! گفت: طلاق چیز بدیه؟ گفتم: بد‌ترین اتفاق ممکنه! نه برای اینکه تو از یه آدم جدا می‌شی که خوب حتما اون بخشش شیرین هم هست... چون اجبارت رو برای ادامه با آدمی که دوستش نداری از دست می‌دی ولی مهم‌ترین بخشش خودتی که داغون می‌شی... حس می‌کنی همه چیزت رو از دست دادی... مهم‌ترین چیز نابود شدن اعتمادته! تو اعتمادت رو به همه چی از دست می‌دی حتی شاید به خدا! ‌ پس باید به همه چیش فکر کنی بعد عمل کنی...

سعی کردم بحث رو عوض کنم گفتم: دیشب توی فیس بوک بودم! چه عکس خوشگلی گذاشتی؟ عکس عروسیتون بود نه؟ شبیه اون عکس رو به همه دادی شب عروسی یادته؟ گفت: مدتهاست فیس بوک نرفتم یادم رفته عوضش کنم... گفتم: چرا می‌خوای عوضش کنی بهش نگاه کن... به اون روز... به اون همه اتفاق خوبی که اون روز افتاد!... زد زیر گریه باز! گفت تو که نبودی ببینی اون روز به من چی گذشت... جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم: هم نزن خاطرات رو... نکن این کار رو... بالاخره روزهای خوبی با هم داشتید به اون روز‌ها فکر کن... التماست می‌کنم با خودت این کار رو نکن... خودمون دوتا هستیم دیگه... گور پدر اون... تا جایی که راه داری بمون و زندگی کن برای خودت... گفت ببین مهدی رفت دوباره زن گرفت چقدر خوشبخت شد! تو هم داری برای خودت حال می‌کنی! چرا نمی‌خوای زندگی منم از این غصه دربیاد... گوشیم رو در آوردم بین اس‌ام اس‌ها بالا و پایین کردم تا اس‌ام اسی که می‌خواستم پیدا کردم... گفتم بخونش، بلند بخونش... اس‌ام اس‌‌ همان مهدی بود که تعریف می‌کرد... بلند خواند: من باز هم خوشبخت نیستم... هنگ مانده بود... در کیفم رو باز کردم رژ لب قرمزم رو درآوردم گفتم ببین می‌دونی این چیه؟ گفت چی؟ گفتم ماله! این یه ماله کشی روی روحمه تا جسمم آدم نشون داده بشه... اینه زندگی واقعی دو تا الگوی تو... دو تا الگوی تو تحصیلکرده‌ترین و روشنفکر‌ترین اعضای خانواده بودن و این شد ته زندگیشون...

یا ازدواج نکن یا وقتی کردی پاش وایسا! عین یه قول مردونه که باید پاش وایسی! فک نکن زندگی بعد از طلاق یعنی همه چی روبراهه! فکر نکن یک نفر دیگه یعنی ایده آل یعنی همه چی!... بعد از طلاق فقط خونه مامان بابات برات همون خونه اس بقیه جا‌ها دیگه جای قبلی نیست... تازه اگر توی خانوادهٔ روشنفکر باشی... می‌دونی چرا؟ چون اینجا ایرانه! از فردای طلاقت حتی اگر روشنفکر‌ترین آدم روزی زمین باشی، بعضی از همون روشنفکر‌ترین مردهای دورت میان سراغت که بتونن تو رو موقتی مال خودشون کنن، یه عده میان سراغت چون فکر می‌کنن تو دیگه مشکل برقراری رابطه جنسی نداری و می‌تونن باهات راحت باشن... اتفاقاتی برات می‌افته که فقط روز به روز به تعداد قرص‌هایی که می‌خوری اضافه می‌شه... بعد می‌دونی باید چقدر زن باشی، چقدر محکم باشی، چقدر آدم باشی که بتونی جواب همه چیز رو بدی... و مهم‌تر از همه جواب خودت رو بدی! ولی اگر فکر می‌کنی عاقلانه تصمیم گرفتی! می‌تونی عواقبش رو تحمل کنی می‌تونی پای همه چیش وایسی تمومش کن زود‌تر... قبل از اینکه پای یک بچهٔ بی‌گناه به زندگیتون باز بشه... ولی قول بده که مطمئنی بعدا یک ثانیه هم نمی‌شه شک کنی که کارت غلط بوده... گفت: تو کار غلطی نکردی؟ گفتم: به هیچ وجه! ‌ ولی به عواقبش هم فکر کردم و پذیرفتم!

دست هاش رو گرفتم.... گفتم تو خوشبختی! چون هنوز دلت نیومده حلقه‌ات رو از دستت دربیاری! تو خوشبختی... برای خوشبختیت تلاش کن... گفت: فکر می‌کردم برای جدا شدن از همچین آدمی تشویقم می‌کنی! گفتم من اصلا نگاه نمی‌کنم آدم تو کیه! گفتم که حرفم زشته ولی گور پدرش... من فقط دارم تو رو نگاه می‌کنم... دلم نمی‌خواد تو بد‌تر از این بشی... من به تو فکر می‌کنم... ولی یادت باشه اگه طلاق بگیری همیشه یه ترکی می‌خوری که به این زودی‌ها درست نمی‌شه... به این فکر کن...

قرار به پایان رسید... عینک آفتابی‌ام را زدم... سوار تاکسی شدم... دیگر رضا یزدانی هم نمی‌خواند... سرم به شیشه بود و مدام مسیر اشک روی صورتم را پاک می‌کردم بدون رژ لب قرمز...

وبلاگ داستانیمان با یک داستان از من به روز شد. البته داستان کمی کهنه... دوست داشتید در اینجا بخوانیدش: آدمهای کوچه بهارمست

بعد نوشت: وبلاگ بهلول عزیز بعد از مدتها به روز شده است. این بار با مطلب طنز جالب و خواندنی ای در باب ویدئو و فیلم دیدن ها...حتما بخوانیدش در این جا: گناه کبیره ای به نام ویدئو



دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ توسط  الی