خانه ای که گم شدنی نیست!

دو سال پیش بود که این پست رو نوشتم ... خب از دوسال پیش به این طرف حال پیرمرد بدتر و بدتر شد... آلزایمرش به حد وحشتناکی گریبانش رو چسبیده بود...

همین دو هفته پیش بود...در پارک نشسته بود و تا من را دید گفت: خانم شما خانه مرا بلدید؟ و من گفتم: بیاین با من! چرا انقدر میرید بیرون خدای نکرده اتفاقی می افته ها!

زن همسایه میخواست در خانه اش شبیه بقیه واحدهای آپارتمان شود که به تازگی درهایشان را عوض کرده بودند... پیرمرد اما انگار به همان در عادت کرده بود...فقط همان در... وقتی در خانه اش عوض شد گم میشد! در آپارتمان واقعا گم میشد!! باید میرفتی پیدایش میکردی دستش را میگرفتی و میبردی در خانه اش... 

دختر همسایه ازدواج کرد... صدای جشن و پایکوبی می آمد... پیرمرد چسبیده بود به در و میگفت: میترسد! در خانه اش صدا آمده و او ترسیده...

گاهی با آلزایمرش کارهایی میکرد و حرفهایی میزد که ناخودآگاه آدم را به خنده می انداخت ولی باز هم مثل همان بار مینویسم که مشکلش آلزایمر نبود! تنهایی بود! 

و من هنوز هم از پیری و تنهایی میترسم... از اینکه یک روز همسایه ها کنار اتاقم پیدایم کنند و ببرند بیمارستان و بعد از چند روز بروم... راحت بشوم... اولین شب آرامش را تجربه کنم... 

دانشگاه بودم که برده بودنش ...با نگرانی به پدرم گفتم: خوب بود؟ حرف میزد؟ و پدرم نمیدانم راست یا دروغ گفت: آره خوب بود برمیگرده! 

چند روز بعد از اینکه برده بودنش بیمارستان با زنهای همسایه رفتیم برای اینکه چراغهای روشن مانده خانه اش را خاموش کنیم...کسی داخل نرفت...من رفتم اما... با دقت جعبه شیرینی ای که بین در یخچال مانده بود را برداشتم و گذاشتم روی کابینت... در یخچال پر از خوراکی های کپک زده بود... یخچال را بستم نگاهی به اطراف کردم و  چراغ را خاموش کردم و نگاهی به لباس خوابش کردم که آویزان بود در اتاقش و بادی که از پنجره می آمد تکانش میداد... همان روز گفتم: خدایا کمکش کن! این چند روز فقط همین را گفتم... بالاخره خدا کمکش کرد... 

حالا قراره فردا بیاورندش خانه و از خانه ببرندش خانه ای که هیچ وقت مسیرش را گم نکند!

این هم آخرین نشان او در این خانه است...لطفا برای شادی روحش دعا بفرمایید... و چقدر مناسب است بیتی که بالای این آخرین نشان نوشته اند... 

+خبر مرتبط

 پ.ن: دلیل مخدوش کردن عکس هم این است که طبیعتا آدرس خانه ایشون همون آدرس خانه ماست!!! 

پ.ن بعدترها : عکسی از آن روز تلخ...

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پگاه

ای داد بیداد از این روزگار... خدا بیامرزدش الان بچه‌هاش عذاب وجدان ندارن؟ تو دنیا چی میتونه مهم‌تر از پدر و مادر باشه واسه آدم... !![ناراحت] خدا نخواد این عاقبت رو برای کسی... تنهایی بد چیزیه... خصوصا تو سن بالا. آدم وقتی جوونه تنهایی رو دوست داره اما تو سن بالا فکر می‌کنم وحشتناک باشه...

پگاه

سلام. یه سوال داشتم الناز جونم. منابع دکتری (دولتی) رو میدونی چیه؟ لیست منابع دانشگاه آزاد رو دارم. اما سراسری رو نه. میشه اگر میتونی راهنماییم کنی؟ یا اگر لیست رو داری برام بفرستی. ازت سپاس‌گزارم.[ماچ]

دارچین

آدم ها اینجور وقت ها مثل یه بچه میشن... مثل یه بچه معصوم... معصومیتشونه که دل آدم رو میشکنه در حالی که کاری از دستش برنمیاد... روحش شاد باشه [گل]

قرار عصرانه

نمی شناختمش ولی یهو چه قدر دلم گرفت خدا رحمت کنه

باشگاه هواداران پرشین بلاگ

برای شرکت در نظر سنجی بهترین وبلاگ به ادرس زیر بروید Vote.persianweblog.com به بهترین وبلاگ رای دهید

مهسا

آخ آخ من از پیری به خاطر اینجور چیزاش میترسم از آلزایمر از تنهایی.... خدارحمتش کنه از درد تنهایی و آلزایمر و دختر بی مهرش(یعنی اینطور به نظر میررسه) راحت شد...

پرتابه

سلام الی وقتت بخیر... من یکی از اعضای پرتابه هستم. می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن... من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی... منتظرتیم http://Partabeh.Com

س.رشیدی

این عکس معنی دار و ... معنی دار....