بیهوده

گاهی پیش میاد بارها و بارها این صفحه آبی رنگ پرشین بلاگ رو باز میکنم  و میشینم عمیییییییق نگاهش میکنم، درونیاتم رو توش مینویسم و بعد بیخیال همه چیز میبندمش... به یک جای بدی رسیدم... به اینجا که حس میکنم در شرایط سنی و روحی ای قرار گرفتم که از قضاوت شدن میترسم... بسیار بسیار بسیار نسبت به همین یکی دو سال پیش خودم حساستر و زودرنج تر شدم... از کوچکترین حرفی دلگیر میشم... دایره دوستی هام رو به شدت بستم... فقط دو سه  نفر را دارم ولاغیر... نه که ناراحتم نه! حس میکنم خوبه...همینها خوبه... همینها که دوست دارم بی وقفه  بهشون محبت کنم و اونها هم به من بی وقفه جز خوبی نداشته اند... این خیلی بده! ... من این روزها همه بدیهای خودم را میدانم و این دانستن بدیهاست که من رو نابود کرده...چون در مقابلم آدمهایی قرار گرفتند که به بدیهاشون فکر هم نمیکنند...

مثلا راننده تاکسی ای که بهش 1000 تومن دادم و اون به جای اینکه بقیه پولم رو بده گاز داد رفت!!! و فکر نکرد چطور برای بار هزارم من را از راننده تاکسی ها متنفر کرد!

مثلا دوستی که دقیقا چشمهاش رو بست و همین دیشب اس ام اسی به من زد که هنوز که هنوزه هنگم سرش و هنوز نتونستم جوابش رو بدم! من کارهای خودم روی هم تلنباره بعد انتظار 50 ص تایپ فی سیبل الله از من دارد!!!!! تصور کنید من و تایپ کردن!!!!!! مثلا خیال میکند من دو دست بزنم روی بینیم 50 صفحه تایپ میشود!!! آن هم من که به جز کارهایم و همین نوشتن وبلاگ دست به کیبورد نمیشوم!!!!

مثلا آدمی که مدام سعی دارد در همین وبلاگ به من خبررسانی کند که فلانی چه شد و چه نشد! خیلی بی رودربایستی بگم انقدر وضعیت خودم به قول سمیه جانم سوسه است که حوصله داستانهای سوسه وار باقی را نداریم!!!!

مثلا سبزی فروش که امروز عصر به جای یک کیلو سبزی به من ناشی سه کیلو سبزی داد و من که مات داشتم به موزهای روی دیوار نگاه میکردم و فکر واقعیم جای دیگر بود و پول دادم تا رسیدم خانه مامانم همینطور به من و سبزی ها فقط نگاه کرد!!!!!

مثلا دسر امروزم که هر چه کردم ژله اش نبست که نبست!! نه میوه آبدار داشت و نه هیچ تفاوتی با همیشه اش داشت!!!!!!

دنیا به کام نیست... تمام نگاهم به بدی هاست...منبع انرژی منفی و خنثی میخواهید منم... نمیفهمم چه چیزی سر جایش نیست که اینطور شده!... به ظاهر هیچ چیزی بد نیست! تأسف بار اینکه در باطنم چیز بد نیست! فقط همه چیز زیادی معمولیست! شاید دلم انگیزه میخواهد! شاید دلم هیجان میخواهد! نمیدانم چرا وقتی هیجان هم هست باز هم چیزهای زیادی هست که به گوشه ای زل بزنم و با پوسته های لبم ور بروم... فقط دو چیز به شکل افتضاحی هست! سردرد و سیاتیک! ... که ریشه همه شان از همان نبود انگیزه و هیجان و اعصاب است... 

امروز رفتم بار کوله ام را بستم... همه چیز را ریخته ام توش... دلم طبیعت میخواهد... آب... تاثیر خنکی آب بر پاهایم... زنده کننده است... هرچند موقتیست! هرچند میدانم به محض اینکه جدا شوم و برگردم به شهری که دیوار دارد و مینی بوس کهنه و متروی شلوغ عمیق همه چیز هم برمیگردد سرجایش... باید بگم از ابتدای عمرم تا به این روزها هیچ وقت انقدددددددر بیهوده نبودم... این روزها معنی من دقیقا همان کلمه «بیهوده» است...

راستی من شبها فقط همه را در گودر میخوانم و می بینم و میشنوم... امیدوارم همینطور که روزهای خوب من رو گاهی دیدید و نگاه کردید این روزهای بد رو هم تحمل کنید... یا نه این روزهای بدم را رها کنید...

***

پ.ن 1: راستی با عرض معذرت از این پس کامنتی با محتوای «به روز رسانی» مطلب برایم ارسال شود  نه تنها وبلاگ مورد نظر را نخواهم خواند بلکه همان آن پیام پاک خواهد شد! معتقدم وبلاگی که بالای پنجاه درصد کامنتهایش «به روزم سر بزن» بشود باید در وبلاگ را تخته کرد... بدم می آید از این آدمهایی که بی توجه به روح نوشته تو! حتی وقتی از مرگ عزیزت نوشته ای می آیند و انتظار دارند آمار وبلاگ خودشان را با کلیکی ببری بالا! آدمهای خودخواه!

پ.ن 2: پنج روزی میشود که «نیلی» مرده است و من انقدر غمگینم که هر وقت یادش می افتم کلی اشک می ریزم... چرا باید درست در این روزها بمیرد؟؟؟؟

پ.ن 3: حالت بد باشه! ولو باشی روی تختت جلوی تلویزیون! بی انگیزه به فیلمی چشم بدوزی که اصلا نگاهش نمیکنی! پدرت در بزند بیاید تو و یک بسته دستت بدهد! باز کنی و ببینی یک موس بی سیم! چرا که دیشب وقتی داشتی خودت رو به در و دیوار میزدی شکایتت را شنیده که به موست گفته ای: عوضی اعصابم رو خرد کردی انقدر این سیمت گیر میکنه به این بغل!!!! ... آدمهای وحشتناک را فقط پدر و مادرشان تحمل میکنند ولاغیر!!!!!!

/ 18 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

وااای، مرسی الی بابت اون لینکه[بغل]

س.رشیدی

الی! یه محموله فرستادم به ایمیلت.[مغرور][قلب]

س.رشیدی

اووووووه برو ببین فقط! و ازت میخوام که در عکس شماره ۸۲۶ قیافه سمت راستی را ببینی و حست رو بگی!![خنده][خنده][خنده]

س.رشیدی

[دلشکسته][گریه][گریه] نه!!!!!! برا من نیومده [گریه]

س.رشیدی

دیگه همه رو فرستادم[لبخند][قلب]

نگاه

از صبح عین الاغ نشستم اینجا و فقط یک صفحه کتاب خوندم.رفتم تو فاز دی دریمینگ! اول باز سازی هزار باره لحظه خودکشی و یه لحظه بعد شادی کاذب موفقیتو رو به راه شدن همه چیز و تصور نصب پوستر های مورد علاقه رو دیوار! تهش می دونی چیه هر دوش بی فایده ست.یه جای کار می لنگه.از اول اشتباه خلق شدم.احتمالا قرار بوده یه گنجشک خلق شم اشتباهی گذاشتنم تو جعبه آدما.آره حتما همینطوره.گنجشک بودن باید چیز فوق العاده ای باشه.

مهسا

هیچی بدتر از این نیست که از این حسای بد داشته باشی و ی درد فیزیکی هم داشته باشی درکت میکنم الی.بدجور چون تقریبا حال و هوام مثل توئه سخت خوشحال میشم تقریبا مدام غمگینم و حس میکنم چقدر روزمره شدم و بیهوده!که حتی کتاب به زور میخونم اون مثلا ها من رو یاد دیروز انداخت که مدادم خراب کاری میکردم چون اصلا حواسی نداشتم رو کارام! الی جونم!امیدوارم روزای روشنی داشته باشی به زودی راستی!اومده بودم خبر بدم آدرسمو عوض کردم!چقد حرف زدما!!![نیشخند] خواستی بهم سر بزنی من اینجام http://unicoamore.blogfa.com/

هستي

سلام الي چرا گاهي تو انقدر خوب مي نويسي؟ حال امروز من مثل حال ديروز تو بود «يعني همون حالي كه تو وصفش كردي» دلم نمي خواد اداي آدماي خوشحالو در بيارم وقتي كه غمگينم وقتي كه بي دليل غمگينم... امروز همش ادا بود، دلم از خودم پره! دلم نوشتن مي خواد طولااااااااااااااانيييييييييي، بي وقفه... بـــــــــــــــــــــــــــــي وقفه!