نوشتن درمانی

الان که روی تخت چمباتمه زدم و خوابم می آید و نمی آید به این نتیجه رسیدم که باید نوشتنهای پی در پی رو  از سر بگیرم... نگه داشتن حرفها  داره خفم میکنه... شغلم جلوی نوشتنهای بی پرده رو گرفت زندگیم جلوی نوشتن خیلی چیزها رو گرفت و... نتیجه اش شد تلمبار شدن حرفها... 

راستش چند شب پیش که روی یک صندلی سبز پلاستیکی ساعت 4 صبح داشتم می جنگیدم که مبادا خوابم ببرد حس کردم این محکم بازی ها دارد له ام میکند... نشسته بودم روی صندلی کنار تختی در بیمارستان که نام پدرم نوشته شده بود بالایش... همین برای شکسته شدن من کافی بود... ولی من به شدت محکم بودم... حتی دیگران فکر کردند من اصلا ناراحت هم نبودم... ولی کسی ندید که وقتی لوله خون را به آزمایشگاه بردم موقع برگشت در حیاط بیمارستان زیر باران زار زار گریه کردم ولی بعدش اشکم را پاک کردم رفتم دو تا چایی خریدم و بردم با بابا خوردیم تا فکر کند دنیا به کام است و هیچ اتفاقی نیافتاده... ولی من فقط ادای آدمهای محکم را در می آورم... فکر میکنم احتیاج دارم حالا حرفهایم را حرفهای واقعی ام را جایی بنویسم... جایی که اگر مخاطب هم نداشته باشد ککم نگزد... 

حالا حال بابایم خوب است... متأسفم که باید بپذیرم این گذر سن و سال رو... این بالا و پایین رفتن فشار خون و ... دلم نمیخواهد روال طبیعتی که همه حرفش را میزنند را حتی بشنوم دلم نمیخواهد دنیایم بالا و پایین شود...

فقط این روزهای خیلی سخت منو به این نتیجه رساند که کاش میشد حرفهایی که در دلم مانده که گاهی شبیه حرفهای بچه هاست گاهی فلسفی است گاهی عاشقانه گاهی روزمره جایی بنویسم که کسی نداند اینها حرفهای من است... من احتیاج به این نوشتن درمانی داشته و دارم... باید بروم و مدام بنویسم حرفهایم را بی پرده شاید برای هیچ کس...

اینجا را نمی بندم ولی جای دیگری بیشتر مینویسم بی نام...بی نشان... فقط  مینویسم این روزها را که گاهی شادی اش بی نهایت است و گاهی غصه اش... مثل همه روزهایم... و می نویسم از رابطه بی اندازه این روزهایم با خدا... 

/ 15 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوست

ان شاالله پدر و مادر سلامت باشند. نوشتن خیلی خوب است. خیلی ارام میکند. من احساس میکنم شما بیش از حد به خودش فشار می آوری. گاهی کم کردن فشا لازم است برای تنفس دوباره.

دوست

توی پست های قبلی گفته بودید زیاد کار میکنید. به هرحال امیدوارم از استراحت خود لذت ببرید.

زيبا

سلام دوست عزيز وب لاگ خوبي دارين خوشحال ميشم به وب سايت منم سر بزنيد اگر تا کنون ازدواج نکردين و دنبال نيمه گمشده خود هستين همين حالا ثبت نام کنيد وب سايت همسريابي با ثبت نام رايگان دايره انتخابتان را گسترده کنيد http://www.1didar.ir

ثانیه های سفالی

نمیدونم بازم به اینجا سر خواهید زد تا جواب سوال من رو بدهید؟! با این حال میپرسم چون برایم مهم است . اگر کسی از اینجا گذشت و جوابی داشت لطفا بگوید. "احتیاج دارم حالا حرفهایم را حرفهای واقعی ام را جایی بنویسم... جایی که اگر مخاطب هم نداشته باشد ککم نگزد..." چرا این حرف ها را در دفتری سر رسیدی نمینویسی؟ چرا دلمان میخواهد حرف هایمان جایی بیرون از سر رسیدهایمان باشد. چرا با این که حرف هایمان را در سر رسیدمان مینویسم از تعطیلی وبلاگمان ناراحتیم؟

ستاره

الی عزیز... همیشه وقتی این جور ناراحت می‌شی و غر غر می‌کنی من پشت مانیتور خندم می‌گیره... چون خیلی بامزه حرفاتو حتی ناراحتی‌هاتو می‌گی... این خیلی بده که من می‌خندم نه؟ معذرت ولی در نوع خودش جالبه حتی پست آخری که نوشتی.... در مورد اینکه جای دیگری بنویسی باهات موافقم و خودمم مدتیه توی فکرشم که جای دیگه‌ای وبلاگ دیگه‌ای هر چه می‌خواهد دل تنگم بنویسم و هیچ خواننده آشنایی هم نخوندش...

مریم محمدپور(طوبی)

حرفای خوب همیشه مخاطب داره عزز چه غمناک باشه چه شاد حرفی که دلنشینه،دلنشینه.

تنها

سلام چقدر حرفات به دل من نشست منم کم میارم خیلی وقتها ولی انقدر تو خودم میریزم همه میگن خوشبحالت تو چقدر قوی هستی. گاهی وقت ها دلم میخواد برم پشت سر مامانم زیر چادرش قایم بشم . ولی .....

کهکشان

شما به خونه ی مجازی من دعوت هستین من بعد از فیلتر شدن وبلاگم تصمیم گرفتم انسانهای ارزشمندی چون شما رو به خونه ی مجازی جدیدم دعوت کنم خوندن مطالب وبلاگم جهت روشنگریست .... لااقل بخوانید ....

نیری

سلام خیلی وقت بود وبلاگ گردی نکرده بودم. بعد از مدتها مطالبتونو خوندم. ان شاالله شما و خانواده محترمتون همیشه سرحال باشید. آرزوی ویژه من برای شما حفظ و قوی تر شدن این ارتباطی است که با خدا دارید. لذتبخش ترین قسمت زندگی دنیایی ماها ارتباط با یه موجود قدرتمند فرادنیوی است. اسمش هم خداست