نامه روز پانزدهم

در حالت عادی وبلاگنویسی، روزهایی که به هر دلیلی حال و اوضاع خوشی ندارم نمی نویسم...شده تا یک هفته هم ننوشتم اما وقتی قول دادم هر روز بنویسم دیگه نمیشه ننوشت...در ضمن چیزهایی که مینویسم نظر خودمه و الزامی به پذیرش نیست...(موضوع این پست یه کم سهل و ممتنعه...لطفا حرفهای گفته شده در کامنتها را هم بخوانید)

 

از یکی از چیزهایی که بدم میاد عادته... مثل اینکه یه دردی به وجود آدم میشینه بعد همه میگن: عادت میکنی... یه مسیری خیلی رفت و آمدش دشواره همه میگن: عادت میکنی... از یکی دور میشی همه میگن: عادت میکنی... صبحها سخته از خواب ناز پا شدن همه میگن: عادت میکنی... زندگیت نکبته همه میگن: عادت میکنی...اما من دوست ندارم یه زندگی عادی پر از عادت به بدی ها و حتی خوبی ها داشته باشم...شاید همین نگرش به زندگی بوده که مثلا من از کارمند جایی بودن بدم میاد... از صبح این ساعت بلند شدن بدم میاد... از اینکه بپذیرم یه دردی هست و باید بهش عادت کنم بدم میاد... از اینکه هر روز عادت کنم برنج و گوشت بخورم تا حس کنم غذا خوردم بدم میاد ...

روزهایی خوب بودم که از عادتها گریز زدم...از برنامه ریزی یکی دو ماهه خوشم نمیاد...فکر میکنم به هم میزنه اصل زندگی رو... ولی تا حالا با وجودی که من همیشه کار خودم رو کردم و به حرف هیچ کس هم گوش ندادم خوشبختانه یا شاید متاسفانه تا دلتون بخواد ملتی بودن که هر بلایی سر من اومده راهکارشون این بوده: عادت میکنی!... در مورد خوبی ها کاری ندارم و پیشنهادی ندارم به حساسیت طرف بستگی داره اما در مورد بدیها اگر راهکاری بلند نبودید هیچ وقت به کسی نگید این حرف رو...وقتی میگید این جمله رو، طرف رو ناخودآگاه دچار نوعی افسردگی میکنید... چرا باید یک نفر به دردی عادت کنه! باید عادی نشه براش و تلاش کنه برای حرکتی...

عادت کردن به هیچ چیز خوب نیست... اگه عبادت، عشق، وجود خدا، غذا خوردن، خوابیدن و خیلی چیزهای دیگه که خوب هستند هم بشه عادت دیگه از شور و شوقش می افته...زندگی باید مثل اسمش زنده باشه...

همیشه از خدا خواستم به من نیرویی برای زندگی و حرکت بده و انرژی ای بده که هیچ وقت به هیچ چیز این زندگی عادت نکنم... پر از جنبش باشم... پر از حرکت... پر از گوش کردن به حرف دل و گریز از عادت... خدا جون حواست به اینم باشه ما رو دریاب تا افسردگی ناشی از عادت هیچ وقت نشینه توی دلم و دلمان...(قبلا هم تجربه عادت رو تا دلتون بخواد در زندگیم داشتم که پشت بندش بلافاصله افسردگی و یأس اومده سراغم و بعدها گریز از عادت رو یاد گرفتم)

راستی بعد از حدود یکسال گریه در آغوش داستان به روز است.

/ 6 نظر / 8 بازدید
س.رشیدی

آره درست می گی... حرف ابلهانه ایه. درستش اینه که آدم عادت نکنه... این عبارتم جزو همون عباراتیه که توی ذهن و دهان ماها هست و بدون اینکه بهش فکر کنیم حتی، بر زبان می آریم و ... آخ جون داستان[قلب]

نیره

من مثل تو فکر نمی کنم خیلی وقت ها عادت کردن آدم رو نجات می ده چون خیلی چیزها رو نیم شه عوض کرد. مثل بعضی بیماری ها که باید باهاشون کنار اومد، یا از دست دادن عزیزان یا...

پگاه

باید در مورد حرفات فکر کنم. کمی نظر دادن سخته در مورد این موضوع.اما خب به فکر فرو بردیم دختر [چشمک]

نجمه

اما متاسفانه انگار باید به "عادت می کنی " های آدمهایی که بیرون گود نشستن عادت کنیم...

نیره

ممنون بابت توضیحات بهنام دهش پور رو می شناسم. خانواده ش پارسال اومده بودن ماه عسل... یاد فیلم اینجا بدون من افتادم. مادر خانواده مدام به همه انرژی می داد و نمی خواست قبول کنه دخترش شله و امیدوار بود که ازدواج کنه و... ولی بالاخره یه روز به پسره گفت: اون حرفی که درباره باز کردن شیر گاز و بستن پنجره ها گفتی جدی بود؟ یعنی بالاخره آدم یه روزی می رسه به یه جایی که تلخی ماجرا براش روشن می شه و این شروع تراژدیه...

علیرضا

سلام خیلی عالی بود این حرف قشنگی بود که نباید به وجود خدا یا عبادت کردن و امثالهم عادت کنیم بلکه باید ایمان داشته باشیم و حسه شون کنیم در غیر اینصورت میشه تکرار یا همون عادت.