دستور یعنی وزیر یعنی قاعده بعدها شد فرمان!

یکی از شاخصه های من اینه که خیلی آدم حرف گوش کنی نیستم! شاید بشه گفت ایراد بهش! شاید بشه گفت حرف زور نشنو!

میریم سر مثال جهت درک بیشتر مطلب. مثالهای واقعی!

من کاری دستمه که همه قوانینش رو میدونم. اصلا نصف قوانین رو خودم ایجاد کردم. برای خودم به طور شخصی اولویت فوق العاده بالایی داره که زودتر تموم بشه. چون اگر زودتر تموم بشه من میتونم از این کار خلاص شم و برم یه بخشی از آینده خودم رو بسازم. چون این کاری که دارم انجام میدم ارتباط مستقیمی با آینده من نداره. ارتباط مستقیم هم غلطه ارتباط سازنده بهتره. کاری که دارم انجام میدم ارتباط سازنده ای با آینده من نداره. یعنی انجام دادن و ندادنش برام یکسانه. حتی از نظر مالی! چون میتونستم به جاش یه کار دیگه ای انجام بدم که نمیگم پول ساز تر از اینه نه! ولی میتونست همپای همین برای من درآمدزایی کنه ولی انقدر ازم انرژی نگیره! 

حالا این مقدمات، تصور کنید کج دار و مریز داشتم کار میکردم و میرفتم جلو حالا گاهی تند گاهی بنا به شرایط کند! یک نفر یک مرتبه وسط کار آمد و به کار اضافه شد که وظیفه اش این است که روی کاری که من انجام میدهم و به دنبال من کار دیگری رو کار اصلی انجام دهد! حالا این شخص بیاید به من! به منی که اولویت دارد برایم که این کار زودتر تمام شود اس ام اسی بزند زندگی بزند بگوید «پس کار چه شد؟؟؟» این دقیقاً جمله ای است که روی من نتیجه بسیار بدی دارد! بهتر است هیچ کس این را به من نگوید! هیییییچ کس! چون من از همان لحظه دچار یک انرژی منفی مضاعف میشوم! میروم سر کار ولی کارم پیش نمیرود! فکر میکنم باید انجامش دهم نمیشود! از در و دیوار هم نازل میشود! مثلا مریضی پیش می آید، مهمانی، عروسی، تولد، مرگ و میر! یعنی همه موجودات هم دل میدهند به دل من که این کار دیگر پیش نرود! تمامش برمیگردد به همان جمله ویرانگر که: «پس کار چه شد؟؟» ... یک نوع زورگویی محض! من خودم هم این جمله را سعی میکنم به کسی نگویم! فقط به خاطر بار منفیش!

شاید از دید دیگران این جمله خیلی ساده باشد و لزومی به اینکه ناراحتش شوی نیست ولی خب من همان بالا گفتم حرف گوش کن نیستم! نه اینکه حرف حق نشنوم و گوش ندهم ها! حرف زیادی، حرف تأکیدی، حرف امری! از این جنس حرفها نمیتوانم کوش دهم! چون تمام روز و شب خودم را تحت فشار میگذارم که حرف بدی نزنم! حرف زشت نزنم(البته به جز به دوستان که حرف زشت نیست یعنی عاشقتم مثلاً کصصصصصافت یعنی خیلی عاشقتم) کم کاری نکنم، به موقع باشم، کسی را منتظر نگذارم! هرشب هم از خودم حساب پس میگیرم! کار بدی کرده باشم میزنم خودمو حتی!

حالا همه اینها را که گفتم بعد میخواهم یک درس اخلاق بدهم! مثلاً از خودم مثال میزنم که بقیه ایراد نگیرند!

مثال دوم:

من در حال حاضر فقط عضو یک گروه در تلگرام هستم و بس! قبلاً هزارتا گروه بود! الان یک گروه! حالا آن گروه که هستند بماند. یک گروه که شش نفر عضور دارد!

در گروه خانوادگی نیستم چون فکر میکنم میتواند سوءتفاهم برانگیز باشد! با هرکس بخواهم انفرادی در ارتباطم. عضو گروه شعر و موسیقی و اینها بودم آمدم بیرون چون زیادی چیزی مینوشتند و تعدادشان خیلی زیاد بود! محتوایش خوب بودها ولی با اینکه بی صدایش کرده بودم همین که میرفتم می دیدم مثلا هزار پیام نخوانده دارم غمم میگرفت. برای همین بیرون آمدم! هر ترم بچه های دانشگاه در کلاسهای مختلف گروه سازی میکنند و من را هم عضوش میکنند! هر ترم هم ماندم و پایان ترم پیش از شروع امتحانات از گروه آمدم بیرون! یعنی گروه موقتی بود برایم...گروه آشپزی و هنری و عکاسی و اینها هم بود که دانه دانه بیرون آمدم. یک گروهم هست مربوط به استادان دانشگاه که همه عضوش هستند ولی هیچ پیامی به هم نمیدهند! من هم عضوش هستم ولی هیچ پیامی بین کسی رد و بدل نمیشود حالا چرا هست احتمالاً مدیرش حوصله نکرده پاکش کند! گروه هایی بوده که قانون داشته یعنی همان ابتدا مدیر گروه گفته قانونمان اینهاست! خب این قابل قبول است ولی هر گروهی رفتم و بعد از مکالمه ای حالا هر مکالمه ای قانون جدید گذاشته همان لحظه ترکش کردم! چون این یعنی حرف امری- تأکیدی!

مثلاً مدیر یک گروه می گوید حرف سی.اسی ممنوع! خب پس هر کس سی.اسی حرف بزند بیرون انداخته میشود! ولی وقتی از اول هیچ چیز گفته نشده پس نباید یکباره با درآمدن کوچکترین حرفی قانون لحظه ای تصویب کند که! این حکمش میشود حرف امری! و من به هیچ وجه از هیچ کس تا به حال امری را نپذیرفتم! حتی محبت امری را هم نپذیرفتم! یعنی اینطوری: عزیزم ببخشیدا میشه دیگه اینو نگی! این امری است در قالب محبتی و من دوستش ندارم. 

حالا این را در خانه هم فکر میکنم همه تجربه کردند ها! مثلاً سر میز غذایی داری غذا میخوری لیوانت را برمیداری آب برداری می بینی نیست! بی شکایت و بی حالت خاصی از پشت میز بلندی میشوی داری میروی به سوی یخچال که آب بیاوری پارچ هم دستت است یکی از سر میز به عنوان دانای کل داد میزند: پارچ را هم بیار!!!! بعد از دو ثانیه پارچ روی میز است. حالا دانای کل اگر عاقل باشد میگوید: اِ...نفهمیدم تو هم رفتی که پارچ بیاری! دانای کل نادان هم یا چیزی نمیگوید یا حالتی از افتخار میکند که خوب شد گفتم وگرنه نمی آورد! 

در نهایت هدف از این پست چیست؟ به کسی دستور ندهید! به کسی که میدانید خودش فلان چیز را میداند دستور ندهید! انرژی بدنش را به حداقل نرسانید! بگذارید این آدم برای خودش زندگی اش را بکند! به کسی دستور ندهید! دستور ندهید! دستور ندهید!

خدایا خدایا پناه همه به توست! خودت درستمون کن! اول از همه هم منو درست کن! آخه همین خداها تو همین قرآن ها به خدا قسم اینطور دستور نمیده! حرفش رو میزنه قانونش رو میگه اینطور دل شکننده دستور نمیده!

/ 2 نظر / 51 بازدید
سمیرا

عالی بود. مثل همیشه. عاشق "خودت درستمون کن!" شدم

غرور و تعصب

خیلی خوب بود... با قوانین تلگرام و اون گروه ها و ملتی جو زده که دنبال ریاست هستن کاملا موافقم دانای کل هم همه جا داریم :))) این جمله که میگن ( کار چی شد) زجر اور ترین جمله ی دنیاست و من بار ها و بار ها در محیط کارم از همون دانای کل میشنوم و کم کم داره برام عادی میشه