فرصتها کم است...

از دیروز دارم فکر میکنم به طور کلی رفتار انسانها همیشه میتونه یه نوع بهتری داشته باشه و مهم اینه که تو بتونی در آن و لحظه بهترین نوع رفتار رو از خودت نشون بدی هرچند که این بهترین ممکنه سخت ترین نوع رفتار هم باشه... 

نمیدونم تا حالا شده کاری بکنید و تو دل خودتون به خودتون تشر بزنید که چرا اون کار رو کردم یا چرا اون حرف رو زدم؟ به طور قطع و یقین اگر کسی وجدانش هنوز به خواب عمیق نرفته باشد این اتفاق براش به وفور افتاده و چیزی هنوز به اسم قوه فکر بعد از اتفاقات براش باقی مونده... 

اتفاق یا حرف پله اوله... بعضی ها پله اول رو که طی میکنن اگه چیزی هم احتمالا یادشون بیاد میذارن میرن میگن دیگه راهی که رفتیم، تیری است که از کمان رفته... ولی دیدید آدم یه وقتایی توی راه پله های خونه یاد چیزی میافته مثلا یاد اینکه شاید شیر گاز بازه و من باید ببندمش!...برمیگرده راه رو...هرچند سخت باشه...هرچند براش تلخ باشه...شیر گاز رو میبنده و بعد با لبخند و اطمینان راهش رو میگیره میره... 

قبلترها شیر گاز که باز می موند گاهی میگفتم ولش کن...بازه که بازه...منفجر شد که شد...بی خیال... ولی امروز میگم چه کاریه خب...برمیگردم میبندمش... جلوی یه فاجعه رو میگیرم...به همین راحتی...و بعد با یه لبخند راهم رو ادامه میدم...میرم جلو...

وقتی آدمی که میفهمی باید بهش حرف بزنی، یا اون به تو حرفی بزنه و این بایده هست به خاطر اینکه تو یه روزی یه کاری، یه حرفی کردی و زدی که وجدانت میگه نباید میکردی و میزدی به نظرم در اولین فرصت باید گیرش بیاری...ازش بخوای بهت یه فرصت خوب بده تا هرچی توی دلت هست بهش بگی... دیگه به سنی رسیدم که بفهمم «نتوانستن» به هر دلیلی ثانیه ای از ما دور نیست... نتوانستن اینکه بگی...بکنی یه کاری رو... یه حرفی...یه نگاهی بین تو با یکی مونده باشه و تو به جایی برسی که دیگه نتونی انجامش بدی...

من شدم آدم اینطوری زندگی کردن...

بیاین همین الان که اینجا رو خوندیم یه دوری بزنیم روی آدمهای دورمون شاید اون کسی که باید بهش چیزی رو میگفتیم و نگفتیم به سادگی بشه پیداش کرد و باهاش یه چایی خورد و... شاید دیگه هیچ وقت فرصتی پیش نیاد...دنیای رنگی کودکی تمام شد که توش فقط پیرمرد، پیرزنها می مردند و ناتوان میشدند...دنیا عوض شده... 

***

دو روز پیش یکی از همین روزهای خوب بود... من رفتم و سعی کردم...فقط سعی کردم یه حرفی که توی دلم بود رو بگم و گفتم...اصلا همین شد که روز خوبی شد...روزی که ساعت 8 صبح با یه کلاس خوب شروع شد...به دوستی و ناهار و حرف رسید...با سینما با گریه با خنده با بوسیدن روی ماه ادامه پیدا کرد ...با چای در زیر باران بی وقفه خدا غروب شد و با یک کلاس خیلی خوب ساعت 8 شب تمام شد... 

این ترم میان دو کلاس صبح و عصرم شش ساعت طلایی هست برای هرچه که باید انجام دهم و ندادم... باز هم خدا رو شکر... فرصتی برای بستن شیر گاز دارم این ترم... خدا رو شکر...  

***

بوسیدن روی ماه خوب بود... موضوع فیلم به خصوص برای منی که این مدت درگیری خاصی دارم با تأثیرات جنگ بر زندگی آدمها خوب بود...بگذریم از شباهت ناخواسته یکی از داستانهایم با فیلم که بعد از دیدن فیلم متوجه اش شدم... بهترین بخش فیلم بازی دو خانم اصلی بود... فقط آقای اسعدیان! فیلمتان با وجود موضوع سنگینش خیلی کش آمده بود یک! دو اینکه آقای اسعدیان شما خوب و تک برای فیلمهایتان اسم میگذاشتید یک روزی... بهتر از بوسیدن روی ماه هم بود... دیالوگی که عنوان فیلم رو چسبوند به فیلم خیلی بد بود...خیلی... سوم اینکه آقای اسعدیان برای نخستین بار حس کردم حرف مسعود فراستی خیلی هم بی ربط نبود برای بار اول وقتی گفت: فیلمتان پر از آدمهای اضافه است...یاد گرفتم در داستان که وجود یک اسلحه روی دیوار نباید در فیلم بیهوده باشد ولی فیلمتان اضافات و علامت سوال زیاد داشت ها! ولی اینها اصلا دلیل نمیشود که «بوسیدن روی ماه» را دوست نداشته باشم و سی دی اش را بین فیلمهای دوست داشتنی ام نگه ندارم... در این بازار مکاره سینما دمتان گرم که هنوز هرچه از جنگ بسازیم و بنویسیم کم است... 

/ 16 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

آها .. باران آن شب که دیگه آآآآخر لذت بود. من چه کیفی کردم واقعا. شاید از اول عمرم تا اون شب من همچین بارانی رو تجربه نکرده بودم. خییییییلی لذت بخش بود. خدارو شکر.[قلب]

پنجره چوبی

یا بقول اردلان سرافراز، فرصت موندنمون خیلی کمه! منم از اون آدمهایی هستم که حرفها رو تو دلم نگه میدارم[ناراحت] این عادت بد خیلی زود آدم رو فرسوده میکنه چه سبک بالی دلچسبی رو احتمالا تجربه کردی... آقای اسعدیان تلاش تحسین برانگیزی در استفاده حداکثری از ظرفیتهای دراماتیک - داخل منطقه مجاز- جامعه ایران انجام می دهد،ولی یک مشکل دارد. کلا فیلم ساز خلاقی نیست! چنین فیلم سازهایی نباید اصرار به نویسندگی هم داشته باشند. مثلا کمال تبریزی هم دقیقا همین اصل رو رعایت میکند،هیچ وقت فیلمنامه نمی نویسد. سوژه خیلی ظرفیت داشت،ولی مثل برنج دم نکشیده زیر دندون صدا میداد!

ثانیه هاس سفالی

واقعا متن قابل تاملی بود. شاید امروز این کار رو کردم به مامانم یه چیزی که تو دلم مونده رو میگم...[لبخند]

اتابک

این روزا شاید حرف تو دلمو به کسی نگم یا نتونم که بگم .. شاید به خاطر این غرور لعنتیم که حتی خیلی ها بهم میگن تو نگاهت هم غرور داره .. بعضی ها میگن این غرورت به آدم انرژی میده و بعضی ها هم به خاطر همین غرور ازم فاصله میگیرن .. اما این روزامو داشتم میگفتم؛ این روزا شاید حرفامو نگم اما تا دلت بخواد غرورمو شکستم .. از برگشتن دوباره به خونه مادرم .. از بخشیدن خیلی آدم ها .. از بخشیدن حرفای کسی که عاشقشم اون حاضر نیس قبول کنه .. از بخشیدن کسایی که این روزا حرفامو نمیفهمن .. حتی از بخشیدن کسایی که پشت منو خالی کردن .. نمی دونم خوبه یا بد، یه زمانی شاید یه حرفی یه کاری انجام بدم اما ندامتم به 24 ساعت هم نکشه، شاید نیام بگم پشیمونم با اینکه شاید یه جایی هم حق باهام بوده اما زود بر میگردم، زود فراموش میکنم.. حرفا یادم نمیره اما کینه ای هم بدل نمیگیرم هیچ وقت .. بازم کامنت من شد روده درازی، ببخشید .. من تو دنیای خودمون همه بهم میگن کم حرف اما پای اس ام اس و کامنت و کلا این چیزا باشه خیلی حرفا دارم .. بازم ببخشید ...

س.رشیدی

http://rangirangi.com/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DA%AF/ [خنثی][افسوس]

سپیده

[نیشخند] اصلا از تو عکس معلومه روز خیلی خوبی بوده من هم معتقدم همیشه باید برگشت شیر گازو دوباره نگاه کرد خیلی کار خوبیه

آقای رگبار

دوست عزیزم ، در پی فیلتر شدن وبلاگ قبلی ام www.ragbarha.blogfa.com و متعاقبا مسدود شدنش توسط بلاگفا به این آدرس نقل مکان کردم www.ragbarhaa.blogsky.com . حتما قدم رنجه فرمایید .

مهسا

اوه اوه پس از اون استاد بد اخلاقایی!؟ میدونی گاهی نمیتونم اون رفتار درست رو انجام بدم این عمل برگشتن و بستن شیرگاز خیــــــــــــلی سخته! بعد تکلیف اون واکنشای اشتباه قبل چی میشه؟ باید اصلاحشون کنیم؟ برای به دست آوردن جرات کافی من ی زمان طولانی احتیاج دارم!

ستاره

این عکسه پارک دانشجوئه دیگه؟ من و آقای همسر تقریبا هر روز در مسیر برگشت از سرکار اونجاییم... با یه بستنی یا نسکافه‌ای در هوای خنک دم غروبی... ممنون بابت حرفات در مورد بوسیدن روی ماه، مدتیه بلیطش به دستم رسیده اما دو دل بودم در دیدنش... فکر می‌کردم فیلم خوبی برای دیدن نباشه... دعا کن الی جون، یه اتفاق خوب در راهه که اگر بیافته بنده و آقای همسر می‌تونیم خیلی خیلی خیلی زیاد بریم هم فیلم ببینیم هم تئاتر...

داش بهی

ب ب بوسیدن روی ماه کاش همون موقع که یمخواستم ببینمش یا بعد دیدنش اینو میدیدم ... جالب بود بعد از دیدنش من هم هر که را دیدم گفتم هی رفیق بوسیدن روی ماه را ببوس :)