نامه روز شانزدهم

خوبید؟

این شانزده روز خوش گذشت؟...خوش...

به چیزی رسیدید که دیروز نداشته باشیدش؟

به حسی لبخندی عمقی یا نه خواب را ترجیح دادید روبروی باد کولر؟

چقدر زبانتان روزه بود؟ از نوشیدن را نمیگویم از گفتن...

چقدر زبانم روزه بود از گفتن؟

چقدر منفعت خودم را بر دیگران ترجیح دادم؟

دیروز بنا بر ماجراهایی که مجبور بودم چندین جا سر بزنم از تمام خطوط مترو استفاده کردم... از شرق به غرب رفتم...از غرب به مرکز و دوباره به شرق... گوشه ای نشسته بودم و کتاب میخواندم... تقریبا هر نوعی از گیس و گیس کشی که فکرش را بکنید دیدم...روزه دارها را گویا روزه برده بود و روزه ندارها را خستگی ناشی از تشنگی در این گرما...

در یکی از ایستگاه های اتصال خطوط، دختری ایستاده بود تا پیاده شود. چند جایی برای نشستن خالی شده بود. زنهایی که بیرون مترو بودند خسته و تشنه دل بسته به این چند جا نگاه میکردند. وقتی قطار ایستاد دختر سعی داشت با هزار ناز و ادا پیاده شود ولی زنهای بیرون بی توجه به دختر با ولع خاصی جاها را نگاه میکردند و دویدند تو...حالا گیرم که به بازوی دختر کمی فشار آمد بی توجه به حال آنها بلند یعنی خیلی بلند گفت: مثل حیووووون می مونید همتون!... 

من خیلی ناراحت میشم از اینجور حرفها... شما فکر کنید زیادی حساسم... کتاب را بستم و بعد کلی فکر کردم که حیوووونی به این غلظت همین مردمی هستند که با سادگی به این وضع ناهنجار جامعه ایران چه از نظر اجتماعی و چه اقتصادی عادت کردند؟ ... مسئله ام دادن فحش نیست امشب! مسئله ام نوع برخورد ما آدمها با یکدیگر در محیط جامعه است. به نظر شما چرا خیال میکنیم حق ما در گلوی همدیگر است؟! در صورتی که حقمان را کسانی خورده اند که ما به آنها عادت کردیم ...

چرا در خیابان، در مترو، در هر وسیله ای یادمون میره به هم لبخند بزنیم؟ همه با نوعی از اخم روبروی هم می ایستیم و هر لحظه ای در فکر قاپیدن حقمانیم...

مردم ما در هر طبقه ای و با هر نگاهی پیش از هرچیز آدمند... میدانم که این روزها نیمه خالی لیوان انقدرها توی ذوق میزند که گاهی جایی برای دیدن نیمه پر نیست اما کمی خوشروتر شویم...کمی به هم حق بدهیم...کمی خودمان را جای یکدیگر بگذاریم... 

اصلا خدایا بیا کاری بکن از امروز به من توانی بده تا قبل از اینکه به آدمی که روبروی من است حرفی بزنم یا قبل از اینکه در صورتم نشانه ای از حقد و کینه جلوه کند کمی فکر کنم و کمی خودم را جای آدم روبرویم و شرایطش قرار دهم بعد اگر خواستم عکس العملی نشان دهم که پشیمانی ام در زندگی کمتر شود...لطفی کن تا حق به جانب نباشم...

البته پشیمان کسی است که فکر میکند... یعنی مرحله اول تفکر است و بعد پشیمانی... آنها که اصولا از خود پشیمان نیستند کسانی هستند که اصولا در باب کارهاشون فکر نمیکنند وگرنه همیشه جایی برای پشیمانی هست! 

*: من در مجامع بین المللی چنان ورزش دوست غیور هستم که خدا شاهده...تبریییییییییک بابت مدال طلا... خوشحالم...

/ 11 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.رشیدی

درباره پستت هم فقط دعات رو هی پیش خودم تکرار میکنم. چون میدونم خودمم هم یه جاهایی زیادی حق به جانب می شم ولی دوست ندارم باشم... [لبخند]

س.رشیدی

[گاوچران]

نیره

یکی از آشنایان ما بعد وقایع سال 88 رفت کانادا یکبار حرف جالبی درباره اونجا به من زد گفت تو ایران اگه کسی تو خیابون به آدم لبخند بزنه یا فامیل و آشناست یا داره مسخره مون میکنه ولی اینجا لبخند زدن توی خیابون به همدیگه و صبح به خیر گفتن به آدمهایی که همدیگه رو نمی شناسن یه کار عادی و جا افتاده ست...

نجمه

منم هم ورزشکار نیستم اما دوستانی دارم که اونا هم ورزشکار نیستن شادی می کنیم:علییییییییییییییییییییییی داااااااااااااااااااااااااااایی[قهقهه]

س.رشیدی

راستی الی! من تنورم داغ شد! [مغرور]

س.رشیدی

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] الی الان که گفتی زمین نگاه می کنیم و دست می چرخانیم یاد دیشبم افتادم!! خواب میدیدم زفتیم یه شهر دیگه سفر! بعد اونجا رفتیم دانشگاه آزاد برنامه جشن و اینا بود!! بعد ما می خواستیم نمیدونم چیکار کنیم بعد من می خواستم از یکی سوال کنم. یه آقایی بود من رفتم سمتش بعد برگشتم طرف تو گفتم الی! این آقاهه! بعد کی بود؟ همون لباس قرمزه[خنده] بعد من دراز دراز برگشتم بهش گفتم:‌آقا شما مارو می شناسی؟‌گفت بعله[قهقهه][قهقهه] دیگه بقیه اش یادم نیس [خنده]

س.رشیدی

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه] آره یادمه. خیلی باحال بود.

س.رشیدی

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه] الی!!!!! یه تیکه دیگه از خوابم یادم اومد [قهقهه][قهقهه][قهقهه] ببین دیدم من دارم ادای قیافه حکم ... رو برات درمیارم [قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

گلابتون بانو

اگه همه مون این جوری فکر می کردیم خیلی از مشکلات حل بود!

خیــــره سر

"حیوووونی به این غلظت همین مردمی هستند که با سادگی به این وضع ناهنجار جامعه ایران چه از نظر اجتماعی و چه اقتصادی عادت کردند؟ ..." شاید منظورش حیوون اهلی بوده مثل گاو که وقتی علف بخواد باید از زیر پاهاش فرار کنی چون دیگه اون حالیش نیست.[نیشخند] به نظرم واقعا بعضی رفتارای مردم تو محیط های عمومی شباهت به حیوانات داره .در صورتیکه از یه آدم که عقل داره انتظار میره یه سری چیزهایی رو بسنجه بعد عمل کنه.حتا مردمی که تو همچین شرایطی همه چیز رو تحمل می کنن هم من رو یاد حیوانات مزرعه می ندازن . من وقتی کسانی رو می بینم که بدون توجه به اینکه کسی می خواد پیاده شه چشم می دوزن به صندلی خالی و هل می دن فقط یاد گاو می افتم.[پلک]